تبليغاتX
● Ehsan Tahvilian ID & Address ●






















صفحه اول |||| مشخصات من |||| بایگانی |||| ای-میل |||| نظرها/پیامها |||| تابلو اعلانات


● Ehsan Tahvilian ID & Address ●

● اطلاعات تماس و فعالیت های احسان تحویلیان. نقد ها، تحلیل ها، عکس ها، دلنوشت ها ●



حافظه اشیاء

نمایشگاه آثار عکس و هنر چند رسانه ای

احسان تحویلیان



15 تا 24 اسفند 1388

9 الی 13 و 16 الی 19

افتتاحیه: ساعت 16


اصفهان . خیابان آمادگاه . مجتمع عباسی . طبقه زیرین . نقش خانه حوزه هنری اصفهان

+ارسال شده در سه شنبه یازدهم اسفند 1388ساعت15:6توسط احسان تحویلیان |

دو روز پیش

اصفهان غرق در رویا بود

نمی دانم، شاید هم من غرق شده بودم

و من در عمرم اینچنین ندیده بودم اش

                                    به غایت زیبا.



+ارسال شده در یکشنبه سیزدهم دی 1388ساعت14:21توسط احسان تحویلیان |


هنر محیطی / لند آرت: رهایی از رسانه

مکان: کویر حسن آباد جرقویه، حوالی تالاب گاوخونی

متریال: روزنامه / ابعاد: بیست متر مربع

اعضای گروه: مرتضا بصراوی، علی امیدیان، امیرحسین فنایی، احسان تحویلیان


تصاویر این مجموعه به ترتیب شماره: 1 - 2 - 3 - 4 - 5 - 6 - 7 - 8



ما هیچ جور پرورش افکار نمی خواهیم

ما هیچ جور تنویر افکار نمی خواهیم

معلم ها دست از سر بچه ها بردارید

همه ماجرا فقط آجری دیگری است در دیوار

و شما هم فقط آجر دیگری در دیوار هستید

------------------------------

بس است!

می خواهم به خانه بروم

این لباس زندان را در بیاورم

و نمایش را ترک کنم

اما در این بند انتظار می کشم

چون می خواهم بدانم

آیا تمام این ایام گناهکار بوده ام؟




شعر ها: پینک فلوید - آلبوم دیوار
عکس ها: مرتضا بصراوی - احسان تحویلیان
Canon 40D, Sigma 18-50, f/7.1, iso 100, exposureTime 1/160s

+ارسال شده در جمعه سیزدهم آذر 1388ساعت19:22توسط احسان تحویلیان |


چترها را بايد بست.
زير باران بايد رفت.
فكر را، خاطره را، زير باران بايد برد.
با همه مردم شهر ، زير باران بايد رفت.
دوست را، زير باران بايد ديد.
عشق را، زير باران بايد جست.
زير باران بايد با زن*خوابيد.
زير باران بايد بازي كرد.
زير بايد بايد چيز نوشت، حرف زد، نيلوفر كاشت
زندگي تر شدن پي در پي ،
زندگي آب تني كردن در حوضچه "اكنون"است.

رخت ها را بكنيم:
آب در يك قدمي است.


شعر: سهراب سپهری

عکس: احسان تحویلیان

Canon 40D, Sigma 18-50, f/4.5, iso 100, exposureTime 1/40s

+ارسال شده در سه شنبه دهم آذر 1388ساعت0:20توسط احسان تحویلیان |

هنر محیطی / لند آرت: تمام استکان های مادرم

مکان: کویر حسن آباد جرقویه، حوالی تالاب گاوخونی

متریال: استکان / تعداد: شصت عدد

اعضای گروه: مرتضا بصراوی، علی امیدیان، امیرحسین فنایی، احسان تحویلیان

+ تصویری دیگر، لطفا کلیک کنید +


عکس و لند آرت: احسان تحویلیان

Canon 40D, Sigma 18-50, f/13, iso 100, exposureTime 1/100s

+ارسال شده در سه شنبه دهم آذر 1388ساعت0:2توسط احسان تحویلیان |


 

زن خوب مثل هوای خوب است

هرازگاهی پیدایش می شود

اگر هم بیاید

ماندنی نیست

مرد ها پایدار ترند

اگر اوضاع شان خراب باشد

معمولا همان طور می ماند

یا اگر حال شان خوب باشد

احتمالا مدتی طولانی وضعیت ادامه پیدا می کند

ولی یک زن

 

