|
دو روز پیش اصفهان غرق در رویا بود نمی دانم، شاید هم من غرق شده بودم و من در عمرم اینچنین ندیده بودم اش به غایت زیبا.
زن خوب مثل هوای خوب است هرازگاهی پیدایش می شود اگر هم بیاید ماندنی نیست مرد ها پایدار ترند اگر اوضاع شان خراب باشد معمولا همان طور می ماند یا اگر حال شان خوب باشد احتمالا مدتی طولانی وضعیت ادامه پیدا می کند بچه
سن و سال رژیم غذایی
گپ و گفت هم آغوشی ماه بودن یا
نبودن خورشید یا خوش گذراندن تمام دردهای
زن با عشق (تیمار کردن) درمان می شود ولی مرد،
وقتی می فهمد همه از او متنفرند قوی تر
می شود شعر: گاو ها در کلاس نقاشی اثر چارلز بوکوفسکی عکس: احسان تحویلیان
دیشب که به خانه پدربزرگم فکر می کردم، گریه ام گرفت. بچه بودیم و سروصدا می کردیم و حیاطِ بزرگش برای همه ما جا داشت. توپ بازی می کردیم و بعضی وقت ها هم که از دستمان در می
رفت، شیشه گلخانه را می شکستیم. همان لحظه بود که بازی-مان تمام می شد و هرکدام مان
در یک سوراخ قایم می شدیم و همانجا می ماندیم تا ظهر شود و آقاجون از سر کار
برگردد و با صدای مهیب اش نعره ای بزند. گرد و خاک آقاجون که تمام می شد می خزیدیم
لای درخت های باغچه و خاک بازی می کردیم. من آنجا نمی رفتم. می رفتم توی گلخانه. کسی از بچه ها نمی
آمد. چون گرم بود و مرطوب و هیچکدام مثل من طاقت ماندن نداشتند. حالا که فکر می
کنم می بینم: از همان بچگی خود آزار بودم. گلخانه را دوست داشتم. یک سکوی سنگی
داشت که گلدان ها را رویش می چیدند و آنطرفش هم خرمالو های نرسیده را قطار می
کردند تا آرام آرام برسد. هر روز سر می زدم تا ببینم رسیده اند یا نه. و اگر رسیده
بود و بچه های دیگر زود تر از من نیامده بودند، می خوردمشان. بیخیال، ده صفحه هم بنویسم بازهم خاطره دارم. آخر دوران
بچگی تا بزرگسالی ام در آن خانه طی شد. حالا که ده سالی بیشتر است فروخته شده، یک
فلان فلان شده بساز بفروش آنجا را کوبیده و جایش برج ساخته. خودم هم باور نمی کنم
ده سال بیشتر است به آن محل نرفته ام. یعنی نمی توانم که بروم. بروم که چه شود؟.
که اخلاقم سگ شود و پاچه این و آن را بگیرم. دیشب که اتفاقی به انجا فکر می کردم،
گریه ام گرفت. معمولا به اشیا، خیلی دل نمی بندم. معنی درست جمله ام این
است که معمولا به اشیا دل می بندم. اما خانه آقاجون با تمام اشیا دیگر فرق می کند.
خانه آقاجون از آن اشیایی بود که بدجور به احساس من گره خورده. ثانیه ثانیه، لحظه
لحظه اش خاطره است. از آن خاطره ها که بو و مزه هم دارند. آخر یکی به من بگوید شئ
بزرگتر از این پیدا نکردی که بهش دل ببندی؟. خودکاری؟، خودنویسی؟، پیپ یا فندک
زیپویی؟ که بشود گُم کرد یا ازت بدزدنش!. خانه؟، آن هم دو هزار متر؟ Canon 40D, Sigma 18-50, f/2.8, iso 100, exposureTime 1/1000s model: NIKA
امروز، دوازدهم آبان ماه هشتاد هشت، روزی
هست که نشاط و سرزندگی در شهر اصفهان دوباره به جریان در اومد. از دیشب که این خبر
بطور اس ام اسی بین اهالی شهر پیچید، انتظار می رفت که امروز صبح مردم اینچنین به
کنار زاینده رود بیاند. حالتی بین شادی و غم. برای نگارنده که حالت غم اش بیشتر
بود. دارم
کیف می کنم از این لذت بی حد از
دیدن این در به دری کلاغ ها کلاغ
هایی که روزی کف زاینده رود واسه خودشون فرمانروایی می کردند و امروز
صبح چشماشون از تعجب داره بیرون می افته. برای دیدن عکسها در اندازه بزرگتر، لطفا به روی آنها کلیک کنید.
