|
در بروژ فیلم در بروژ را به سفارش دوستی دیدم، طبق معمول
ماند تا حس و حال نوشتن اش پیش آید. حالا هم که می نویسم، به معنای کلمه شاید
تحلیل درست درمانی صرف سینما نباشد. بیشتر نوعی تحلیل زمانه است که سینما را نیز
در بر می گیرد. دقیق به یاد ندارم، در جایی خواندم که تاریخ مانند یک میله
شیشه ای نیست که از جایی بشکند. که بتوان قبل و بعدی برای دوران ها در نظر گرفت. در بروژ ساخته مارتین
مک دونا را دیدم، بعضی از لحظه هایش مرا به یاد پالپ فیکشن انداخت ولی
هیچ گاه احساس نکردم با فیلمی تقلیدی روبرو هستم. فیلم، زیبا و کاملا بکر بود. البته
اگر بتوان بکر بودن را در روزگار حال به درستی معنا کرد و حتی بدان اعتقاد داشت. در
عین حال، موقعیت ها، دیالوگ ها و خصوصا رخداد های تصادفی و غیر منتظره ایکه در در
بروژ هست تدایی کننده لحظاتی از پالپ فیکشن هستند. گویی شخصیت های ری و
کن، یک روز دیگر از زندگی جولز وینفیلد و وینسنت وگا را به تصویر کشیده اند. البته
این نکته را باید مد نظر داشت که تارانتینو
و فیلم هایش به یک رخداد و موج فکری بیشتر شبیه اند تا به چیز دیگر. از این رو
طبیعی است که بعد از دو دهه بازهم فیلم هایی شبیه و حتی پیرو سبک و سیاق آثار تارانتینو
وجود داشته باشند. اما بی ربط است که ارزش های این فیلم را به خاطر شباهت های
احتمالی اش با فیلم های دیگر انکار کرد. ولی مسئله ایکه باعث شد راجع به این فیلم
بنویسم، بیشتر به خاطر همین شباهت هاست که اتفاقا خیلی هم خوب است. سالانه در جهان فیلم های جالب و متفاوتی
ساخته می شوند که حرف های زیادی هم برای گفتن دارند. حرف ها و نظر هایی که در حد
یک اِفکت و جلوه اَفکنی پست مدرنیستی باقی می مانند و سریعا فراموش می شوند. برگشت
ناپذیر
Irreversible
گاسپار نو و یادگاری Mementoکریستوفر نولان از این
جمله اند. اما در بروژ جزو این گروه فیلم ها نیست. فیلم، بدون ادعا با
ساختار ظاهرا کلاسیک شروع می شود اما با مونولوگی که بعد از تیتراژ، روی تصویر
تاریک فیلم شنیده می شود، از همان ابتدا شیطنت خود را عرضه می کند. (من نمیدونم
بروژ کدوم قبرستونیه ... ]چند لحظه
سکوت[ تو بلژیکه). فیلم، آرام آرام و بی
ادعا جلو می رود و در این رَوَند، قطعه های تشکیل دهنده دیگر نیز به آن می پیوندد.
فیلم اوج می گیرد، کامل می شود، و با سکانس پایانی ای شبیه سکانس پایانیِ فیلم راه
کارلیتو برایان دی پالما به پایان می رسد. اما نکته ایکه در این فیلم
محجور مانده این است که: این فیلم از همان موتور و طرز فکری بهره می برد که پالپ
فیکشن هم در دهه های گذشته از آن بهره برد. «کارخانه بازیافت». این چیزیست که
ادبیات پست مدرن شدیدا به آن وابسته است. ارجاعات و بهره گیری های بینامتنی ایکه در
بروژ از آن استفاده می کند و به آن وابسته است، مهم ترین اصل تمایزی است که در
بروژ را از فیلم های پر ادعای دیگر جدا می کند. فیلمبرداری در بروژ با
تم رنگی (وایت بالانس) گرم و فضاها و ساختمانهایی گوتیک سعی دارد بستری آرام و
دلنشین را ایجاد کند تا به دور از ادعا، آرام آرام قصه اش را در لابلای این
فضاسازی تعریف کند. فیلم حتی به سبک معمول فلاش بک هم دارد، نامه ها و نوشته ها هم
مثل فیلم های کلاسیک با صدای خود شخص روایت می شوند اما عنصری ناپیدا – شاید طنز
کلامی – به عمد باعث می شود که به این ظاهر سازی اعتماد نکنیم. که بدانیم در پس
این شهر با ساختمان های آجری قدیمی و رودخانه ای که شب ها به یک پرنده قو آراسته
می شود، حادثه ای رخ خواهد داد. در بروژ به جای اینکه خصلت های پست
مدرنیسمی خودش را جار بزند، فقط به آن ها عمل می کند چون در بروژ فیلمی
دوران ساز است نه فیلمی دوران نِگر. شاید ذکر این مطلب لازم باشد که:
پست مدرنیسم چیزی جدا از مدرنیسم نیست. دورانی، لازم و ملزوم مدرنیسم. پس از
ناکامی مدرنیسم در آرمانها و اهداف و مغایرت اهداف بزرگ آن با نتایج متوسط به دست
آمده، این امر باعث فروپاشی پرشتاب ارزش ها و معیار های مختلف اجتماعی شد که هنر
نیز از آن مصون نماند. این تحولات نه جدا از مدرنیسم است و نه شروعی مجدد و نو
برای آینده. زیرا نه ارزش های نوینی را بنیان می گذارد و نه راه تازه ای را پیش
پایمان. باطبع هنرمندان در عصر حاضر، در حرکت رو به جلو، گذشته را نیز شُخم می زند. در بروژ در ساختار نیز
اینچنین عمل می کند و حتی به پالپ فیکشن نیز رحم نمی کند و پالپ...
را با وجود ارجاعات سینمایی بی شمارش به مثابه یک متن می نگرد و از آن استفاده می
کند. تارانتینو پس از موفقیت پالپ فیکشن می گوید: «میتوانم داستان
های متعددی با همین مضمون جنایی بنویسم و لحظات و دیالوگ های بهتری را خلق کنم اما
بهتر دیدم به سراغ موضوع دیگری بروم». اما در بروژ به این یگانگی پالپ
فیکشن نیز پایان می دهد و همان رویکردی را دارد که پالپ... در زمان
خودش به فیلم های گذشته داشت. بازیافت. شاید این آینده پست مدرنیسم باشد که خود،
خود را می اندیشد، تحلیل و بازیافت می کند تا به آرمان از دست رفته مدرنیسم جامه
عمل بپوشاند. از این رو نگارنده، فیلم در بروژ را دوران ساز تر و تر و تازه
تر از دیگر فیلم های پست مدرن و پر ادعای دهه اخیر می داند. حالا که صحبت از بینامتن به میان آمد، بهتر دیدم مرجع پیش نوشت این تحلیل را
پیدا و ضمیمه کنم: تاریخ مانند یک میله شیشه ای نیست که درست از یک نقطه مشخص بشکند، بلکه مانند
طنابی است که می پوسد، کش می آید، ریش ریش می شود، اما بعضی رشته هایش هرگز قطع
نمی شوند. (رابرت هیوز)
اسطوره های عامه پسند قسمت اول: بوچ و ساعت
طلا داستان از آنجا شروع می شود که پدرپدربزرگِ بوچ،
یک ساعت مچی طلا می خرد و به دست می بندد. این رویداد همزمان است با جنگ جهانی
اول. ساعت دست به دست از پدرپدربزرگ به پدربزرگ و از پدربزرگ به پدر بوچ می
رسد و او هم ساعت را به دست می کند. حواسمان باشد، العان دیگر جنگ جهانی اول و دوم
تمام شده است و پدر بوچ دارد در ویتنام با «ویت کنگ» ها می جنگد. پدر بوچ
اثیر می شود ولی نمی خواهد ساعت طلا که میراث خانوادگی اش است به دست دشمن بیفتد. او
ساعت را در تنها محل موجود در بدن خود مخفی می کند. او این توده چرک آلود را پنج
سال به مقعد می کشد و در نهایت بر اثر عفونت، اسهال خونی می گیرد و جان می دهد.
