|
حافظه اشیاء نمایشگاه آثار عکس و هنر چند رسانه ای احسان تحویلیان 15 تا 24 اسفند 1388 9 الی 13 و 16 الی 19 افتتاحیه: ساعت 16 اصفهان . خیابان آمادگاه . مجتمع عباسی . طبقه زیرین . نقش خانه حوزه هنری اصفهان
دو روز پیش اصفهان غرق در رویا بود نمی دانم، شاید هم من غرق شده بودم و من در عمرم اینچنین ندیده بودم اش به غایت زیبا.
هنر محیطی / لند آرت: رهایی از رسانه مکان: کویر حسن آباد جرقویه، حوالی تالاب گاوخونی متریال: روزنامه / ابعاد: بیست متر مربع تصاویر این مجموعه به ترتیب شماره: 1 - 2 - 3 - 4 - 5 - 6 - 7 - 8
ما هیچ جور پرورش
افکار نمی خواهیم ما هیچ جور تنویر
افکار نمی خواهیم معلم ها دست از سر
بچه ها بردارید همه ماجرا فقط
آجری دیگری است در دیوار و شما هم فقط آجر
دیگری در دیوار هستید ------------------------------ بس است! می خواهم به خانه بروم این لباس زندان را در بیاورم و نمایش را ترک کنم اما در این بند انتظار می کشم چون می خواهم بدانم
چترها را بايد بست. شعر: سهراب سپهری عکس: احسان تحویلیان
هنر محیطی / لند آرت: تمام استکان های مادرم مکان: کویر حسن آباد جرقویه، حوالی تالاب گاوخونی متریال: استکان / تعداد: شصت عدد عکس و لند آرت: احسان تحویلیان Canon 40D, Sigma
18-50, f/13, iso 100, exposureTime 1/100s
زن خوب مثل هوای خوب است هرازگاهی پیدایش می شود اگر هم بیاید ماندنی نیست مرد ها پایدار ترند اگر اوضاع شان خراب باشد معمولا همان طور می ماند یا اگر حال شان خوب باشد احتمالا مدتی طولانی وضعیت ادامه پیدا می کند بچه
سن و سال رژیم غذایی
گپ و گفت هم آغوشی ماه بودن یا
نبودن خورشید یا خوش گذراندن تمام دردهای
زن با عشق (تیمار کردن) درمان می شود ولی مرد،
وقتی می فهمد همه از او متنفرند قوی تر
می شود شعر: گاو ها در کلاس نقاشی اثر چارلز بوکوفسکی عکس: احسان تحویلیان
هنر محیطی / لند آرت: جاده من مکان: کویر حسن آباد جرقویه، حوالی تالاب گاوخونی متریال: پارچه کرباس (متقال) ابعاد: یکصد متر مربع / طول: پنجاه متر / عرض: دو متر اعضای گروه: مرتضا بصراوی، علی امیدیان، امیرحسین فنایی، احسان تحویلیان The Gold It’s in the… طلا در... است بیایید دوستان من بیایید راهی تپه
ها شویم خوب، شما به راه
خودتان بروید و من به راه خودم برای من مهم نیست
که سر وقت برسیم می گویند هر کسی
دنبال چیزی می گردد من توی راه، عشق و
حال خودم را می کنم ... مکان ها و قیافه
های آدم ها عوض نمی شود فقط کافی است چشم
هایم را ببندم تا مرغان دریایی
را ببینم که در آسمان های دوردست چرخ می زنند ... تنها چیزی که می
خواهم به تو بگویم تنها حرف من است این است که در سفر
روی من حساب کن شعر: پینک فلوید عکس و لند آرت: احسان تحویلیان Canon 40D, Sigma
18-50, f/13, iso 100, exposureTime 1/160s
Canon 40D, Sigma
18-50, f/2.8, iso 100, exposureTime 1/400s برای به جریان افتادن مجدد آب در رودخانه زاینده رود، صبح زود به پل خواجو
رفتم. وقتی این صحنه را کادر بندی می کردم، مطمئن بودم عکس خوبی می شود. سعی می
کردم هرچه زودتر دکمه شاتر را بچکانم تا پیر مرد به سبب حضور من ، حالت اش را به
هم نزند. اما متاسفانه پیر مرد متوجه شد به همین خاطر بی خیال عکاسی این صحنه شده
بودم اما چون دیدم پیر مرد به خاطر من ژست گرف، به او نزدیک شدم و کادر عمودی را