ای لزج مایع ارغوانی با طعم سیب تا به کی می خواهی بگردی این چنین گرم در شریان تاریک رگ هام نکند چشم انتظار زخمی تازه ای تا فواره زنی بر خشکی پوست من!؟ خون من گاه که هول می کنی سرفه های ساعت سرخ طاقت از من می گیرد می شنوی؟!... بیا این نشانی ی تمامی ی شاه رگ هایم من هنوز زنده ام... شعر: مرتضا بصراوی / عکس: احسان تحویلیان Canon 40D, Sigma 18-50, f/5, iso 100, exposureTime 1/200s
از
خواب پریده ام با
صدای نعره سگی که این اواخر دیده بودمش سگی
گرسنه که اطعام من را رد کرد و من
... و این
جسمم که
طاقت کشیدن خود را ندارد ... درد
دارم و صدای نگهبان شب که با
دوچرخه سوت کشان نزدیک می آید و من
... و این
جسمم که
طاقت تحمل خود را ندارد ... ضعف
دارم از
خواب پریده ام اینگونه
ام، مواقعی که روحم تَرَک بر می دارد و من
... که
طاقت نوشتن ندارم ... صدای
سگی نمی آید.
به یک چیز مطمئنم و آن این
است که چیزی وجود دارد و به دو چیز نامطمئنم، اول: جهان از نظمی ظاهری و باطنی
بصورت مستحکم پیروی می کند و دوم: جهان همه بی نظمی است و فقط الگو های تکرار
شونده ریاضی در آن دیده می شود. مثلا در محل کارم در حال ورق زدن کتابی از چارلز
بکفسکی هستم، مقدمه کوتاهش را می خوانم، شعر اول در رابطه با مرگ است: مرگ مثل گربه ای هر لحظه ممکن است روی تختم بِپَرَد من واقعا برای همسرم متاسفم این بدن خشک و رنگ پریده را
خواهد دید ... مرگ نگرانم نمی کند نگرانی من از همسرم است که بعد از من با این تلمبار
پوچ باقی می ماند. ... هنوز شعر را تا پایان نخوانده
ام که مَردم جنازه یکی از ثروتمندان بازاری را سردست گرفته اند و به سوی آمبولانس
هدایت می کنند. جالب است، افرادی که جنازه را مشایعت می کنند همجنس اویند. نزول
خواران و زرگر های گردن کلفت که انقریب از فرط بزرگی شکم به سرنوشت او دچار خواهند
شد. نکته جالب تر اینکه رئیس بانک و کارمندان که در روز عادی جواب سلامت را نمی دهدند،
از میزهایشان بلند شده اند و جنازه را تشیع می کنند. جالب تر اینکه به صاحب عذا که
همان پسر مرده باشد، با چه سوز و گدازی تسلیت می گویند. به این معنی که بعد از فوت
پدر، سرمایه معظم اله را از این شعبه خارج نکنید. هرکه برای خود می گرید من بکفسکی صاحب عذا رئیس بانک.
