|
پیش نوشت: پنج شنبه گذشته از خواب بیدار شدم. هوا
ابری بود. دیرم شده بود اما حس پاشدن از تو تخت خواب و رفتن سر کار رو نداشتم.
عاشق هوای ابری هستم به خاطر همین اصن دست و دلم به کار نمی رفت. همونطوری که
خوابیده بودم، یکی دوتا تلفن زدم به این اون تا خبر مریض شدنم رو اعلام کنم. بنده
خدا ها چقدر دست پاچه شدند وقتی صدای گرفته من رو از زیر پتو شنیدند. پنهان و معلم پیانو میشائیل هانکه رو دو سه بار دیدم و چقدر
لذت بردم از زاویه دوربین و تدوین. هانکه در این فیلم ها خصوصا پنهان،
با خونسردی تمام در سِمَت دانای کل، اختیار و امور را از بیننده می ستاند. آنجایکه
مرز نمای نقطه نظر ژرژ و دیدن یک فیلم ویدئویی نابود می شود. آنجا که مرز
بین ارئه یک نما به تماشاگر با نمای نقطه نظر ژرژ و پخش نوار ویدئویی نابود
می شدود. بسیار زیباست. درست به خاطر ندارم، جرقه ای بود که یک
لحظه گذشت. حیف که ننوشتم اش. یک چیزی بود در مایه های انتقاد به وجود دانای کل.
اینکه شاید باشد ولی قطعا دانای کل نیست چون بیننده در آخر سر متوجه این پیچیدگی
ها می شود. اینکه اگر متوجه پیچیدگی ها نمی شد، از فیلم لذت نمی برد و می شد مانند
باقی بیننده ها که د پایان فیلم به چهره ات ذل می زنند و می گویند: چی شد؟. پ.ن: من هم اگر بازیگر می شدم، احتمالا به
پای برانود فقید می رسیدم. العان که می نویسم شنبه ی دو روز بعدِ پنج شنبه گذشته
است. آب بدنم کم شده و سیستم اجابت مزاجم بهم ریخته. انگار نقش را زیادی درونی
کرده ام. اگر استلا آدلر زنده بود، به داشتن چنین شاگردی مباهات می کرد.
|
درباره![]()
فرق زندگی با هنر این است که هنر قابل تحمل تر است. (چارلز بوکوفسکی)
خرداد 1389 اردیبهشت 1389 فروردین 1389 اسفند 1388 دی 1388 آذر 1388 آبان 1388 مهر 1388 شهریور 1388 مرداد 1388 تیر 1388 خرداد 1388 اردیبهشت 1388 آذر 1387 پیوند ها
"مکس پین" تحلیل سینمایی
سینمایی |