دوستِ پدر بوچ هم طبق وصیت و رفاقتش قبول میکند این ساعت را به بوچ
برساند و در نتیجه او هم دوسالی ساعت را در بدن خود تحمل می کند و سرانجام آزاد می
شود و به خانه باز می گردد. او این داستان را بی کم و کاست برای بوچ تعریف
می کند و او را خوب شیرفهم می کند که مبادا ساعت را از دست بدهد. حالا چندین سال
از آن واقعه گذشته و بوچ که یک بوکسور گردن کلفت است، سر میز مذاکره با مارسلوس
والاس – رئیس یک باند گانگستری - نشسته و قبول می کند در ازاء پول، بازی بعدی
را در راند پنجم به فلوید ببازد و ناک اوت شود. بوچ که آنچنان هم
آدم درست و حسابی ای نیست، پول ها را از مارسلوس گرفته و بر روی بازی خود
شرط می بندد و برخلاف قولی که به مارسلوس دارده بجای آنکه در بازی ببازد، فلوید
بدبخت را آنچنان می زند که مرحوم شود. بعد از آن بوچ نیمه عریان از پنجره
سالن مسابقه فرار می کند. تا اینجا انگار دنیا بر وفق مراد بوچ است ولی بر
اثر یک سهل انگاری، ساعت طلای موروثی را در خانه خود جا می گذارد. اکنون بوچ
بر سر یک دو راهی است، به خانه اش باز گردد و با گانگستری بی رحم که مارسلوس
در خانه او به کمین گذاشته روبرو شود و یا اینکه قید ساعت طلا و زجری که پدرش
کشیده را بزند و برود در سواحل کارائیب شیلنگ تخته به اندازد. این شرح مختصری بود بر چند سکانس از فیلم پالپ
فیکشن اثر کوئنتین تارانتینو. پالپ فیکشن پُر است از آدمهای
جورواجور و موقعیت های جورواجو. تارانتینو آدم ها را در موقعیت عجیبی قرار
می دهد. آنها را می چلاند تا عکس الاعمل های عجیب از آنها سر بزند. این عکس العمل
ها واقعا عجیب و این موقعیت ها واقعا نفس گیر هستند. تمامی و یا اکثر آدم های پالپ
فیکشن دارای شخصیت و سرشت انسانی گُم شده ای هستند. آنها به راحتی آدم می
کشند، کسی را از بالکن خانه اش پایین می اندازند یا حداقل اش این است که مثل نُقل
و نبات فحش به هم تعارف می کنند اما با همه این احوال همگی دارای اصول و مبانی ای
هستند. نوعی مرام، البته نه از نوع عمومی، بلکه شخصی و من در آوردی. جولز،
گوشت خوک نمی خورد چون خوک را دارای شخصیت و مرامی همپای سگ نمی داند، وینسنت
دوست دارد که سعی کند به همسر رئیسش نظری نداشته باشد و بوچ ساعت موروثی
پدرش از تمام دنیا برایش با ارزش تر است. تارانتینو با کالبدشکافی و عیان
کردن شخصیت های مختلف و نوع جهانبینی شان سعی دارد دوباره انسان خردمند را مرکز
عالم قرار دهد اما این بار با راه و روش پست مدرن. تارانتینو اسطوره هاری
قدیمی را نفی نمی کند اما سعی دارد بگوید شاید به غیر از آن مثال های کلیشه ای که
از اسطوره در ذهنمان جا خوش کرده، نوعی دیگری از اسطوره، حالا هرچند دم دستی هم که
باشند وجود دارد. اسطوره هایی که تا یک لحظه قبل اسطوره نبوده اند. اسطوره هایی با
نقش آفرینی افرادی کاملا عادی. وقتی قیصر، نیم قرن پیش، در فیلمی به
همین نام به خان دایی اش گفت که: «دیگر کسی حال و حوصله شاهنامه خواندن ندارد»، باید می
فهمیدیم که دنیا دارد عوض می شود. باید می فهمیدیم که دیگر نه خبری از آن اسطورها
ایست که با رَخش خود سفرها می کنند و با دیو سیاه و سفید می جنگند و نه آن
خالق هنرمندی وجود دارد که به قول خودش با سی سال رنج خود قومی را زنده کند. زمانه
زمانه فَست فود و اِم پی تری است و مَرکب ها هم به لطافت دیروز نیستند و باید به
جای دست کشیدن به یال سفیدشان، با صدای نخراشیده شان حال کنیم. پست مدرنیسم چیزی
یا جایی است که با آن یا در آن زندگی می کنیم. زمان فشرده شده و هر روز که آفتاب
می زند، شب نشده باید منتظر خبر، رخداد و حتی دگرگونی جدیدی بود. زمانه با سرعتی
چندین برابر قبل به پیش می رود. دیگر نیازی نیست تا سهراب بزرگ شود، گردن
کلفت شود تا با پدر پنجه در پنجه بیندازد. حالا هر روزی که می گذرد هریک از ما
فرصت داشته ایم تا اسطوره شویم. سرعت زمانه ما بالا رفته، جهان کوچک شده و
فاصله ها حتی کمتر از دهکده ای شده. اما انسانها هنوز همان های قبل هستند فقط با
کارکرد و سرعتی متفاوت. باطبع اگر اسطوره ای هم وجود داشته باشد، کارکرد اش همانند
سابق نیست. انسان امروزی همین که بتواند موقعیت خود را در این جهان تشخیص دهد کاری
بس عظیم انجام داده. حالا نجات جهان و بشریت پیش کش. تارانتینو با آگاهی
کامل از این امر گذشته را نفی نمی کند. بوچ را به خانه بازمی گرداند، ساعت
موروثی را برمیدارد، گانگستری را از پای در می آورد ولی وقتی که با مارسلوس
والاس در دادم دو روانی گیر می افتند، وقتی خود را نجات می دهد، مرام انسانی اش
را نشان می دهد. باز می گردد و مارسلوس را تنها نمی گذارد، آن دو سادیسمی
روانی را با یک شمشیر سامورایی از پای در می آورد و مارسلوس را نجات می
دهد. تارانتینو در این واقعه، حتی کارکرد اشیا را هم تغیر می دهد. ساعت طلا
را نماد تمام گذشته و رنج پدر برای دفاع از وطن قرار می دهد و آن را در منفور ترین
حفره بدن یک انسان مخفی می کند. در واقع کارکرد این حفره بدن انسان عوض می شود تا
آنجا که می تواند گذشته و افتخار یک کشور را نجات و در خود جای دهد. تارانتینو
شمشیر سامورایی را که روزی برای خودکشی و دریدن پهلوی صاحب اش بود، برای نجات شخصی
که مورد آزار جنسی قرار گرفته مناسب تر می دادند. بوچ اول یک چَکُش و بعد
یک چوب بیس بال و بعد یک اره برقی را برای انتقام مناسب می داند ولی دست آخر شمشیر
سامورایی را برای انتقام و عمل اخلاقی خود مقدس تر می دادند. عرض شد که تارانتینو و کلا پست
مدرنیسم، گذشته را نفی نمی کنند اما سعی دارند با نوعی دیگر از جهانبینی به ما
حالی کنند که جهان هستی و تمامی ارزش هایش، انواع و اقسام گوناگونی دارد که شاید
هنوز تجربه شان نکرده ایم. شاید هم روزانه تجربه می کنیم و برایشان اهمیتی قائل
نیستیم. سخن آخر: «به نظر من امروزه انسان بر سر دوراهی قرار
گرفته است. با این مسئله رویاروست که آیا وجود مصرف کننده کوری را بر گزیند و
ناگزیر با مارش سرسرختانه فناوری نوین و افزایش بی پایان کالای مادی رویارو شود.
یا در جستجوی راهی باشد که به مسئولیت معنوی برسد. راهی که در نهایت نه تنها ممکن
است به معنی رستگاری شخصی، بلکه نجات جامعه باشد. به عبارت دیگر او بیشتر آماده
است تا زندگی خود را با هستی یک ربات عوض کند» (آندری تارکفسکی)
InterTarantinoIsm بيناتارانتينوايسم بعد از چند دهه و
پس از ارائه نظریه بینامتن و عدم اقتدار مولف که سرچشمه اش از دروس زبانشناسی سوسور
و نظریه های پساساختارگرای فرانسوی ژولیا کریستوا شروع شد و بعد تر توسط رولان
بارت وجه ی جدیدی به خود گرفت، حالا دیگر این دو مقوله از حالت نظریه خارج و
به بدیهی ترین مباحث دنیای هنر بدل گشته است که امروزه، با ظهور هنرمندان جدید و خلق
آثار غیر متعارفشان به این امر بیشتر دامن زده اند. این دو مقوله نه اینکه کشف
جدید و چیز تازه ای باشند، بیشتر نوعی نگاه تازه است که در عین صحیح بودن، گذشته را هم نفی نمی کند. البته این
عدم نفی گذشته به معنی قبول داشتن و احترام به آن نیست. پست مدرنیسم است که اینگونه
می خواهد. می خواهد که بی شکل باشد. ما در رَوَند
برخورد و یا تفکر کلاسیک مان به آثار هنری، نوشته ها و اندیشه های متفکران بزرگ را
اصیل می پنداریم. می پنداریم که آنها اولین کسانی بوده اند که راجع به مسائل
پیرامونشان اندیشیده و نوشته اند چون به سندی در رَد آن دسترسی نداریم. اما نظریه
پردازان عصر جدید اینگونه نمی اندیشند، آنها اعتقاد دارند که هیچ متنی (در نظریه
جدید، متن به تنهایی دارای مفهومی بسیط و تقریبا تعریف نشدنی ست و در برگیرنده
ریشه ها و مفهوم های متعددی است) به طور قطع اصیل نیست و شامل پاره متن هایی است
که در درون آن متن اولیه ریشه دوانده اند. بدینسان حتی اندیشه های ارسطو و افلاطون
نیز بدیع و اصیل نیستند. بل نوشته های ایشان در برگیرنده اندیشه ها و مفاهیمی است
که پیش از آن نیز وجود داشته است. رولان بارت اذعان
دارد: «یک متن به لحاظ ریشه شناسی، یک بافته است، یک بافته در هم تنیده و خواننده
این متن را می توان به آدمی پرسه گرد مقایسه کرد.» این جمله بارت این معنا را به
ما می رساند که هیچ گفتار یا نوشتاری به تنهایی معنایی را نمی سازد بلکه معنای آن
در سایه گفتار ها و نوشتار های پیشین ساخته می شود. بدین سان، این رَوَند یک رَوَند
بی انتهاست و در طی زمان و با ارجاعات مختلف متنی، معنای یک متن مرتبا در حال
استحاله است. اینگونه است که در دوره پسامدرن دیگر امکان سخن گفتن از اصالت و
یکتایی اثر هنری خواه یک تابلوی نقاشی باشد و خواه یک رمان و یا یک فیلم سینمایی
وجود ندارد. زیرا آثار هنری به صورتی بسیار آشکار، سرهم بستی از خرده ها و پاره
های از پیش موجودند. به عنوان مثال همین متن حاضر نتیجه ارجاعات به نوشته ها و کتاب
ها و فیلم های مختلف است که در نهایت ایجاد نوعی دانش - هر چند ناقص – می کند.