با

بچه

سن و سال 

 رژیم غذایی

گپ و گفت 

هم آغوشی

ماه بودن

یا نبودن خورشید

یا خوش گذراندن

عوض می شود 

تمام دردهای زن با عشق (تیمار کردن) درمان می شود

 ولی مرد، وقتی می فهمد همه از او متنفرند

 قوی تر می شود


 

شعر: گاو ها در کلاس نقاشی اثر چارلز بوکوفسکی

عکس: احسان تحویلیان

+ارسال شده در سه شنبه سوم آذر 1388ساعت14:22توسط احسان تحویلیان |

هنر محیطی / لند آرت: جاده من

مکان: کویر حسن آباد جرقویه، حوالی تالاب گاوخونی

متریال: پارچه کرباس (متقال)

ابعاد: یکصد متر مربع / طول: پنجاه متر / عرض: دو متر

اعضای گروه: مرتضا بصراوی، علی امیدیان، امیرحسین فنایی، احسان تحویلیان




The Gold It’s in the…      طلا در... است

بیایید دوستان من

بیایید راهی تپه ها شویم

خوب، شما به راه خودتان بروید

و من به راه خودم

برای من مهم نیست که سر وقت برسیم

می گویند هر کسی دنبال چیزی می گردد

من توی راه، عشق و حال خودم را می کنم

...

مکان ها و قیافه های آدم ها عوض نمی شود

فقط کافی است چشم هایم را ببندم

تا مرغان دریایی را ببینم که در آسمان های دوردست

چرخ می زنند

 ...

تنها چیزی که می خواهم به تو بگویم

تنها حرف من است

این است که در سفر روی من حساب کن

اما از من انتظار نداشته باش که یک جا ماندگار شوم



شعر: پینک فلوید

عکس و لند آرت: احسان تحویلیان

Canon 40D, Sigma 18-50, f/13, iso 100, exposureTime 1/160s

+ارسال شده در یکشنبه یکم آذر 1388ساعت23:52توسط احسان تحویلیان |


Canon 40D, Sigma 18-50, f/2.8, iso 100, exposureTime 1/400s

 

برای به جریان افتادن مجدد آب در رودخانه زاینده رود، صبح زود به پل خواجو رفتم. وقتی این صحنه را کادر بندی می کردم، مطمئن بودم عکس خوبی می شود. سعی می کردم هرچه زودتر دکمه شاتر را بچکانم تا پیر مرد به سبب حضور من ، حالت اش را به هم نزند. اما متاسفانه پیر مرد متوجه شد به همین خاطر بی خیال عکاسی این صحنه شده بودم اما چون دیدم پیر مرد به خاطر من ژست گرف، به او نزدیک شدم و کادر عمودی را انتخاب کردم (قبل اش می خواستم با کادر افقی عکاسی کنم) و آن لحظه را ثبت کردم.

 

این ژست، این ژست لعنتی اگر یک میلیونیوم ثانیه هم طول بکشد، دیگر آن سوژه برای عکاس سوژه نمی شود. به قول رولان بارت: سوژه در فرایند ژست، برای خودش جسم دیگری می سازد و پیشاپیش خودش را به تصویر بدل می کند. این امر بر روی عکاس هم تاثیری عجیب دارد. آنقدر که به خاطر انرژی چشمان پیر مرد مجبور شدم کادر منفعل افقی را به کادر پویا تر عمودی ترجیح دهم. که اگر این کار را نمی کردم، این عکس برایم نچسب تر از این هم می شد.

 

وقتی از کودکان عکاسی می کنیم موضوع جالب تر و حساس تر است. چیزی در مایه های عکاسی حیات وحش. مردم عادی و در کل آدم بزرگ ها وقتی متوجه حضور عکاس می شوند، معمولا حالت عوض می کنند و به آدم های منفعل تری تبدیل می شوند. به قول ون کار وای کارگردان مشهور سینما: شخصیت های دوگانه یا چند گانه، پوششی است برای روح های رنج دیده انسان ها. اما این موضوع در کودکان و حیوانات اندکی متفاوت است. آنها در جلو دوربین اصلا به موجود دیگری بدل می شوند که ثبت این حالت شان نیز برای یک عکاس ارزشمند است.

 

Canon 40D, Sigma 18-50, f/7.1, iso 100, exposureTime 1/80s

 

با گروهی برای دیدن یک مناره تاریخی به اطراف شهر وَرزَنه رفته بودیم. نزدیک مناره، خانه های کاه گِلی ای وجود داشت و مردمانش با چشمانی لرزان. بزرگتر ها سر زمین مشغول کار بودند و بچه ها هم... وقتی این صحنه را ثبت می کردم، این کودک هیچ تغیری در نگاه و بدنش رخ نداد. چون قبلا به خاطر دیدن گروه ما و آدم های جدید با سر و شکلی جدید، تغیر اساسی را کرده بود و از حالت نرمال و بدوی اش خارج شده بود. به هر حال این عکس را از عکس قبلی (پیر مرد) بیشتر دوست دارم چون حداقل آن لرزش و خجالت کودکانه را توانسته بودم به تصویر کشم.