شب ادراری روز
1820 از یک
دقیقه پیش که از خواب پریده ام، لباسهایم حالت خیس و گرمی دارد. خواب دیدم که دارم
گلهای باغچه را آب می دهم. اما حالا دیگر خوابم نمی برد. چند ساعتی تا صبح باقی
مانده. باید منتظر بمانم تا مادرم از خواب بیدار شود تا مرا به حمام ببرد. البته
قبلش گوشمالی کوچکی خواهم شد. روز
3650 تازه از
خواب بیدار شده ام. صدای برنامه صبحگاهی تقویم تاریخ را از رادیو می شنوم. بد ترین
حالتی که می توانم داشته باشم این است که به مادرم خبر دهم رختخوابم را خیس کرده
ام. حالتی بدتر از امتحان ریاضی. چیز در مایه های اینکه کسی محکم به شکمت لگد
بزند. البته حالا که بزرگتر شده ام، دیگر خبری از گوشمالی نیست، در عوض بسیار
تحقیر می شوم. روز
9125 با
احساس دلدرد عجیبی از خواب بیدار می شوم. باید به دستشویی بروم. خودم را آرام از رخت
خواب جدا می کنم، طوری که همسرم بیدار نشود. چراغ دستشویی را روشن می کنم. صورتم
را در آینه میبینم. قرمز شده است. چیزی نمانده بود که خودم را خیس کنم. برخلاف
آنچه فکر می کردم، کارم که در دستشویی تمام شود، احساس خوبی پیدا نکردم. تمام
لباسهایم، رخت خواب و رو اندازم خیس است. هیچ چیز را نمی توانم مخفی کنم. باید تا
صبح صبر کنم. روز
10950 همیشه
عادت دارم قبل از غذا خوردن دستشویی بروم. غذا خوردن با استرس را دوست ندارم. نور
روز از پنجره دستشویی به روی کاشی های سفید ریخته است و مثل آینه برق می زند. کاشی
های مرتب براق و هراز گاهی شاخه گل کوچکی بر روی بعضی از آنها. واقعی تر از این
دیگر چیزی نیست. اما نمی توانم کارم را شروع کنم. یک حالت دافعه ای مرا از این کار
نهی می کند. میترسم که نکند خواب باشم. سیلی نسبتا محکمی به صورتم می زنم. صورتم
را با آب می شویم اما تغیری در احساسم ایجاد نمی شود. همسرم را صدا می زنم، شاید با
دیدنش مطمئن شوم که در خواب نیستم. اما چه فایده، این دفعه چندمی است که به او
اطمینان می کنم و باز هم رخت خوابم را خیس می کنم. روز
10950، یک دقیقه بعد حالت
بدی دارم. البته نا آشنا نیست. سالهای متمادی این احساس را تجربه کرده ام. سردی
بدن و خیسی لباسهایم برایم آشناست. این تنها موقعی است که به بیدار بودنم کمتر شَک
می کنم. البته تشخیصش خیلی سخت نیست، آنطور که من تجربه کرده ام، حالت بیداری شفاف
تر، سِفت تر و سنگین تر است و حالت خواب برعکس آن. اما مشکل اینجاست که هواس چند
گانه انسان، به هر محیط کوچک، سربسته و کاشی کاری شده ای که با یک لامپ روشن شده
است اعتماد می کند. چه در خواب چه در بیداری.