بطور مشخص بینامتن به هنرمند این امکان را می دهد که گذشته را در پرتو و با وجهه
ای جدید تکرار کند. این تکرار باعث تازه شدن دیدگاه ما نسبت به گذشته و تفسیر مجدد
آن می شود. مفهومی که امروز آن را به عنوان بینامتن می شناسیم، از پی این سوال است
که آیا می توان بدون یاری از گذشتگان اندیشید؟ و یا بدون دسترسی به آثار پیشینیان چیزی
خلق کرد؟ هرچند بینامتن در
آثار هنری میتواند امری کاملا ناخودآگاه و هر هنرمندی بی انکه متوجه باشد به میراث
گذشتگان تکه زده باشد، اما هنرمندان و خالقان نیز می توانند تعمدا و به صورتی
کاملا مشخص و سرهم بندی شده، دست به خلق آثاری زنند که در دنیای هنر دارای جایگاهی
والا باشد. در این میان کوئنتین تارانتینو با آثار سینمایی اش جایگاهی مهم
و کاملا شناخته شده دارد. او پیش از آنکه یاد آور یک هنرمند باشد و نیز آثارش به
عنوان یک اثر هنری دارای ارزش باشد، بیشتر یک شمایل فرهنگی است. شمایلی که از دل
جامعه پاپ و فرهنگ های سخیف و مبتذل - آنچنانکه خودش بدانها عشق می ورزد - سر برآورده
است و تا آنجا پیش رفته که نام او در تیتراژ هر فیلمی از هر کارگردانی کافیست تا
اعتبار و فروش آن فیلم را تضمین کند. او در اویل دهه نود با فیلم های سگ های
انباری / Reservoir Dogs و داستان های عامه پسند / Pulp
Fiction دارای اعتبار و
محبوبیت جهانی شد و بدل به یک پدیده بزرگ فرهنگی شد. پوشیده نیست که
ژانر ها محصول نگاه نظام هایی مانند هالیوود به سینماست و با موضوعات مرز بندی شده
مختلف سعی در دسته بندی کردن و محصولی تر کردن فیلمها را دارد. این امر تا سالهای
متمادی به همین منوال باقی ماند تا کارگردان های جوان و بی مهابا در پی افکارات و
دیدگاه پست مدرن سعی بر محو کردن این خطوط و مرزها کردند. در میان این کارگردان ها،
کوئنتین تارانتینو به غیر از محو کردن چنین قرارداد های از پیش تعین شده ای، کار
دیگری نیز انجام داد. او با پس و پیش کردن مرزهای ژانر و با حرکت زیگزاگ در میان
ژانرها، در فیلم هایش به نوع جدیدی از هجو یا پارودی دست پیدا کرد. تارانتینو با
ارجاعات فراوان و وامگیری های فراوان از فیلم های مختلف و با تکه چسبانی های
هنرمندانه ای که فقط از خود او بر می آید، شخصیت ها و موارد فراموش شده ای را از
دل تاریخ بیرون کشید و با شکل و شمایلی جدید آنها را آنچنان آرایید که دیگر شباهتی
به گذشته شان نداشتند. این سبک تارانتینو نه فقط در بازسازی صحنه هایی از فیلم ها
خلاصه می شد بلکه به تمام موارد گسترش پیدا کرد. از به کار گیری بازیگران محبوب
اما فراموش شده گرفته (مانند سونی چیبا و جان تراولتا) تا بازسازی
فیلم های گانگستری و وسترن که دیگر آنچنان محبوبیتی نداشتند. از محور قرار دادن یک
لطیفه در هسته فیلم هایش گرفته (اینکه نوچه هایی مجبور شوند همسر رئیس را بدون
داشتن نظر سوء به گردش برند) تا نمایش افراطی خشونت و رنگ قرمز خون بر پرده سینما.
از پوشاندن لباس راه راه بروسلی به تن یک زن (اوما تورمان) گرفته تا
آوردن دلیلی مستدل اما غیر منطقی برای نامگذاری فیلم هایش (استناد به واژه نامه
آمریکن هریتیج در معنا کردن واژه پالپ فیکشن در اول فیلمی به همین نام). از تفسیر
و روایت چند وجهی آیه های کتاب مقدس توسط یک آدمکش در فیلم پالپ فیکشن تا ارجا
به بعضی از صحنه های فیلم های خودش (دیالوگ های طولانی بازیگران در کافه و رستوران
در فیلم ضد مرگ که نمادی از فیلم سگ های انباری است). تارانتینو می
گوید: «هنرمندان خوب به فیلم های دیگر ادای دین نمی دهند بلکه از آنها می دزدند».
در پس ظاهر خودستایانه این جمله، نکته ای نهفته است و آن چیزی نیست جز نظریه
بینامتن. منظور تارانتینو این است که یک کارگردان معمولی در پی احساسات نوستالژیک
خود ممکن است صحنه ای را مانند آنچه در گذشته در فیلمی مشاهده کرده بازسازی کند.
اما یک هنرمند خوب با گرفتن و پروراندن همان ایده می تواند خلقی جدید داشته باشد
بدون آنکه گذشته را تکرار کرده باشد. یکی از بهترین مثال ها در این ضمینه فیلم درباره
الی ساخته اصغر فرهادی است. شاید درست نباشد که در این متن، مثالی خارج از
دنیای تارانتینو و پست مدرن بیاوریم اما درباره الی آنچنان به ماجرای مایکل
آنجلو آنتونیونی شبیه است و در عین حال آنچنان با ماجرا متفاوت است که میتواند
در حکم یک مثال عالی برای نظریه بینامتن بشمار بیاید. یک مثال منطقی و تارانتینویی
در ضمینه بینامتن می تواند فیلم جکی براون تارانتینو باشد. فیلمی اقتباسی،
از رمان رام پانچ نوشته المور لیونارد. تارانتینو در این فیلم جکی
بِرِک سفید پوست را در نقش جکی براون رنگین پوست معرفی می کند. جدا از
این، تارانتینو در عین وفاداری به رمان، با انتخاب پایانی چند وجهی که از زاویه
دید سه نفر روایت می شود، مهر و امضای معروف خود که بازی با خط روایی زمان است را
به فیلم می زند. عرض شد که
تارانتینو یک شمایل فرهنگی است. یک خرده فرهنگ. از این رو حتی با افت کردن کیفیت فیلم
های اخیرش باز هم جایگاه فرهنگی اش را بخوبی حفظ کرده است. این امر ناشی از دوگانه
بودن جایگاه اوست. جایگاهی که هم جنبه فرهنگی دارد و هم جنبه سینمایی. این دو
جایگاه آنچنان در هم تنیده است که هر کدام را منفک از دیگری نمی توان تصور کرد.
مثالی در این ضمینه است که تارانتینو در مراسم جشنواره کن 1994 که پالپ فیکشن اش
مفتخر به دریافت بهترین کارگردانی شد، در اعتراض به هیات داوران، فیلم قرمز کیشلوفسکی
را لایق این جایزه معرفی کرد و اعلام کرد که داوران چیری از سینما حالیشان نیست.
مثال حاضر تایید رویدادی ست که دو دهه است با آن دست و پنجه نرم می کنیم. پدیده ای
به نام تارانتینو ایسم. ا.ت.
اسطوره های یکبار
مصرف بهتر است به این دیدگاه
برسیم: انیمیشن ها که قدرت سحرانگیزشان، سالها در پرده ناتوانی تکنولوژی مخفی شده
بود، امروزه با پیشرفت های چشمگیر تکنولوژی، نقاب ناتوانی از چهره برداشته اند. انیمیشن
ها دیگر آن تصاویر رنگ و رو رفته مختص کودکان نیستند که عظمتشان در حیطه فانتزی
خلاصه و رفتار شخصیت هایشان حاوی پیامی صد درصد اخلاقی و مثبت باشد. در دهه اخیر،
انیمیشن ها با تصاویر جذاب و شبه واقعی و ضرب آهنگی متفاوت قادر هستند طیف سنی
وسیع تری از مخاطب را – نسبت به گذشته – پای خود میخکوب کنند. امروزه انیمشن های
سه بعدی، آنقدر دگرگون شده اند که حال و هوای سینمایی به خود گرفته اند و به غیر
از خیال پردازی و حال و هوای فانتزی ای که از خصلت های ذاتی انیمشن ها است،
توانسته اند خصلت های فرمی و محتوایی سینما را هم در ارائه بهتر و انتقال سریع تر
مفاهیم به کار گیرند. اینکه اکثر شخصیت های کارتونی
نامیرا هستند، اینکه هیچ گلوله ای به هیچ کسی اصابت نمی کند(پلنگ صورتی)، اینکه
پَرِش از هر ارتفاعی باعث مرگ نمی شود (شگفت انگیزان)، اینکه حتی کوسه ماهی ها هم
دلشان برای ماهی های کوچک تر می سوزد (در جستجوی نمو)، اینکه یک ربات زباله جمع کن
می تواند ناجی حیات بشر شود (وال.ای)، از خصلت های ذاتی/فانتزی/کودکانه انیمیشن ها
است. اما آنچه که کمپانی های عظیم را مجاب می کند تا صدها میلیون دلار برای ساخت اینچنین
انیمیشن هایی هزینه کنند، ارتباط قدرتمند و تنگاتنگی است که مابین فانتزی و ذهن
مخاطب برقرار است. کمپانی ها میدانند که چه قدرت و پتانسیل نا شناخته ای در انیمیشن
نهفته است. آنها می دانند، آنچه میتواند قشر وسیعی از مخاطب را میخکوب انیمیشن یا باصطلاح
کارتون کند، همانا خیال و آرزو های دست نیافتنی تماشاگران است. امروزه تحولی جدّی در کارکرد
انیمیشن ها رخ داده است. کارکردی که از حیطه سرگرمی فراتر رفته است و دیگر به
عنوان یک مدیوم جدید، قادر به کشش و انتقال مفاهیم و فلسفه های عمیقی هستند. از
بعدی دیگر، کمپانی های انیمیشن سازی با دستیابی به تکنولوژی های دیجیتالی پیشرفته
و اکثرا شخصی، توانسته اند تصاویری آنچنان واقعی تولید کنند که حتی کوچکترین ریزه
کاری ها در آن لحاظ شده است. این شبیه سازیِ واقعیت، که بیشتر به نوعی هایپر
رئالیسم شبیه است، شاید نوعی غایت و آرزو در سالهای گذشته بود، اما امروزه به غیر
از واقع گرایی، ساختار انیمیشن ها آنچنان متحول گردیده که بیشتر به نوعی فیلم
سینمایی شبیه شده اند. وجود دوربین هایی مجازی که کارکردشان شبیه دوربین های واقعی
است، وجود لنز ها و ابزار های اوپتیکی مجازی که رفلکس هایی کاملا طبیعی دارند(حتی شبیه
سازی لنز های آنامورفیک)، وجود ریل crain ها و حرکات مجازی دوربین که
به بهترین صورت در محیط های سه بعدی ارائه می شوند، باعث می شوند تصاویری هرچه
طبیعی تر توسط کامپیوتر ایجاد شود. از طرفی دیگر با وجود رئالیسمی اینچنین دقیق،
الزامیست که به موارد دیگری چون فیلم نامه، طراحی شخصیت ها و ارزش یکایک نما ها به
همین شدت توجه شود که این امر حقیقتا در انیمیشن های سه بعدی ای که در چند سال
اخیر تولید شده اند، به خوبی لحاظ شده است. این توجه و این ارزش گذاری، سنگ بنای
کارکرد های چند گانه انیمشن هاست تا بتوانند متریال مورد نیاز برای تبدیل شدن به
یک مدیوم جدید را دارا باشند. البته این تحولی که عرض شد به
قیمت از دست دادن بعضی خصلت های قدیمی به دست می آید. انیمیشن ها دیگر آن محبوبیت افراطی
و ماندگاری طولانی در حافظه بلند مدت مخاطب را دارا نیستند. انیمیشن ها دیگر مثل
سابق به ندرت می توانند به خرده فرهنگ تبدیل شوند. و دیگر اینکه شخصیت های انیمیشنی
اخیر، به سختی می توانند به اسطوره بدل شوند. یا اگر اسطوره می شوند، اگر محبوب می
شوند، مثل گذشته گان دوام چنداتی ندارند که بتوانند این محبوبیت را نسل به نسل به
افراد یک خانواده منتقل کنند. انیمیشن های امروزی با اینکه زمان و دقت بسیار زیادتری
نسبت به قبل در تولیدشان صرف می شود (تقریبا ده ها ساعت برای خلق و رِندِر فقط یک
فِرِم) اما به مدد تکنولوژی و سخت افزار های فوق العاده کمپانی های سازنده، از نظر
کمی توانسته اند نسبت به قبل روندی رو به رشد داشته باشند و توانسته اند سال به
سال چشم مشتاقان این گونه محصولات را روشن کنند که این عرضه و تقاظا باعث شده است
انیمیشن های امروزی حالتی یکبار مصرف به خود بگیرند. ا.ت.