 

اما این یکی را بیشتر از همه دوست دارم.

 

Canon 40D, Sigma 18-50, f/7.1, iso 100, exposureTime 1/60s

 

+ارسال شده در جمعه بیست و نهم آبان 1388ساعت0:9توسط احسان تحویلیان |


دیشب که به خانه پدربزرگم فکر می کردم، گریه ام گرفت.

 

بچه بودیم و سروصدا می کردیم و حیاطِ بزرگش برای همه ما جا داشت.

توپ بازی می کردیم و بعضی وقت ها هم که از دستمان در می رفت، شیشه گلخانه را می شکستیم. همان لحظه بود که بازی-مان تمام می شد و هرکدام مان در یک سوراخ قایم می شدیم و همانجا می ماندیم تا ظهر شود و آقاجون از سر کار برگردد و با صدای مهیب اش نعره ای بزند. گرد و خاک آقاجون که تمام می شد می خزیدیم لای درخت های باغچه و خاک بازی می کردیم.

 

من آنجا نمی رفتم. می رفتم توی گلخانه. کسی از بچه ها نمی آمد. چون گرم بود و مرطوب و هیچکدام مثل من طاقت ماندن نداشتند. حالا که فکر می کنم می بینم: از همان بچگی خود آزار بودم. گلخانه را دوست داشتم. یک سکوی سنگی داشت که گلدان ها را رویش می چیدند و آنطرفش هم خرمالو های نرسیده را قطار می کردند تا آرام آرام برسد. هر روز سر می زدم تا ببینم رسیده اند یا نه. و اگر رسیده بود و بچه های دیگر زود تر از من نیامده بودند، می خوردمشان.

 

بیخیال، ده صفحه هم بنویسم بازهم خاطره دارم. آخر دوران بچگی تا بزرگسالی ام در آن خانه طی شد. حالا که ده سالی بیشتر است فروخته شده، یک فلان فلان شده بساز بفروش آنجا را کوبیده و جایش برج ساخته. خودم هم باور نمی کنم ده سال بیشتر است به آن محل نرفته ام. یعنی نمی توانم که بروم. بروم که چه شود؟. که اخلاقم سگ شود و پاچه این و آن را بگیرم. دیشب که اتفاقی به انجا فکر می کردم، گریه ام گرفت.

 

معمولا به اشیا، خیلی دل نمی بندم. معنی درست جمله ام این است که معمولا به اشیا دل می بندم. اما خانه آقاجون با تمام اشیا دیگر فرق می کند. خانه آقاجون از آن اشیایی بود که بدجور به احساس من گره خورده. ثانیه ثانیه، لحظه لحظه اش خاطره است. از آن خاطره ها که بو و مزه هم دارند. آخر یکی به من بگوید شئ بزرگتر از این پیدا نکردی که بهش دل ببندی؟. خودکاری؟، خودنویسی؟، پیپ یا فندک زیپویی؟ که بشود گُم کرد یا ازت بدزدنش!.

 

خانه؟، آن هم دو هزار متر؟



Canon 40D, Sigma 18-50, f/2.8, iso 100, exposureTime 1/10s

Canon 40D, Sigma 18-50, f/2.8, iso 100, exposureTime 1/1000s

model: NIKA

+ارسال شده در جمعه بیست و دوم آبان 1388ساعت0:50توسط احسان تحویلیان |

امروز، دوازدهم آبان ماه هشتاد هشت، روزی هست که نشاط و سرزندگی در شهر اصفهان دوباره به جریان در اومد. از دیشب که این خبر بطور اس ام اسی بین اهالی شهر پیچید، انتظار می رفت که امروز صبح مردم اینچنین به کنار زاینده رود بیاند. حالتی بین شادی و غم. برای نگارنده که حالت غم اش بیشتر بود.











دارم کیف می کنم از این لذت بی حد

از دیدن این در به دری کلاغ ها

کلاغ هایی که روزی کف زاینده رود واسه خودشون فرمانروایی می کردند

و امروز صبح چشماشون از تعجب داره بیرون می افته.


برای دیدن عکسها در اندازه بزرگتر، لطفا به روی آنها کلیک کنید.


