|
سینما، سوهانی برای یک زندانی
امروز
با صدای ملخ یک هواپیمای آموزشی از خواب بیدار شدم. و چه خوب هم شد. چون آلارم
مبایلم را ناخواسته خاموش کرده بودم. یک لنگه پا لباسهایم را پوشیدم و یک دسته
کاغذ A5 پرینت شده (حدودا بیست سی برگ یک رو)، ماحصل گشت و گذارهای
اینترنتی و دست نوشته های دیشبم را از روی اوپن آشبزخانه برداشتم. پشت
چراغ قرمز کاغذ هارا مرور می کردم و چه حس فرهیختگی ای به من دست می داد. آخر
داشتم برخلاف باقی راننده ها که غرق در مشکلاتشان هستند، نتایج تحقیقات و دست
نوشته های خود راجع به فیلم چهارصد ضربه فرانسوا تروفو را می
خواندم. این را یادم نرود که جدیدا با سایز کاغذ A5 خیلی ارتباط خوبی پیدا کردم.
کم حجم و خوش دست. یک گیره کاغذ بهش می زنی و همه جا می توانی دنبالت ببری. آهان
اینجای داستان بودم که خیلی از خودم خوشم آمده بود و داشتم واسه خودم نوشابه باز
می کردم که چشمم به چراغ هشدار بنزین ماشین افتاد و یادم آمد که 50 لیتر بیشتر توی
کارتم باقی نمانده و فرداست که باید منت عمو و پسر خاله ام که ماتیز دارد را بکشم. در
پی اوامر مامان خانم، سر راه مقداری کدو و خیار خریدم و به خانه اش رفتم.چشم مادرم
که به کیسه های نایلونی افتاد، خودم متوجه شدم که یک اشتباهی چیزی کرده ام. بله!
از بس که صبحی حواسم به نوشته هایم بود، به جای گوجه، خیار خریده بودم. شاید به
علت شباهتش به کدو اینطور شد. اینبار پیاده برگشتم و از کوچه های قدیمی محله که
منتهی به بازار می شد راهی میوه فروشی شدم. در راه یک صدای فور-فور-فور با سرعت
باورنکردنی از کنار گوشم رد شد. پسرکی بود که با کوله پشتی مدرسه داشت می دوید و
در همان حال، ظاهرا سعی داشت آخرین قطرات باقی مانده از آبمیوه پاکتی که در دست
داشت را استخراج کند. ظاهر پسر، دقیقا مثل آنتوان چهارصد ضربه بود. خصوصا آن
لباس چهار خانه اش. بعد از یکی دو پیچ که طی کردم، زن بالغ نسبتا جوانی را دیدم که
با یک مرد حرکت می کردند. هر دو، دست به کمر همدیگه زده بودند. مرد یکی دو سر و
گردن از زن بلند تر بود و ناگزیر دستش به جای کمر زن، دور شانه های او حلقه شده
بود. و زن هم ناگزیر به تنها دستگیره موجود چنگ زده بود. من درست پش سر آنها بودم
و آور شولدر آنها را از بینشان می دیدم. زن نسبتا زیبا و خوش ا.ند.ام بود. از
کنارشان سبقت گرفتم و مثل هر ایرانی فضول دیگری به سخنانشان گوش می دادم. البته تا
زمانی که متوجه من نشده بودند خیلی بلند صحبت می کردند. حس می کردم شخصیت اصلی
فیلم زندگی دیگران هستم و مشغول استراق سمع. کلا آدم فضولی نیستم ولی
سخنانشان بوی خیانت می داد. نمی دانم چرا قدم هایم را تند تر نمی کردم انگار در پی
کشف خ.یا.نت مادر آنتوان بودم. به یاد تکه ای از اتاق آبی سهراب سپهری
افتادم که از خجالت فکر کردن چنین موضوعی راجع به مادرش، از خود ناراحت شده بود و
می گفت: مادرم پاک بود و پاک زیست آنقدر که آب در دستانش جامد بود. در ضمن بعد از
چند شکم زایدن دیگر نیازی به این کار نداشت. (نقل به مضمون) گوجه
ها را که خریدم داشتم به خانه برمی گشتم که پسر جوانی با حمایت یکی دو نفر از
دوستانش، گِرد یک پیر زن را گرفتند. پسر مُچ دست پیر زن را گرفته بود و از بس
فریاد می زد، صورتش سرخ شده بود. صحبت هایش آنقدر بلند و واضح بود که در این مورد
دیگر نیازی به خیال پردازی های من نبود. ظاهرا پیر زن، جوانک را بیست سی هزار
تومانی سر کیسه کرده بود تا به درب خانه ای ببرد و یکی جوان تر از خودش را نصیب او
کند. اما پیر زن، از درب دیگر خانه فرار کرده بود و حالا جوانک که پس از مدتی
اتفاقی او را دریافته بود، می خواست انتقام توهین به آن بیست دقیقه ای که پشت در خانه