ادای احترام، به اندازه یک کاغذ A5 یک رو اینکه استنلی کوبریک، کارگردان فقید سینما چقدر حرفه ای و در کارش وارد بوده بر هیچکس پوشیده نیست و از فرط بازگو شدن، آنقدر کلیشه ای شده که این روز ها تعریف کردن از او دیگر طبع روز نیست. این روز ها حتی ذوق کردن و گفت و گو راجع به سکانس های پالپ فیکشن هم دیگر قدیمی و از مُد افتاده بنظر می رسد. زمانه طوری شده که ظاهرا بهتر است از گمنام های سینما آن هم فقط با نام فامیل یاد کنیم، طوری که مخاطب فکر کند با او خیشاوندیم. واقعا اگر بخواهیم شرح و بسط اش دهیم و راجع به استنلی کوبریک ادا احترام کنیم، یک بسته پانصد تایی کاغذ A4 هم کم می آید. اما اگر واقع بین باشیم و بخواهیم بیاموزیم، همین کاغذ A5 یک رو هم کفایت می کند. اینکه در فیم چشمان باز و بسته استنلی کوبریک دوربین در سمت POV تام کروز به چهره زن ب.ر.ه.ن.ه زوم می کند و یکی از حاضرین مجلس، با ماسکی برصورت (ماسک به شکل یک کلاغ است) به زن ب.ر.ه.ن.ه که جان خود را وثیقه آزادی دکتر هارفورد(تام کروز) قرار داده نزدیک می شود؛ به خودی خود واقعا زیباست و به اندازه یک ترم مباحث نشانه شناسی مطلب دارد. اینکه چرا ماسک به شکل منقار کلاغ است؟، اینکه چرا دوربین زوم می کند؟، اینکه چرا مرد نقاب دار بعد از زوم دوربین وارد کادر می شود؟، اینکه کلاغ اصلا نماد چه چیز و چه احساسی است؟، اینکه چرا زوم؟ چرا کات نه؟، همگی باعث اعتبار و قوام یک پلان است. پلانی به ارزش یک فیلم!. دلنوشت: چرا گووله؟ چرا چاقو نه؟ (دیالوگ مرحوم خسرو شکیبایی در فیلم رئیس مسعود کیمیایی)
ذهن،
دروغ، نوار ویدئو رَوَندِ
چند فیلم اخیر میشائیل هانکه را که مرور می کنیم، به موارد و نقاط مشترک
بسیاری برخورد می کنیم. عدم قطعیت، جنسیت، امیال و خواست های سرکوب شده، عدم درک
حقیقت، عذاب وجدان و ... و بسیاری دیگر ار عوامل در فیلم های هانکه حضوری
جدی و تاثیر گذار داشته اند. از لحاظ فرمی و بصری که بخواهیم بیشتر دقت کنیم،
تصاویر متحرک ویدئویی که در شرایطی، «بدل» واقعیت جا زده می شوند و به شکل نوار
کاست و فیلم ارائه می شوند. یکی از عناصر فرمی/فیلمنامه ای است که در چند فیلم
اخیر هانکه به خوبی استفاده شده است. هرچند در فیلم معلم پیانو
کارکرد نوار ویدئو بیشتر به خدمت فیلمنامه در آمده تا فرم و اکثرا در فراز و فرود
های فیلمنامه از آن به جهت یک تیپ سازی استفاده می شود (کلوپ کرایه فیلم های پ.و.ر.ن.و)،
اما در فیلم های دیگر مانند بازی های خنده دار و پنهان، حضور و
کارکرد ویدئو خود رکن و اسکلت داستان و فیلم را پدید می آورند. مخصوصا
اگر بخواهیم، به مقوله «فیلم در فیلم» و «ویدئو» دقیق شویم و روند و تکامل این
مقوله را در این دو فیلم پیگیری کنیم باید گفت: در بازی های خنده دار هرچند
حضور ویدئو در ظاهر پر رنگ تر و جلوه گرایانه و تماشاگر پسند است اما در واقع
آنچنان که باید درونی و اساسی نیست. ویدئو در بازی های خنده دار بیشتر
متظاهرانه و شُک بر انگیز است و کارکردش هرچند عدم قطعیت را تداعی می کند اما
آنچنانکه باید پخته و در حد اعلا نیست. البته این پختگی، خود امری اعتباریست که
اگر پخته به نظر نمی آید به سبب دیدن فیلم دیگر هانکه یعنی پنهان
حاصل شده است. کلا فیلم بازی های خنده دار آنچنان که انتظار می رود مینیمال
نیست (حداقل در حیطه فیلم در فیلم و
ویدئو) و در مواردی از مرز باریک «مینیمال/پست مدرن» گذشته و در وادی پست
مدرن باقی می ماند. آنجا که قاتل روانی قافلگیر می شود و به مدد ریموت کنترل ویدئو
سعی می کند خود فیلم بازی های خنده دار را عقب بزند و می زند، آنچنان
متظاهرانه است که به نوعی اشاره به قدرت مطلق بودن مولف که همانا میشائل هانکه
است را دارد و به قول دوست خوبم حسین گودرزی: هانکه در این فیلم ادعای
خدایی می کند. اما
در پنهان که میتوان گفت یکی از فیلم های با ارزش سینماست، حضور ویدئو
آنچنان خوب پرداخت شده که دیگر حرف و حدبثی باقی نمی ماند. ویدئو در پنهان
هم در خدمت فرم است و هم در پیشرفت داستان نقش اصلی دارد. القا ترس می کند و برای
تماشاگر عدم قطعیت را به همراه دارد و حضورش در سرتاسر فیلم مداوم است. در پنهان،
قدرت ویدئو و پرداختی که برای آن انجام شده در تمام مدت فیلم پر رنگ است و از
سکانس اول تا آخر یک سو ویک جهت است و به
بی راهه نمی رود. در بازی های خنده دار اگر بتوان فقط یک نقطه اوج برای
ویدئو قائل شد (سکانس عقب زدن فیلم با ریموت کنترل)، اما در فیلم پنهان،
ویدئو وظیفه سنگین تری دارد. در آغاز به عنوان یک بسته مجهول الهویه پا به خانه ژُرژ
می گذارد ولی رفته رفته خواب و آرامش را از ژُرژ و اهل خانه می گیرد. ویدئو در پنهان
دیگر آن بسته پستی هراس انگیز با کارکردی ایستا (استاتیک) در فیلم بزرگراه
گمشده دیوید لینچ نیست که در اواسط فیلم به کل فراموش شود بلکه هرچه
فیلم جلوتر می رود، ماهیت کاست فیلم ها نیز رنگ به رنگ شده و وجهه ای چندگانه به
خود می گیرد. در ابتدا شاید حالت کلیشه ای ترس را القا کند ولی در بعد همانطور که میشائبل
هانکه فیلم به فیلم پخته تر و جسور تر شد، معنا و مفهوم کاست ها هم از حالت
سطحی خارج شده و هر کاست مانند پُتکی ژُرژ را در هم می شکند. خارج
از فیلم در فیلم: جلوتر
که می رویم قضیه حاد تر می شود و با تبرئه شدن مضنونین احتمالی در فیلم پنهان،
ماهیت کاست فیلم ها نیز تغیر می کند و جلوه ای فرا زمینی و غیر مادی به خود می
گیرد. در اینجا دو احتمال قوی به ذهن می رسد. اول: کاست ها منشا ذهنی و روانی دارد
و از ضمیر ناخود آگاه ژُرژ به جهت عذاب وجدانی که دارد ارسال می شود. دوم: کاست ها
منشا الهی دارد و از طرف خالق و یا دانای کل به ژُرژ ارسال می شوند. ظاهرا احتمال
دوم نزدیک تر است و این مولف است که یکی از مخلوقاتش (ژُرژ) را هدف بمباران کاست
ها ویدئویی قرار داده است. به غیر از این تمام این بده بستانها و تمام این سویچ
شدن ها از واقعیت به حقیقت، از جریان عادی فیلم به نمایش کاست ویدئو، از بدل به
اصل و بالعکس، همگی تولید حسی می کند که در پایان فیلم، به فیلم بودن یا فیلم نبودن
پنهان هانکه شک می کنیم. البته این احساس، حالت قوی ترش این نیست که
در سالن تاریک سینما رخ دهد و مطمئنا دیدن پنهان در ویدیوی خانگی نیز چنین
احساسی را حاصل می کند. ا.ت. اردیبهشت 1388
پیش نوشت: پنج شنبه گذشته از خواب بیدار شدم. هوا
ابری بود. دیرم شده بود اما حس پاشدن از تو تخت خواب و رفتن سر کار رو نداشتم.