چند سکانس از روزمره گی هایم
دیروز خواهرم از حال و هوای استاد نقاشی خودش تعریف می کرد که به اصطلاح فیلم بینه و فیلم مسیر سبز فرانک دارابانت رو دوست دارد و عاشق بازی تام هنکس هم هست. می گفت برای روز معلم میخواد یک فیلم خوب اوریژینال به او کادو بدهد و این کار را به من محول کرد. با یک حساب سر انگشتی متقاعدش کردم که فیلم اوریژینال توی ایران معنی نمیدهد و اگر استاد نقاشی اش عاشق بازی تام هنکس است، پس فیلم فارست گامپ را هم دیده و در نتیجه من هم فیلم رهایی از شاوشنگ را به او پیشنهاد دادم و دست آخر قرار شد که از آرشیو خودم یکی رایت کنم. فیلم را که توی جعبه (از این جعبه مستطیلی ها که دوتا حلقه فیلم میشه داخلش گذاشت) گذاشتم با خودم گفتم: بزار یک حال دیگه هم به استاد نقاشی بدهم و یک فیلم دیگه هم برایش رایت کنم. اول فیلم معلم پیانو میشائیل هانکه را انتخاب کردم. حس کردم چون داستان یک استاد پیانو مونث را روایت می کرد و این فیلم ممکن بود خیلی شباهت ها بین استاد خواهرم – که او هم یک زن بود - داشته باشه احتمالا می تواند انتخاب درستی باشد. ولی بعد حس کردم ممکن است به خاطر داشتن صحنه های نامناسب، به عنوان اولین هدیه، انتخاب مناسبی از طرف یک شاگرد نباشد امروز صبح که رفتم بسته کادو پیچ شده را در خانه خواهرم تحویل بدهم، یک ماکسیما مشکی دنده اتوماتیک خیلی تمیز در خانه پارک شده بود. احتمالا مال یکی از همسایه ها بود. من هم که عاشق – فقط – ماکسیما، یک چرخی دورش زدم امروز توی نانوایی، آقا مصطفی کلوپی - که یک مهندس ساختمان است و به خاطر عشقش به سینما روزگاری یک ویدیو کلوپ داشت و العان تغیر شغل داده و لوازم ساختمانی می فروشد – به من زنگ زد. قبلش این نکته را بگویم که هنوز مشتری های سابقش دست از سرش بر نمی دارند و آقا مصطفی هم آن ها را نا امید نمی کند. بعد از سلام و احوال، خبر پیدا کردن یک ماکسیما مشکی رنگ دنده اتومات را – که چند وقت پیش به او گفته بودم پیدا کند – به من داد. قرار شد ساعت پنج بعد الظهر باهم برویم ماشین را ببینیم. امروز عصر ماشین را رفتیم دیدیم، گلگیر جلو رنگ شده بود و در نتیجه معامله منتفی شد چند شب پیش خواب دیدم تابلوی مونالیزا سر کوچه مان، کنار زباله ها افتاده و پسر بچه ها برایش با ماژیک ریش و سبیل گذاشته اند امروز عصر مجله عکس را از دکه سر چهار راه تهیه کردم. یکی دو ورق که زدم مقاله بلند بالایی راجع به اثر کذایی مارس دوشام راجع به دستکاری در تابلوی مونالیزا و کلا سبک هنر دادائیسم چاپ شده بود. هرچند از این موارد اتفاقی برایم زیاد رخ می دهد ولی در کل برایم جالب و دلنشین بود. کلا روز جالبی داشتم. از آن روزهایی که همه چیز به هم ربط پیدا می کند. بعضی مواقع که چنین اتفاق هایی رخ می دهد حس می کنم لایه های جهان - که زمان آنها را از همدیگر جدا کرده – به همدیگر نَشت می کنند و باعث وجود آمدن چنین رخدادهایی می شوند. حس می کنم انسان هرچه را بخواهد، شاید به دست نیاورد، اما میتواند آن را به خود نزدیک کند. حس می کنم جهان دارای یک شعور ناشناخته است و این شعور، به محض فراخوانده شدن از طرف یک انسان – به واسطه فکر کردن به آن چیز – خود را موظف می دانند که به صاحب تفکر نزدیک شوند. دیشب شبکه فهیم و محترم چهار، برنامه آسمان شب را پخش می کرد. تصویر جدید یک سفینه را نشان می داد. تصویر خیره کننده ای بود. سفینه ای از پشت سیاره زحل، عکسی گرفته بود که در آن سیاره زمین نیز پیدا بود. واقعا خیره کننده بود. زاویه ای جالب داشت، از پشت زحل، زمین بین حلقه های زحل پیدا بود. به همسرم گفتم: این اولین تصویری است که بشر از فاصله میلیون ها کیلومتر دورتر، از حقارت خود ثبت کرده و هرچه بر دانش بشر افزوده می شود، بر حقارت اش بیشتر پی می برد. به او گفتم: از این به بعد دیگر نگو: گوشت و مرغ و تخم مرغ توی یخچال نداریم، از این به بعد بگو: به نظرم گوشت باید تهیه کنیم. آخر در جهان به این عظمت، دیگر نیست و نداریم و نمی شود معنا نمی دهد. گفتم: اگر آنطور صحبت کنیم شاید به غیرت خداوند بَر بخورد. مگر می شود در این جهان به این بزرگی گوشت و مرغ و تخم مرغ نباشد؟. اگر نیست، مشکل از عدم درک درست ما انسانها از جهان است.