+ارسال شده در سه شنبه دوازدهم آبان 1388ساعت18:13توسط احسان تحویلیان |

 

ای لزج مایع ارغوانی با طعم سیب

تا به کی می خواهی بگردی

این چنین گرم

در شریان تاریک رگ هام

نکند چشم انتظار زخمی تازه ای

تا فواره زنی

بر خشکی پوست من!؟

خون من

گاه که هول می کنی

سرفه های ساعت سرخ

طاقت از من می گیرد

می شنوی؟!...

بیا این نشانی ی تمامی ی شاه رگ هایم

من هنوز زنده ام...


شعر: مرتضا بصراوی / عکس: احسان تحویلیان

Canon 40D, Sigma 18-50, f/5, iso 100, exposureTime 1/200s

+ارسال شده در چهارشنبه بیست و نهم مهر 1388ساعت8:0توسط احسان تحویلیان |

از خواب پریده ام

با صدای نعره سگی که این اواخر دیده بودمش

سگی گرسنه که اطعام من را رد کرد

و من ...

و این جسمم

که طاقت کشیدن خود را ندارد

...

درد دارم و صدای نگهبان شب

که با دوچرخه سوت کشان نزدیک می آید

و من ...

و این جسمم

که طاقت تحمل خود را ندارد

...

ضعف دارم

از خواب پریده ام

اینگونه ام، مواقعی که روحم تَرَک بر می دارد

و من ...

که طاقت نوشتن ندارم

...

صدای سگی نمی آید.

+ارسال شده در سه شنبه هفتم مهر 1388ساعت0:53توسط احسان تحویلیان |

Canon 40D, Sigma 18-50, f/3.5, iso 100, exposureTime 1/60s, model: NIKA

تقدیم به فرزانه و علیرضا به خاطر حضورشان

+ارسال شده در جمعه سوم مهر 1388ساعت0:50توسط احسان تحویلیان |

خواب دیدم در گلخانه ای قدم می زدم. گلها واقعا زنده. و به من خیره شده بودند.

(تقدیم به مرتضا بصراوی)

Canon 40D, Sigma 18-50, f/10, iso 100, exposureTime 1/80s
HDR with 3 expose

+ارسال شده در پنجشنبه بیست و ششم شهریور 1388ساعت16:41توسط احسان تحویلیان |


دوست/دخترم به خانه ام آمد
تختم را مرتب کرد
کف آشپزخانه را شست و برق انداخت
دیوار ها را دستمال کشید
زمین را جارو زد
دست شویی و حمام را تمیز کرد و
ناخن ها و موهایم را کوتاه کرد.



و حالا در این کمال نشسته ام
همه چیز آرام است
با هر سه دوست/دخترم به هم زده ام
وقتی همه چیز آشفته بود احساس بهتری داشتم
چند ماه طول می کشه تا همه چیز به وضع عادی برگرده
دیگر حتی یک سوسک هم نیست که با هم معاشرت کنیم.



ریتم زندگی ام را گم کرده ام
خوابم نمی برد
اشتهایم کور شده
تمام کثافت هام رو ازم دزدیدند.


شعر: چارلز بوکوفسکی / عکس: احسان تحویلیان

+ارسال شده در شنبه چهاردهم شهریور 1388ساعت1:6توسط احسان تحویلیان |


نوازنده ای بیرون محوطه مقبره فردوسی.

Canon 40D, Sigma 18-50, f/10, iso 100, exposureTime 1/80s
Single shot, No HDR, RAW file processed with Photoshp CS4

+ارسال شده در دوشنبه دوم شهریور 1388ساعت15:37توسط احسان تحویلیان |


مقبره فردوسی واقع در شهر مشهد

Canon 40D, Sigma 18-50, f/11, iso 100, exposureTime 1/400s
Single shot, No HDR, RAW file processed with Photoshp CS4

+ارسال شده در یکشنبه هجدهم مرداد 1388ساعت15:8توسط احسان تحویلیان |

اینجا زاینده رود، جایی که به صحرا های مریخ شبیه تر است.

Canon 40D, Sigma 18-50, f/16, iso 100, exposureTime 1/250s

Single shot, No HDR, RAW file processed with Photoshp CS4

+ارسال شده در شنبه هفدهم مرداد 1388ساعت0:57توسط احسان تحویلیان |



Canon 40D, Sigma 18-50, f/5.6, iso 100, exposureTime 1/100s

Single shot, No HDR, RAW file processed with Photoshp CS4

+ارسال شده در سه شنبه ششم مرداد 1388ساعت15:32توسط احسان تحویلیان |