عاشق هوای ابری هستم به خاطر همین اصن دست و دلم به کار نمی رفت. همونطوری که
خوابیده بودم، یکی دوتا تلفن زدم به این اون تا خبر مریض شدنم رو اعلام کنم. بنده
خدا ها چقدر دست پاچه شدند وقتی صدای گرفته من رو از زیر پتو شنیدند. پنهان و معلم پیانو میشائیل هانکه رو دو سه بار دیدم و چقدر
لذت بردم از زاویه دوربین و تدوین. هانکه در این فیلم ها خصوصا پنهان،
با خونسردی تمام در سِمَت دانای کل، اختیار و امور را از بیننده می ستاند. آنجایکه
مرز نمای نقطه نظر ژرژ و دیدن یک فیلم ویدئویی نابود می شود. آنجا که مرز
بین ارئه یک نما به تماشاگر با نمای نقطه نظر ژرژ و پخش نوار ویدئویی نابود
می شدود. بسیار زیباست. درست به خاطر ندارم، جرقه ای بود که یک
لحظه گذشت. حیف که ننوشتم اش. یک چیزی بود در مایه های انتقاد به وجود دانای کل.
اینکه شاید باشد ولی قطعا دانای کل نیست چون بیننده در آخر سر متوجه این پیچیدگی
ها می شود. اینکه اگر متوجه پیچیدگی ها نمی شد، از فیلم لذت نمی برد و می شد مانند
باقی بیننده ها که د پایان فیلم به چهره ات ذل می زنند و می گویند: چی شد؟. پ.ن: من هم اگر بازیگر می شدم، احتمالا به
پای برانود فقید می رسیدم. العان که می نویسم شنبه ی دو روز بعدِ پنج شنبه گذشته
است. آب بدنم کم شده و سیستم اجابت مزاجم بهم ریخته. انگار نقش را زیادی درونی
کرده ام. اگر استلا آدلر زنده بود، به داشتن چنین شاگردی مباهات می کرد.
چهارصد ضربه
فرانسوا تروفو،
به شخصه برای من نفرت انگیز و هم زیبا و دلنشین بود. نفرت انگیز به این
خاطر که خط به خط، یاد آور دوران مدرسه و تحصیل نفرت انگیز من بود و زیبا
و دلنشین از این خاطر که شخصیت آنتوان قوی و مستحکم ترسیم شده بود. او
درست روبروی جهان پیرامونش آنچنان جبهه گرفته بود و مقاومت می کرد که دیگر
یارای تحملش را نداشتند و جهان آدم بزرگ ها، هر بار پس از ناتوانی در
مقابل آنتوان، او را به کلی نفی و به نوعی به جهانی تنگ تر و کوچک تر
تبعید می کردند. در حقیقت پیروز این میدان همیشه آنتوان بود که با ساختن
جهانی درونی و شخصی، سعی در رهایی از فشار و نابرابری های جهان پیرامونش
داشت.
قبل از شخصیت پردازی و موسیقی این فیلم، اگر بخواهیم از چیزی صحبت کنیم، بی شک فیلمبرداری و فضاهایی که هانری دکا
فیلمبردار این فیلم خلق کرده ستودنیست. پاریس سیاه و سرد که در هاله ای از
گرد و غبار فرو رفته و تصاویر پر کنتراست که آنتوان را از محیط اش جدا و
برجسته ساخته و بهتر از آن، لحظاتی که دوربین انگار خودسرانه به آنتوان
نزدیک می شود و در شرایط سخت تنها حامی او می شود واقعا ناب و سینمایی ست.
از آن نماها که تا مدت ها شیفته اش می شویم. نمونه اش زمانی که آنتوان از
ناپدری اش سیلی می خورد و یا زمانی که دوربین، ماشین پلیس را تعقیب می کند
چون آنتوان رنجور، دوست و دلسوزی ندارد و دوربین این عمل – حضورش – را
وظیفه خود می داند. در این احوالات دوربین مانند مادری، ماشین حامل آنتوان
را تعقیب می کند. دور می شود. نزدیک می شود و با حرکات نرم خود، وجود یک
گهواره را تداعی می کند. صحنه هایی اینچنین که حس و حال میزانسن ها احتیاج
چندانی به تدوین سریع ندارد در این فیلم بسیار است. فقط کافیست اهل فیلم
باشی و لذت ببری.
در مورد موسیقی و تدوین، آنچنان که در چهارصد ضربه استفاده شده است باید گفت تروفو
سعی داشته فضاها و حس هایی کاملا طبیعی را خلق کند. از این رو موسیقی و
تدوین نیز به بهترین شکل و طبیعی ترین حالت مصرف شده است. تدوین در این
فیلم همانطور که از نسل نویی ها (اصلاحی از هوشنگ گلمکانی در مورد تروفو،
گدار ، ...) انتظار می رود آنچنان سریع و باصطلاح داینامیک نیست. بیشتر
میزانسن ها هستند که در بهترین زمان ممکن به همدیگر متصل شده اند. نماهای
طولانی و تقطیع های کم و کاملا بجا از خصوصیات این فیلم است. فقط در بعضی
سکانس ها نوعی ضرب آهنگ هیچکاکی مشاهده می شود. سکانس دزدیدن ماشین تحریر،
سکانس ملاقات مادر آنتوان با معلم، از نمونه های مطرح این نوع تدوین در
فیلم هستند و همانطور که تروفو بیان کرده: اگر این سکانس ها خوب از کار در آمده، مدیون هیچکاک هستم.
از همان شروع فیلم و مشاهده اولین نماها که تراولینگ برج ایفل را از خیابان های اطراف مشاهده می کنیم، بر وجه دیگری از تاکیدی که تروفو
بر آن نماد دارد مضنون می شویم. تنهایی برج ایفل و آشکار و نهان شدن آن از
پشت ساختمانهای مجاور و تاکید بر عظمت آن، نمادی از بزرگی روح و تنهایی
شخصیت آنتوان است. البته این احساس و درک این تاکید به سادگی برای مخاطب
حاصل نمی شود بلکه این نما ها احتیاج به سکانسی دیگر و مکمل دارد تا کل
این فرایند حسی کامل شود. تنهایی آنتوان در سکانس پایانی و گریز او از
جامعه به سمت دریا، قطعه تکمیل کننده این پازل حسی است. در پایان آنتوان
از سمت دریا به سوی دوربین می آید و به آن خیره می شود و تصویر روی صورتش
فیکس می شود. تیتراژ بالا می آید و این درست لحظه تکمیل آن فرایندی است که
گفته شد. درست مانند سکانس افتاحیه که نوشته ها بر روی برج ایفل به نمایش
در آمده بودند.
تروفو
در این فیلم نوعی اتوبیوگرافی از دوران نوجوانی و بلوغ خود ارائه می دهد.
به غیر از این، نوعی انزجار از احساسات و رخدادهای گذشته فیلمساز نیز به
خوبی مشهود است. تروفو در خلق یا بازسازی این رویدادها
از شخصیت های خاص و کنترل شده ای استفاده می کند. جامعه معلم ها و محیط
مدرسه و والدین را بخوبی شخصیت پردازی و در مقابل جامعه کوچکتر ها (بچه
ها) قرار داده. تمامی این افراد چه آنهایی که وظیفه تعلیم را بر عهده
دارند، و چه آنهایی که لقب سرپرستی و کفالت بچه ها را یدک می کشند، خود
دچار خلا اخلاقی و فرهنگی هستند. از معلم ها و مدیر مدرسه که سرشار از
عیوب ظاهری و باطنی هستند تا والدین بچه ها که هرکدام در انجام وظیفه
تربیت واقعا ناامید کننده هستند. مادر آنتوان که قطعا نمی تواند الگوی
مناسبی برای فرزندش باشد و معلم آنتوان که با رفتارهای خشن خود سعی در
تربیت شاگردان دارد. تروفو در این مرحله پارا فراتر
گذاشته و به سیستم آموزشی نیز انتقاد می کند. حضور معلمی که لکنت زبان
دارد و سیستم آموزشی تشخیص داده در سمت آموزش زبان خارجی در مدرسه تدریس
کند نیز گواهی بر این ادعاست. تروفو در این فیلم یکی از
بهترین اتوبیوگرافی ها و یکی از نقادانه ترین نگاه هایی که یک هنرمند می
تواند به کشورش داشته باشد را ترسیم می کند. ا.ت.
سینما، سوهانی برای یک زندانی
امروز
با صدای ملخ یک هواپیمای آموزشی از خواب بیدار شدم. و چه خوب هم شد. چون آلارم
مبایلم را ناخواسته خاموش کرده بودم. یک لنگه پا لباسهایم را پوشیدم و یک دسته
کاغذ A5 پرینت شده (حدودا بیست سی برگ یک رو)، ماحصل گشت و گذارهای
اینترنتی و دست نوشته های دیشبم را از روی اوپن آشبزخانه برداشتم...
نوشتن درباره فیلم هایی که مدت زمان زیادی از ساخته شدنشان می
گذرد، برای من کاری جالب و دارای احساسی خوشایند است. شاید هم به خاطر از بورس
افتادن چنین فیلم هایی، دیگر کسی بر من و نوشته هایم خرده نگیرد. ولی برای من، در
سینما جدید و قدیم خیلی تفاوت ندارد بلکه فیلم هارا نسبت به قدرت و ارزش آنها در
روزگار خودشان دوست دارم. فینچر فیلمسار مورد علاقه من است. از آن جهت که ایده ها و دست
مایه های فیلم هایش را حرام نمی کند و یا حداقل به بهترین حالت بصری ارائه می دهد.