من در مغازه سبزی فروشی نسبت به زن ها، در مغازه طلا فروشی پر
طمع تر و
ش.ه.و.ت خرید کردنم غیر قابل کنترل تر.
پیش نوشت: پنج شنبه گذشته از خواب بیدار شدم. هوا
ابری بود. دیرم شده بود اما حس پاشدن از تو تخت خواب و رفتن سر کار رو نداشتم.
عاشق هوای ابری هستم به خاطر همین اصن دست و دلم به کار نمی رفت. همونطوری که
خوابیده بودم، یکی دوتا تلفن زدم به این اون تا خبر مریض شدنم رو اعلام کنم. بنده
خدا ها چقدر دست پاچه شدند وقتی صدای گرفته من رو از زیر پتو شنیدند. پنهان و معلم پیانو میشائیل هانکه رو دو سه بار دیدم و چقدر
لذت بردم از زاویه دوربین و تدوین. هانکه در این فیلم ها خصوصا پنهان،
با خونسردی تمام در سِمَت دانای کل، اختیار و امور را از بیننده می ستاند. آنجایکه
مرز نمای نقطه نظر ژرژ و دیدن یک فیلم ویدئویی نابود می شود. آنجا که مرز
بین ارئه یک نما به تماشاگر با نمای نقطه نظر ژرژ و پخش نوار ویدئویی نابود
می شدود. بسیار زیباست. درست به خاطر ندارم، جرقه ای بود که یک
لحظه گذشت. حیف که ننوشتم اش. یک چیزی بود در مایه های انتقاد به وجود دانای کل.
اینکه شاید باشد ولی قطعا دانای کل نیست چون بیننده در آخر سر متوجه این پیچیدگی
ها می شود. اینکه اگر متوجه پیچیدگی ها نمی شد، از فیلم لذت نمی برد و می شد مانند
باقی بیننده ها که د پایان فیلم به چهره ات ذل می زنند و می گویند: چی شد؟. پ.ن: من هم اگر بازیگر می شدم، احتمالا به
پای برانود فقید می رسیدم. العان که می نویسم شنبه ی دو روز بعدِ پنج شنبه گذشته
است. آب بدنم کم شده و سیستم اجابت مزاجم بهم ریخته. انگار نقش را زیادی درونی
کرده ام. اگر استلا آدلر زنده بود، به داشتن چنین شاگردی مباهات می کرد.
سینما، سوهانی برای یک زندانی
امروز
با صدای ملخ یک هواپیمای آموزشی از خواب بیدار شدم. و چه خوب هم شد. چون آلارم
مبایلم را ناخواسته خاموش کرده بودم. یک لنگه پا لباسهایم را پوشیدم و یک دسته
کاغذ A5 پرینت شده (حدودا بیست سی برگ یک رو)، ماحصل گشت و گذارهای
اینترنتی و دست نوشته های دیشبم را از روی اوپن آشبزخانه برداشتم...
|
درباره![]()
فرق زندگی با هنر این است که هنر قابل تحمل تر است. (چارلز بوکوفسکی)
دی 1388 آذر 1388 آبان 1388 مهر 1388 شهریور 1388 مرداد 1388 تیر 1388 خرداد 1388 اردیبهشت 1388 آذر 1387 پیوند ها
"مکس پین" تحلیل سینمایی
سینمایی (43) |