انتخاب کردم (قبل اش می خواستم با کادر افقی عکاسی کنم) و آن لحظه را ثبت کردم. این ژست، این ژست لعنتی اگر یک میلیونیوم ثانیه هم طول بکشد، دیگر آن سوژه برای
عکاس سوژه نمی شود. به قول رولان بارت: سوژه در فرایند ژست، برای
خودش جسم دیگری می سازد و پیشاپیش خودش را به تصویر بدل می کند. این امر
بر روی عکاس هم تاثیری عجیب دارد. آنقدر که به خاطر انرژی چشمان پیر مرد مجبور شدم
کادر منفعل افقی را به کادر پویا تر عمودی ترجیح دهم. که اگر این کار را نمی کردم،
این عکس برایم نچسب تر از این هم می شد. وقتی از کودکان عکاسی می کنیم موضوع جالب تر و حساس تر است. چیزی در مایه های
عکاسی حیات وحش. مردم عادی و در کل آدم بزرگ ها وقتی متوجه حضور عکاس می شوند،
معمولا حالت عوض می کنند و به آدم های منفعل تری تبدیل می شوند. به قول ون کار
وای کارگردان مشهور سینما: شخصیت های دوگانه یا چند گانه، پوششی است برای
روح های رنج دیده انسان ها. اما این موضوع در کودکان و حیوانات اندکی متفاوت
است. آنها در جلو دوربین اصلا به موجود دیگری بدل می شوند که ثبت این حالت شان نیز
برای یک عکاس ارزشمند است. Canon 40D, Sigma
18-50, f/7.1, iso 100, exposureTime 1/80s با گروهی برای دیدن یک مناره تاریخی به اطراف شهر وَرزَنه رفته بودیم. نزدیک
مناره، خانه های کاه گِلی ای وجود داشت و مردمانش با چشمانی لرزان. بزرگتر ها سر
زمین مشغول کار بودند و بچه ها هم... وقتی این صحنه را ثبت می کردم، این کودک هیچ
تغیری در نگاه و بدنش رخ نداد. چون قبلا به خاطر دیدن گروه ما و آدم های جدید با
سر و شکلی جدید، تغیر اساسی را کرده بود و از حالت نرمال و بدوی اش خارج شده بود.
به هر حال این عکس را از عکس قبلی (پیر مرد) بیشتر دوست دارم چون حداقل آن لرزش و
خجالت کودکانه را توانسته بودم به تصویر کشم. اما این یکی را بیشتر از همه دوست دارم.
Canon 40D, Sigma
18-50, f/7.1, iso 100, exposureTime 1/60s
دیشب که به خانه پدربزرگم فکر می کردم، گریه ام گرفت. بچه بودیم و سروصدا می کردیم و حیاطِ بزرگش برای همه ما جا داشت. توپ بازی می کردیم و بعضی وقت ها هم که از دستمان در می
رفت، شیشه گلخانه را می شکستیم. همان لحظه بود که بازی-مان تمام می شد و هرکدام مان
در یک سوراخ قایم می شدیم و همانجا می ماندیم تا ظهر شود و آقاجون از سر کار
برگردد و با صدای مهیب اش نعره ای بزند. گرد و خاک آقاجون که تمام می شد می خزیدیم
لای درخت های باغچه و خاک بازی می کردیم. من آنجا نمی رفتم. می رفتم توی گلخانه. کسی از بچه ها نمی
آمد. چون گرم بود و مرطوب و هیچکدام مثل من طاقت ماندن نداشتند. حالا که فکر می
کنم می بینم: از همان بچگی خود آزار بودم. گلخانه را دوست داشتم. یک سکوی سنگی
داشت که گلدان ها را رویش می چیدند و آنطرفش هم خرمالو های نرسیده را قطار می
کردند تا آرام آرام برسد. هر روز سر می زدم تا ببینم رسیده اند یا نه. و اگر رسیده
بود و بچه های دیگر زود تر از من نیامده بودند، می خوردمشان. بیخیال، ده صفحه هم بنویسم بازهم خاطره دارم. آخر دوران
بچگی تا بزرگسالی ام در آن خانه طی شد. حالا که ده سالی بیشتر است فروخته شده، یک
فلان فلان شده بساز بفروش آنجا را کوبیده و جایش برج ساخته. خودم هم باور نمی کنم
ده سال بیشتر است به آن محل نرفته ام. یعنی نمی توانم که بروم. بروم که چه شود؟.