فیلم اتاق وحشت نیز بر همین منوال است. به نظرم فیلم خوبی است ولی در عین حال من هم
با نظرات منفی راجع به این فیلم موافقم. اما این ضعف و این همه نقد منفی منشا اش از
کجاست؟ به نظر حقیر سه عامل اصلی باعث شد فیلم اتاق وحشت با شکست
روبرو شود ویا حداقل اگر مخواهیم از کلمه شکست استفاده کنیم، سه عاملی که باعث شد
این فیلم به خوبی فیلم های قبلی فینچر از آب در نیاید از این
قرارند: 1.
داستان کهنه و دقدقه های از مد
افتاده 2.
هسته فیلمنامه و نبودن مصادیق
واقعی 3.
سمت و سو نداشتن عناصر بصری
فیلم کهنه و از مد افتاده نه به معنای فساد و بی ارزشی بلکه به نظر
حقیر کلا این فیلم در زمان مناسبی ساخته نشد. یعنی با شر و شوری که فینچر با یکی دو
فیلم اولش راه انداخته بود، انتظار چنین اثری آن هم پس از ساخته شدن فیلم های خوبی
مانند بازی و باشگاه مشت زنی از او نمی رفت. به نظر حقیر این فیلم یک دهه دیر ساخته
شد. این فیلم از نظر کلی اسکلت فیلمنامه کاری خوب و قابل قبول است
اما از نظر هسته فیلمنامه و مصادیق واقعی و عینی که باید در ذهن بیننده باشد،
فیلمنامه ای ناکامل است. نا آشنا بودن تماشاگر با مکانی که تا بحال در هیچ فیلمی
(تقریبا) ندیده است، ساختمانی با امکانات منحصر بفرد با آن حالت ناباورانه اش همه و
همه باعث نچسب شدن و خیالی پنداشتن داستان از جانب تماشاگر می
شود. فینچر در این فیلم تجربیات گذشته اش را در کار با فرم به نوعی
به رخ می کشد. جلوه های کامپیوتری که در باشکاه مشت زنی به خوبی و بجا استفاده شده
بود، اینبار با اینکه کارگردان سعی در گرفتن کاربردی دیگر از آن را دارد، تصنعی و
متظاهرانه از کار در آمد. تیتراژ افتتاحیه فیلم خبر از فیلمی متفاوت می داد اما با
ادامه فیلم به سرعت ابطال این نظریه ثابت شد. گردش نود درجه ای دوربین بر روی صورت
جودی فاستر (همان نمایی که به عنوان پوستر فیلم انتخاب شد) و سکانس اختتامیه فیلم
که از نظر بصری بسیار چشم نواز بود (حرکت رو به عقب دوربین و در عین حال زوم به
جلو)، هیچ کدام نتوانستند مقصود و معنایی که فینچر در نظر داشت را جلوه
بخشند.
در احوالات برادر تارانتینو و
ضدمرگش
دان جانستون (بیل موری) معامله گر بازنشسته كامپيوتر است که زندگی آرام
خود را کنار یک همسايه فضول و وراج ، اما خوش قلب به نام وينستون
(جفرى رايت) میگذراند. درست در همان روزى كه آخرين عشق دان، شری (جولی دلپی)
تركش مى كند، نامه اى بدون امضا به دست او مى رسد، كه با جوهرى قرمز رنگ بر
روى كاغذى صورتى تايپ شده است. نويسنده اين نامه كه ظاهرا يكى از محبوبه هاى قديمى
او است، به او اطلاع مى دهد كه بيست سال است پدر شده و فرزند نوزده ساله پسرى دارد
كه احتمالاً در پى يافتن او است. دان نسبت به اين نامه بى اعتنايى نشان مى دهد و
تمايلى به پيگيرى آن ندارد، اما وينستون – همسایه دان - كه رگ پليس مخفى بازى
آماتورى اش گل كرده، دان را راهى مى كند تا به دنبال چهار زنى بگردد كه بيست سال
پيش با آنها معاشرت مى كرده است. وینستون برخلاف دان كه تنبل و خوش گذران است، مردى
است خوانواده دار و سخت كوش كه براى گذران زندگى مجبور است همزمان در سه جاى مختلف
كار كند. از آنجا كه نامه روى كاغذ صورتى رنگ نوشته شده، وينستون دان را مجاب مى
كند كه براى آن زنان گل هاى صورتى رنگ بخرد و در خانه هايشان به دنبال رنگ صورتى
بگردد. دان كه از يك سو كنجكاو شده تا بار ديگر آن زنها را ببيند و از سوى ديگر
معذب است كه چطور بايد از آنها بپرسد. به راه مى افتد تا بار ديگر با چهار زن
ملاقات كند. لورا (شارون استون) بیوه یک راننده رالی، با دختری که مقابل دان در
خانه بر/هنه میگردد. دورا (فرانسيس كانروى) یک مشاور املاک که هنوز رابطه گذشته اش
را فراموش نکرده است. کارمن(جسيكا لانگ) کسی که قبلا وکالت خوانده اما در حال حاضر
شغل ارتباط با حیوانات خانگی را اتنخاب کرده است. پنی (تيلدا سوينتون) که در یک
روستا کنار چند موتور سوار خطرناک زندگی میکند. در انتها آنچه دان جانستون كشف
مىكند تعدادى وسائل صورتى رنگ در خانه هریک از آنان است كه البته معماهاى بيشترى
را بر سر راهش قرار مى دهد. در بازگشت دان از سفر ناخواسته اش به نامه صورتی رنگ دیگری – اینبار با امضا شری، آخرین عشقش -
برخورد میکند و فورا در کافهای پیش وینستون میرود. وینستون به دان
میگوید که این نامه با نامه قبلی حداقل از نظر ابعاد فیزیکی متفاوت است و نامه را
برای تحقیق بیشتر به خانه خود میبرد. در خروج دان از کافه با پسر جوانی که قبلا
اتفاقا در فرودگاه دیده بود برخورد میکند و با او همکلام میشود. دان متوجه میشود
که پسر بر اثر سفری که انجام داده گرسنه است پس برایش غذا میخرد و هردو به گپی
دوستانه مینشینند. دان علت اینکه روبان پارچهای صورتی رنگی به کولهپشتی پسر گره
خورده را از او میپرسد و پسر جواب میدهد که مادرش برای شانس او در این سفر این
تکه پارچه را به او داده. دان هرچه بیشتر مجاب میشود که این پسر همان فرزند
ناخواستهاش است. اما وقتی که بی مقدمه به پسر میگوید که ممکن است من پدر تو باشم،
پسر از ترس اینکه دان آدم ناجوری است پا به فرار میگذارد و دان را در برهوت آگاهی
تنها میگذارد.
چانگ کینگ اکسپرس عشقهای فستفودی،
خاطرات کنسروی برای
من زمان زیادی از دیدن اولیه چانگ کینگ اکسپرس میگذرد
ولی بر طبق حال و هوای روحیام، نوشتن در مورد فیلمهایی که دوستشان دارم کاری سخت
و عذاب دهنده است. حال پس از چندین سال از دیدنش شروع به نوشتن میکنم. البته سخت
است، نوشتن در مورد احساساتی که قابل وصف نیست، برای من در حکم یک سلاخی هنری
است. دیدن
چانگ کینگ اکسپرس از آن تجربه های ناب، خلاقانه و سرگرم کننده است که بر طبق روال
از سینمای ونگ کار
وای انتظار میرود. دو داستان مجزا در دل زندگیهای متقاطع شهری و روابط
شکل گرفته انسانها از این ارتباطات، تولید حسی زیبا و معصومانه میکند که بیاد
ماندنیست. داستان مامور
پلیس شماره 223 در ابتدا
داستان مامور پلیس 223 را شاهد هستیم که در شب تولد بیست و پنج سالگیاش،
دوست/دخترش ترکش میکند. شدت درماندگی، پلیس دوستداشتنی مارا به کارهای عجیب و
غریبی سوق میدهد. از خوردن کنسروهای فاسد و تاریخ گذشته آناناس گرفته تا پیغام
گذاشتن و تماس گرفتن با هر دختری (دوست/دختر های سابقش) که تابحال میشناخته. از وقت
گذراندن در یک دکه غذاهای فوری شبانه گرفته تا ورزش کردن (دویدن) و عرق ریختن تا حد
انتها، آنچنان که دیگر آبی در بدن برای گریه کردن نداشته باشد. سرانجام در یکی از
شبگردیهایش با زنی موبور آشنا میشود که در واقع یک قاتل و قاچاقچی حرفهای مواد
مخدر است و او هم داستانهای مخصوص بخودش را دارد. مامور 223 با زن موبور در
آپارتمانش یک شب غیر جنسی را سر میکنند. فردا صبح زن موبور آنجا را ترک میکند و
برای پیجر مامور 223 یک پیغام تولد میگذارد. در پایان مامور 223 که طبق معمول
مشغول دویدن است، از دیدن پیغام زن موبور بسیار خوشحال میشود و به دویدنش زیر
باران ادامه میدهد ولی اینبار نه به قصد خودآزاری. داستان مامور
پلیس شماره 663 در داستان
دوم با مامور پلیس 663 آشنا میشویم که بعد از کار روزانه اش همیشه به یک دکه
غذاهای فوری میرود، همان دکهایکه قبلا مامور پلیس 223 در انجا وقت گذرانی میکرد.
