|
چند سکانس از روزمره گی هایم
دیروز خواهرم از حال و هوای استاد نقاشی خودش تعریف می کرد که به اصطلاح فیلم بینه و فیلم مسیر سبز فرانک دارابانت رو دوست دارد و عاشق بازی تام هنکس هم هست. می گفت برای روز معلم میخواد یک فیلم خوب اوریژینال به او کادو بدهد و این کار را به من محول کرد. با یک حساب سر انگشتی متقاعدش کردم که فیلم اوریژینال توی ایران معنی نمیدهد و اگر استاد نقاشی اش عاشق بازی تام هنکس است، پس فیلم فارست گامپ را هم دیده و در نتیجه من هم فیلم رهایی از شاوشنگ را به او پیشنهاد دادم و دست آخر قرار شد که از آرشیو خودم یکی رایت کنم. فیلم را که توی جعبه (از این جعبه مستطیلی ها که دوتا حلقه فیلم میشه داخلش گذاشت) گذاشتم با خودم گفتم: بزار یک حال دیگه هم به استاد نقاشی بدهم و یک فیلم دیگه هم برایش رایت کنم. اول فیلم معلم پیانو میشائیل هانکه را انتخاب کردم. حس کردم چون داستان یک استاد پیانو مونث را روایت می کرد و این فیلم ممکن بود خیلی شباهت ها بین استاد خواهرم – که او هم یک زن بود - داشته باشه احتمالا می تواند انتخاب درستی باشد. ولی بعد حس کردم ممکن است به خاطر داشتن صحنه های نامناسب، به عنوان اولین هدیه، انتخاب مناسبی از طرف یک شاگرد نباشد امروز صبح که رفتم بسته کادو پیچ شده را در خانه خواهرم تحویل بدهم، یک ماکسیما مشکی دنده اتوماتیک خیلی تمیز در خانه پارک شده بود. احتمالا مال یکی از همسایه ها بود. من هم که عاشق – فقط – ماکسیما، یک چرخی دورش زدم امروز توی نانوایی، آقا مصطفی کلوپی - که یک مهندس ساختمان است و به خاطر عشقش به سینما روزگاری یک ویدیو کلوپ داشت و العان تغیر شغل داده و لوازم ساختمانی می فروشد – به من زنگ زد. قبلش این نکته را بگویم که هنوز مشتری های سابقش دست از سرش بر نمی دارند و آقا مصطفی هم آن ها را نا امید نمی کند. بعد از سلام و احوال، خبر پیدا کردن یک ماکسیما مشکی رنگ دنده اتومات را – که چند وقت پیش به او گفته بودم پیدا کند – به من داد. قرار شد ساعت پنج بعد الظهر باهم برویم ماشین را ببینیم. امروز عصر ماشین را رفتیم دیدیم، گلگیر جلو رنگ شده بود و در نتیجه معامله منتفی شد چند شب پیش خواب دیدم تابلوی مونالیزا سر کوچه مان، کنار زباله ها افتاده و پسر بچه ها برایش با ماژیک ریش و سبیل گذاشته اند امروز عصر مجله عکس را از دکه سر چهار راه تهیه کردم. یکی دو ورق که زدم مقاله بلند بالایی راجع به اثر کذایی مارس دوشام راجع به دستکاری در تابلوی مونالیزا و کلا سبک هنر دادائیسم چاپ شده بود. هرچند از این موارد اتفاقی برایم زیاد رخ می دهد ولی در کل برایم جالب و دلنشین بود. کلا روز جالبی داشتم. از آن روزهایی که همه چیز به هم ربط پیدا می کند. بعضی مواقع که چنین اتفاق هایی رخ می دهد حس می کنم لایه های جهان - که زمان آنها را از همدیگر جدا کرده – به همدیگر نَشت می کنند و باعث وجود آمدن چنین رخدادهایی می شوند. حس می کنم انسان هرچه را بخواهد، شاید به دست نیاورد، اما میتواند آن را به خود نزدیک کند. حس می کنم جهان دارای یک شعور ناشناخته است و این شعور، به محض فراخوانده شدن از طرف یک انسان – به واسطه فکر کردن به آن چیز – خود را موظف می دانند که به صاحب تفکر نزدیک شوند. دیشب شبکه فهیم و محترم چهار، برنامه آسمان شب را پخش می کرد. تصویر جدید یک سفینه را نشان می داد. تصویر خیره کننده ای بود. سفینه ای از پشت سیاره زحل، عکسی گرفته بود که در آن سیاره زمین نیز پیدا بود. واقعا خیره کننده بود. زاویه ای جالب داشت، از پشت زحل، زمین بین حلقه های زحل پیدا بود. به همسرم گفتم: این اولین تصویری است که بشر از فاصله میلیون ها کیلومتر دورتر، از حقارت خود ثبت کرده و هرچه بر دانش بشر افزوده می شود، بر حقارت اش بیشتر پی می برد. به او گفتم: از این به بعد دیگر نگو: گوشت و مرغ و تخم مرغ توی یخچال نداریم، از این به بعد بگو: به نظرم گوشت باید تهیه کنیم. آخر در جهان به این عظمت، دیگر نیست و نداریم و نمی شود معنا نمی دهد. گفتم: اگر آنطور صحبت کنیم شاید به غیرت خداوند بَر بخورد. مگر می شود در این جهان به این بزرگی گوشت و مرغ و تخم مرغ نباشد؟. اگر نیست، مشکل از عدم درک درست ما انسانها از جهان است.
|
درباره![]()
فرق زندگی با هنر این است که هنر قابل تحمل تر است. (چارلز بوکوفسکی)
خرداد 1389 اردیبهشت 1389 فروردین 1389 اسفند 1388 دی 1388 آذر 1388 آبان 1388 مهر 1388 شهریور 1388 مرداد 1388 تیر 1388 خرداد 1388 اردیبهشت 1388 آذر 1387 پیوند ها
"مکس پین" تحلیل سینمایی
سینمایی |