که اخلاقم سگ شود و پاچه این و آن را بگیرم. دیشب که اتفاقی به انجا فکر می کردم،
گریه ام گرفت. معمولا به اشیا، خیلی دل نمی بندم. معنی درست جمله ام این
است که معمولا به اشیا دل می بندم. اما خانه آقاجون با تمام اشیا دیگر فرق می کند.
خانه آقاجون از آن اشیایی بود که بدجور به احساس من گره خورده. ثانیه ثانیه، لحظه
لحظه اش خاطره است. از آن خاطره ها که بو و مزه هم دارند. آخر یکی به من بگوید شئ
بزرگتر از این پیدا نکردی که بهش دل ببندی؟. خودکاری؟، خودنویسی؟، پیپ یا فندک
زیپویی؟ که بشود گُم کرد یا ازت بدزدنش!. خانه؟، آن هم دو هزار متر؟ Canon 40D, Sigma 18-50, f/2.8, iso 100, exposureTime 1/1000s model: NIKA
امروز، دوازدهم آبان ماه هشتاد هشت، روزی
هست که نشاط و سرزندگی در شهر اصفهان دوباره به جریان در اومد. از دیشب که این خبر
بطور اس ام اسی بین اهالی شهر پیچید، انتظار می رفت که امروز صبح مردم اینچنین به
کنار زاینده رود بیاند. حالتی بین شادی و غم. برای نگارنده که حالت غم اش بیشتر
بود. دارم
کیف می کنم از این لذت بی حد از
دیدن این در به دری کلاغ ها کلاغ
هایی که روزی کف زاینده رود واسه خودشون فرمانروایی می کردند و امروز
صبح چشماشون از تعجب داره بیرون می افته. برای دیدن عکسها در اندازه بزرگتر، لطفا به روی آنها کلیک کنید.
ای لزج مایع ارغوانی با طعم سیب تا به کی می خواهی بگردی این چنین گرم در شریان تاریک رگ هام نکند چشم انتظار زخمی تازه ای تا فواره زنی بر خشکی پوست من!؟ خون من گاه که هول می کنی سرفه های ساعت سرخ طاقت از من می گیرد می شنوی؟!... بیا این نشانی ی تمامی ی شاه رگ هایم من هنوز زنده ام... شعر: مرتضا بصراوی / عکس: احسان تحویلیان Canon 40D, Sigma 18-50, f/5, iso 100, exposureTime 1/200s
از
خواب پریده ام با
صدای نعره سگی که این اواخر دیده بودمش سگی
گرسنه که اطعام من را رد کرد و من
... و این
جسمم که
طاقت کشیدن خود را ندارد ... درد
دارم و صدای نگهبان شب که با
دوچرخه سوت کشان نزدیک می آید و من
... و این
جسمم که
طاقت تحمل خود را ندارد ... ضعف
دارم از
خواب پریده ام اینگونه
ام، مواقعی که روحم تَرَک بر می دارد و من
... که
طاقت نوشتن ندارم ... صدای
سگی نمی آید.
Canon 40D, Sigma 18-50, f/3.5, iso 100, exposureTime 1/60s, model: NIKA تقدیم به فرزانه و علیرضا به خاطر حضورشان
خواب دیدم در گلخانه ای قدم می زدم. گلها واقعا زنده. و به من خیره شده بودند. (تقدیم به مرتضا بصراوی)
و حالا در این کمال نشسته ام ریتم زندگی ام را گم کرده ام شعر: چارلز بوکوفسکی / عکس: احسان تحویلیان
نوازنده ای بیرون محوطه مقبره فردوسی. Canon 40D, Sigma 18-50, f/10, iso 100, exposureTime 1/80s
مقبره فردوسی واقع در شهر مشهد
اینجا زاینده رود، جایی که به صحرا های مریخ شبیه تر است. Canon 40D, Sigma 18-50, f/16, iso 100, exposureTime 1/250s Single shot, No HDR, RAW file processed with Photoshp CS4 |
درباره![]()
فرق زندگی با هنر این است که هنر قابل تحمل تر است. (چارلز بوکوفسکی)
دی 1388 آذر 1388 آبان 1388 مهر 1388 شهریور 1388 مرداد 1388 تیر 1388 خرداد 1388 اردیبهشت 1388 آذر 1387 پیوند ها
"مکس پین" تحلیل سینمایی
سینمایی (43) |