دوست/دختر مامور پلیس 663 که یک میهماندار هواپیما است اورا ترک میکند. دختر
میهماندار که عاظم یک سفر کاری است، به دنبال مامور 663 میگردد تا نامه خداحافظی
بهمراه کلید آپارتمان مامور 663 را به او پس دهد و چون موفق نمیشود به دکه غذای
فوری که پاتوق مامور 663 است میرود و نامه اش را آنجا میسپارد. در همین اوضا که
مامور 663 حال و حوصله ارتباط برقرار کردن با کسی را ندارد، «فی»، پیشخدمت دکه غذای
فوری، به او دل میبندد. «فی» چون روی ابراز عشقش را به مامور 663 ندارد افسرده است
ولی نا امید نمیشود. او دست بکار میشود و هر روز و هر موقعیتی که پیدا کند از
کارش جیم میشود و در غیاب مامور 663 خود را به آپارتمان او میرساند. «فی» در
سرکشی های روزانه اش، زندگی درب و داغان مامور 663 را مرتب میکند. ماهی های قرمز
برای آکواریوم، حوله و صابون نو و تمیز برای دستشویی و ملحفه های جدید برای تخت
خواب، گوشه کوچکی از کارهای «فی» برای مامور 663 است. سر انجام پس از مطلع شدن
مامور 663 از کارهای مخفیانه «فی» به او دل میبندد و از او در خواست یک قرار
ملاقات میکند. «فی» مامور 663 را قال میگذارد و در پی آینده اش، میرود که یک
میهماندار هواپیما شود. «فی» پس از یک سال در شکل و شمایلی جدید (درست مانند آن
دختر میهماندار) به دکه غذای فوری باز میگردد. مامور پلیس 663 که آنجا را خریده،
یک سال است که منتظر است تا با «فی» زندگی جدیدی را اغاز کند.
روزی روزگاری، انسانمیمونی مبحث نشانه شناسی در سکانس آغارین فیلم اودیسه فضایی استنلی
کوبریک THE DAWN OF MAN(1)
بدو لولا، بدو (۱۹۹۸) Run Lola,
Run مانی بر اثر یک
بدشانسی، پولی به مبلغ یکصد هزار مارک را که متعلق به رئیس گردنکلفتش است گم
میکند. از بخت بد مانی، بیست دقیقه دیگر با رئیس قرار دارد و اگر پولها را بی کم و
کاست به او نرساند، در یک چشم بهم زدن و به راحتی جانش به خطر میافتد.
به همین خاطر مانی
که دستش از همه جا کوتاه است، به دوست/دخترش لولا تلفن میزند و از او تقاضای کمک
میکند. درضمن مانی به لولا تاکید میکند که تا بیست دقیقه دیگر به یک فروشگاه
دستبرد میزند تا شاید بتواند مبلغ مورد نظرش را بدست آورد. لولا به مانی قول
میدهد که تا بیست دقیقه دیگر به همراه پولها خودش را به او
برساند. لولا گوشی تلفن را
به هوا پرتاب میکند و دواندوان و با عجله از آپارتمانش خارج میشود تا از هر راهی
که شده پول کذایی را تهیه و خودش را به مانی - که در چند خیابان آنطرف تر است –
برساند. این فیلم - بغیر از
بخش افتتاحیه و معرفی اولیه – از سه اپیزد شبیه به هم تشکیل شده و در کل فیلم، سه
مرتبه صحنه پرتاب گوشی تلفن (توسط لولا) و خروجش از آپارتمان جهت تهه پول به نمایش
گذاشته میشود. در این فیلم رخدادها و حوادثی که در هر اپیزد در جلوی راه لولا است
متفاوت است و باعث خلق اپیزدهایی با داستان و سرنوشت متفاوت میشود. لولا در طی
هریک از این سه اپیزد با حوادث جالب و غیر منتظره ای مواجه میشود که در نتیجه و
حاصل تلاشش که همان نجات جان مانی باشد تاثیر
میگذارد. در اپیزد اول لولا
نمیتواند پولی که مدنظرش بوده را از پدرش قرض بگیرد و هرچه هم که تلاش میکند باز
دیر به مانی میرسد و در نهایت بر اثر حادثهای بصورت اتفاقی جانش را از دست
میدهد. در اپیزد دوم لولا
به هر ضربوزوری که شده 100هزار مارک از پدرش قرض میگیرد و به موقع به قرارش میرسد ولی اینبار مانی جانش را بر
اثر تصادف رانندگی از دست میدهد. در اپیزد سوم لولا
نمیتواند پولی از پدرش بگیرد، به کازینویی میرود و با شانس و عقیده خود در قمار
برنده میشود. لولا به همراه پولهایش زود تر از موقع به مانی میرسد. حتی مانی نیز
اتفاقی پولهایش را که گم کرده بود از چنگال یک ولگرد بازپس میگیرد و به موقع و با
آسودگی خیال به سراغ رئیسش میرود و شیرین میکارد. در پایان مانی و لولا به همراه
پولهای باد آورده به خوبی و خوشی آنجا را ترک میکنند. اما مانی نمی داند که لولا
با چه مشقتی این پولها را بدست آورده.
مچ
پوینت/match point، درست مانند یک
شکلات: روکش کلاسیکی با
طعم پسا مدرنی و مغز وودی آلنی امتیار
نهایی Match Point نویسنده و
کارگردان: وودی آلن. مدیر فیلمبرداری: رمی آدفارآرسیان. تدوین: آلیسا لپس لتز.
موسیقی: تک آثاری از ژرژ بیزه، گتانو دونیزتی، کارلوس گونز، گیواچینو روسینی و پنج
اثر از جوزپه وردی. بازیگران: جاناتان رایس مهیرز (کریس ویلتون)، اسکارلت جوهانسون
(نولا رایس)، امیلی مورتیمر (کلوئه، همسر کریس)، ماتیو گود (تام، برادر کلوئه)،
پنهلوپه ویلتون (آلنور هیویت، مادر کلوئه و تام)، برایان کاکس (آلک هیویت، پدر
کلوئه و تام)، مارگارت تیزاک (خانم ایستبی، پیرزن همسایه نولا)، میراندا ریسن (هدر،
همسر تام)، استیون پمبرتون (کارآگاه پری)، جیمز نسبیت (کارگاه بنر). محصول: 2005،
انگلستان، آمریکا. زمان: 124 دقیقه. کریس ویلتون
ایرلندی، تنیسور جوانی است که به اهمیت شانس در زندگی اعتقاد جدی دارد و موقعیت
«امتیاز نهایی/match point» در بازی تنیس را بسیار مشابه لحظه های متکی به شانس
در زندگی میداند: این زمانی است که توپ در آخر بازی به لبه تور میخورد و بالا
میرود و در کثری از ثانیه، ممکن است به زمین تو بیوفتد و با بد بیاری امتیاز از
دست بدهی و ببازی یا توی زمین حریف بیوفتد و شانس بیاوری و برنده شوی. کریس در لندن
در یک مدرسه معتبر تنیس مربی میشود. با تام هیویت، جوان اشراف زاده انگلیسی که
شاگردش شده دوست و صمیمی میشود و علاقه مشترک کریس و خانواده ثروتمند هیویت،
اوپرا، آشنایی بیشتر او با اعضا خانواده و از جمله دختر جوانشان کلوئه را در پی
میآورد. در حالیکه کلوئه سعی میکند علاقه و توجهش به کریس را ابراز کند، کریس در
یک مهمانی خانوادگی هیویت، دختر آمریکایی زیبایی به نام نولا رایس را میبیند و
مجذوب او میشود، ولی خیلی زود میفهمد که او نامزد تام هیویت است. کلوئه به کریس
پیشنهاد میکند که در شرکت پدرش مشغول به کار شود، در حالیکه فکر نولا و جاذبهاش
از ذهن کریس بیرون نمیرود. امکانات پیشرفت اجتماعی و اقتصادی از طریق صمیمیت بیشتر
با کلوئه و خانواده او، شانسی است که کریس از دست نمیدهد، اما یک روز که مادر تام
با متلک هایش در باره انتظار طولانی و بینتیجه نولا برای هنرپیشه شدن، اورا به شدت
آزرده میکند، نولا و کریس همدیگر را درگوشه ای از مزرعه اطراف عمارت هیویت ها
مییابند و درست در آستانه ازدواج کریس با کلوئه؛ الفتی میان کریس و نولا پدید
میآید. مدتی پس از ازدواج
کریس و کلوئه، تام به کریس میگوید که نامزدیاش با نولا بهم خورده و حالا به دختری
به نام هدر علاقهمند شده که انگلیسی و اشراف زاده و مقبول خانواده هیویت است.
تام با او ازدواج
میکند و کریس با ارتقا در شرکت پدر کلوئه روز به روز وضع مالی بهتری بهم میزند.
کلوئه به شدت اثرار و علاقه دارد که بچهدار شوند ولی این اتفاق نمیافتد.
معاینهها نشان میدهد که کلوئه و کریس سالماند و فقط باید با زمانبندی مناسب
بچهدار شودند. حساب و کتابهای کثالت بار کلوئه برای این زمانبندی، رابطه آنها را
از طراوت میاندازد و کریس که بلاخره نولا را تصادفی پیدا کرده، گرمای گم شده در
زندگی زناشویاش را نزد او جستوجو میکند. یکبار کریس در راه پله آپارتمان نولا،
پیرزن تنهای همسایه او خانم ایستبی را میبیند. در میانه سفر تفریحی خانوادگی کریس،
باتفاقه خانواده زنش، نولا بارها به کریس تلفن میکند و او را به خطر لو رفتن
میاندازد. دلیل تماسها و عجله نولا این است که باردار شده. کریس که نمیخواهد
زندگی مرفهاش را از دست دهد، به نولا اثرار میکند بچه را نگه ندارد، اما نولا از
کریس میخواهد که از کلوئه جدا شود و به سوی نولا بیاید. کریس ظاهرا قول میدهد اما
عملا قادر به رها کردن شانس هایش در زندگی با خانواده هیویت نیست. یکی از تفنگ های
شکاری خانواده کلوئه را برمیدارد و با برنامه ریزی مشخص به آپارتمان نولا میرود
اول خانم استبی را میکشد و جواهرات او را به اضافه قرص های آرام بخشش برمیدارد و
بعد نولا را به ضرب گلوله از پای درمیآورد. با زمینهچینی های کریس، پلیس هم در
گذارش های اولش به این نتیجه میرسد که هر دو قتل کار یک معتاد بوده است. کلوئه خبر
باردار شدنش را با ذوقزدگی تمام به پدر و مادرش میگوید. پلیس برای تحقیفاتش کریس
را احضار میکند و او در راه اداره پلیس جواهرات خانم ایستبی را به رودخانه
میاندازد اما بیآن که ببیند حلقه ازدواج خانم استبی به لبه نرده کنار رودخانه
میخورد و بر میگردد و توی پیاده رو میافتد. کریس در اداره پلیس
در مییابد که نولا خاطراتش را مینوشته و طی چند ماه پیش از مرگاش اسم کریس و
ماجرای بارداری، در دفتر خاطرات نولا هست. مجبور میشود به رابطه پنهانی با نولا
اقرار کند، اما تاکید میکند که قاتل نیست؛ و از پلیس میخواهد آبروی اورا به عنوان
مردی متاهل و در آستانه پدر شدن، در نظر بگیرد. شبی یکی از دو کارآگاه پیگیر
پرونده، خوابنما میشود و صبح میگوید مطمئن است که کریس قاتل بوده، ولی همکارش به
او خبر میدهد که قاتل معتاد در همان حوالی، دست به قتل دیگری زده و دستگیر شده.