کذایی در خواب و خیال فرو رفته بود را از پیر زن بگیرد. بعد از بازگشت به خانه،
گوجه ها را که به مادرم دادم، با لذتی گفت: دستت درد نکنه. چون فکر نمی کرد که من
پیاده رفته باشم و ماموریتم را کامل کرده باشم. او نمیدانست که یکی از راه های
فرار من از کار شغلی و غوطه خوردن در افکاراتم، انجام دادن کار خانه و پیاده راه
رفتن در خیابان است. نمی دانم شاید هم می دانست. خودش که می گوید: مادر اگر نفهمد
بچه اش چی می کند که دیگر مادر نیست. بعد
از آن به محل کارم برگشتم و مثل هر روز دیگر دلشوره آغاز شد. دستمال گردنم را باز
کردم، کُتم را در آوردم و در پی یک حرکت کلیشه ای، آماده شدم که به روزمرگی شیرجه
بزنم. حالت جالبی داشتم. دوست داشتم که زود تر شب شود و وقت نوشتنم فرا رسد. نوشتن
در باره فیلمی که شب قبل دیده بودم و چقدر لذت برده بودم. فیلمی که دوران نفرت
انگیز مدرسه و دبستان را برایم به یک باره زنده کرد. انگار همین دیروز بود که معلم،
من را با تکه گچی که از پای تخته برداشت، درست مثل یک موشک حرارتی که از بین موانع
عبور می کند هدف قرار داد. شوکه شدن از ضربه گچ یک طرف و موج ناسزای بعد از آن هم
یک طرف. یادم هست دچار نوعی منگی می شدم. و چهره تمام بچه های کلاس که با تمسخر
نگاهم می کردند. خدا از سرش نگذرد. حالا که این نفرین را کردم یاد فیلم فرانچسکو
افتادم که میکی رورک می گفت: همدیگر را عفو کنید حتی هزاران بار.
جدا غیر ممکن است کسی بتواند میکی رورکی فیلم فرانچسکو را از میکی
رورکی فیلم کشتی گیر دارن آرنوفسکی تشخیص دهد. کلا سینما برای
من نوعی جاودانگی است. در گذشته نوشته ام: بعضی مواقع، بیننده خود را به جای شخصیت
اصلی می گذارد و با آن همذات پنداری می کند. از رویین تنی اش احساس خوبی پیدا می
کند و سعی می کند آن را در زنگی جاری اش تعمیم دهد. یا آنکه در مدت نمایش فیلم،
همانند زندانی های فیلم های کمدی سیاه و سفید قدیمی که از طرف مادر زندانی، در تکه
نانی سوهانی مخفی شده برایش هدیه می آمده، ذوق می کند و در خیال آزادی، نشئه می
شود. العان
که می نویسم، غروب همان امروز صبح است. صدای ترتیل قران از ماذنه های مسجد جامع که
همین نزدیک محل کارم است به گوش می رسد. زن زیبا و جوانی که در صندلی عقب تاکسی
لمیده، از پشت شیشه طوری به من نگاه می کند که انگار از پشت شیشه های آکواریوم
مجموعه حیوانات آبزی به یک دلفین خیره شده
است. لعنتی ترافیک هم سنگین است و ماشین ها با کندی از جلوی من رد می شوند و عمق
نگاه زن، تمرکز نوشتنم را به هم می ریزد. بعد از حدود بیست دقیقه پیرزنی به من می
گوید: جَوون دویست تومان بده!. می گویم: برای چه؟. می گوید: دلم هوس بستنی کرده!.
احمد آقا هم که او را دَک کرده می شنود. بی درنگ با چشمم به احمد آقا همسایه بغلی
که بستنی فروش است اشاره می کنم: طوری نیست، پای حساب من. اکثر
وقت ها از نا ملایمات اجتماع (این تکیه کلام پدرم است) دلم به درد می آید و حوصله
نوشتن و کلا همه چیزم کور می شود. حتی بعضی مواقع از چیزهایی که دارم و یا آنهایی
که ندارم در پی شان هستم بیزار می شوم و عذاب وجدان می گیرم. خدا را شکر بسیار می
کنم و از داشته ها و نداشته هایم پند می گیرم و از فکر هَوس های دراز مدتم دست می
شویم. تازه ماکسیما کارت سوخت هم ندارد.!
|
درباره![]()
فرق زندگی با هنر این است که هنر قابل تحمل تر است. (چارلز بوکوفسکی)
خرداد 1389 اردیبهشت 1389 فروردین 1389 اسفند 1388 دی 1388 آذر 1388 آبان 1388 مهر 1388 شهریور 1388 مرداد 1388 تیر 1388 خرداد 1388 اردیبهشت 1388 آذر 1387 پیوند ها
"مکس پین" تحلیل سینمایی
سینمایی |