حلقه ازدواج پیرزن بینوا را توی جیب اش پیدا کرده اند!. پس از تولد پسرشان، کلوئه
به کریس میگوید که میداند بچه بعدی شان دختر خواهد بود؛ و تام آرزو میکند که پسر
کریس و کلوئه در آینده آدمی «خوش شانس» بشود!.
کی-پکس K-PAX کارگردان: ایان
سافتلی. انتخاب بازیگران: دبرا زانی. مدیر فیلمبرداری: جان مایسون. موسیقی: ادوارد
شرمور. تدوین گریک مککی. براساس کتابی از: جنی برور. تهیه کننده: لاورنس گوردون.
فیلمنمامه: چارلز ایویت. بازیگران: کوین اسپیسی (پروت، رابرت پورتر)، جف بریجز
(دکتر مارک پاول). محصول: 2001 آمریکا. زمان: 110
دقیقه. با پیدا شدن مردی به
نام پروت (کوین اسپیسی) در ایستگاه قطار و سخنان نا متعارفاش در پاسخ های او به
پلیس، او را به بیمارستان روانی منهتن واقع در نیویورک منتقل میکنند. رفتارها و
واکنشهای عجیب پروت باعث میشود که مارک پاول (جف بریجز) – رئیس بیمارستان – شخصا
به نظارت پزشکی او بپردازد. پروت ادعا میکند از سیاره ای - با فاصله هزار سال نوری
– بنام کی-پکس به جهت تهیه گذارشی به زمین آمده. رفتارها و جواب های پروت آنقدر
قانع کننده است که دکتر پاول از همسایه خانهاش که یک ستاره شناس است در خواست کمک
میکند. همسایه دکتر پاول سوالاتی تخصصی از وادی فیزیک و نجوم را بصورت مکتوب برای
پروت مینویسد و از پروت میخواهد که به این سوالات جواب دهد. در عین ناباوری پروت
جواب تمامی سوال ها را میدهد و همه را متعجب میکند بطوریکه همسایه دکتر پاول از
پروت برای حضور در مرکز نجوم، و آشنای با نخبگان فیزیک دعوت میکند. در مرکز نجومی
هم پروت غوغایی به پا میکند و با معلومات خود همه دانشمندان را متعجب می کند.
پروت منظومه شمسی خود را بر روی تصاویر دوربین فضایی هابل به دانشمندان نشان میدهد
و چگونگی حرکت منظومه شمسی خود را برای دانشمندان رسم میکند، چیزی که دانشمندان تا
آن لحظه از درک این سیستم منظومه ای عاجز بودند. زندگی دکتر پاول بر اثر مشغله ذهنی
ایکه به پروت پیدا کرده به آشفتگی میرسد، بطوریکه فکر دکتر پاول را در خواب بیداری
بخود معطوف میکند. این آشفتگی زمانی بیشتر میشود که دکتر پاول مشاهده میکند پروت
با سخنان خود توانسته است حال چند بیمار روانی را بهبود ببخشد. برای همین دکتر پاول
با استفاده از روش هیپنوتیزم و خواب کردن پروت، سعی میکند به گذشته پروت نقب بزند.
پروت ادعا می کند که تا چند روز دیگر یعنی 27 جولای، تحقیقاتش به پایان میرسد و
قصد ترک سیاره زمین را دارد و در بازگشت نیز یک نفر داوطلب را به کی-پکس خواهد برد.
قلقله ای در آسایشگاه روانی ایجاد میشود و هر کس بنوعی خواستار همراهی با پروت
میشود. دکتر پاول از این نکته و از اینکه زمان برای او به سرعت در حال گذر است و
هنوز هیچ سرنخی از گذشته پروت پیدا نکرده نگران است، برای همین با جلسات مکرر
هیپنوتیزم ی که از پروت بعمل میآورد، در مییابد که پروت گذشته بسیار ناآرامی
داشته. تحقیقات دکتر پاول و کالبدشکافی سخنان پروت و ارتباطات میان تاریخ 27 جولای،
او را به سمت ایالت سانتا روزا میکشاند و در ادامه تحقیقاتش متوجه میشود که مردی
بنام رابرت پورتر بخاطر فاجعه جانخراشی که برای همسر و دخترش پیش آمده خود را در
رودخانه غرق کرده است. مشخصات رابرت پورتر با پروت همخوانی دارد برای همین دکتر
پاول سریعا خود را به نیویورک میرساند چون زمان زیادی به روز بازگشت پروت نمانده
است و درعین حال احساس میکند که در آن تاریخ، پروت یا به خود یا به دیگران آسیب
برساند. در روز بازگشت، پروت از هر نظر تحت نظارت شدید است و او را در اتاقش با
دوربین های ویدیویی کنترل میکنند ولی درست در ساعت مقرر، او و یکی از بیماران
روانی آسایشگاه به طرز عجیبی ناپدید میشود. بعد از این حادثه و در بررسی دقیق اتاق
پروت، متوجه بدن نیمهجان مردی شبیه به او میشوند. از دید بیماران آسایشگاه،
آشکارا مشخص است که این شخص پروت نیست و همهگی بیماران به این حرفشان یقین دارند.
ولی شواهد امر حاکی بر این است که این شخص، رابرت پورتر است که قادر به سخن گفتن
نیست و در حالت فلج گونهای بسر میبرد. نکته جالب تر اینجاست که یکی از بیمارانی
که پروت به آنها در بهبودیشان کمک کرده بود، سلامت خود را بدست میآورد و به اجتماع
باز میگردد. دکتر پاول نیز که مدتها با پسرش(از ازدواج اول) رابطه ای نداشت، به
لطف این رخداد و به یاد سخنان ارزشمند پروت، با پسرش آشتی میکند. در سکانس پایانی،
دکتر پاول را میبینیم که رابرت پورتر را - که بر صندلی چرخدار اش ساکت نشسته –
برای هوا خوری به بیرون از آسایشگاه آورده. در حال قدم زدن، دکتر پاول با او صحبت
میکند و اصرار دارد که او پروت است؛ در پایان، رابرت پورتر که ظاهرا فلج است و
نمیتواند صحبت کند، لبخند کمرنگی رو به دوربین به لب
دارد.
21گرم / 21 Grams کارگردان: آلخاندرو گونزالس ایناریتو.
فیلمنامه: گیرمو آریاگا. مدیر فیلمبرداری: رودریگو پریتو. موسیقی: گوستاوو
سانتائولایا. تدوین: استیون میریون. بازیگران: شان پن (پل ریورز)، نیامی واتی
(کریستینا پک)، بنیسیو دلتورو (جک جردن)، شارلوت گنیزبورگ (مری همسر پل). محصول:
2003 آمریکا. زمان: 124 دقیقه. بودجه: 20 میلیون دلار. افتخار های مهم:
بهترین بازیگر مرد (شان پن) از دید داوران و بهترین بازیگر مرد (دل تورو) و زن
(واتس) از دید تماشاگران جشنواره ونیز، نامزد شیر طلایی بهترین فیلم همین جشنواره.
نامزد جایزه گلوپ بهترین فیلمنامه اورژینال، بازیگر مرد (پن ، دل تور) و زن
(واتس)، نامزد اسکار بهترین بازیگر زن نقش اصلی (واتس) و مرد نقش مکمل (دل
تورو). قطعات پراکنده داستان، بدون هیچ نوع
ترتیبی، بخش های مختلف فیلم را تشکیل میدهند: جک جردن، مردی که در گذشته خلافکار
بوده وحالا پس از بازپروری، یک مسیحی معتقد و مومن است، در تصدف ناگهانی ماشین،
باعث مرگ یک پدر و دو دختر کوچک میشود و از صحنه تصادف میگریزد. مرد دچار مرگ
مغزی میشود و همسرش کریستینا میپذیرد که قلب اورا به بیماری که نیاز به پیوند
دارد، اهدا کنند. قلب در سینه پل جای میگیرد که با همسرش مری، روابط آشفتهای
دارد. جک با احساس گناه ناشی از تصادف، خود را به پلیس معرفی میکند و مدتی زندانی
میشود. پل سعی میکند خانواده کسی که قلب اش را به او داده، بیابد و پس از یافتن
کریستینا، به او علاقه مند میشود. مری، پل را ترک میکند. جک پس از آزادی از زندان
بواسطه تلاش و وکیل گرفتن همسرش، باز دچار عذاب وجدان است. کریستینا هم نمی تواند
مسبب مرگ شوهر و دخترانش را ببخشد. پل در میانه رابطه با کریستینا، میپذیرد که با
او همراه شود تا جک جردن را به قصد انتقام بکشد. آنها جک را در حالی پیدا میکنند
که در کارخانه ای دور افتاده کار و در متلی پرت زندگی میکند تا به این طریق، خودش
را مجازات کند. درگیری با جک، به گلوله خوردن خود پل منجر میشود و جک به پلیس
میگوید به او شلیک کرده تا شاید بتواند مجازات شود و از رنج گناه، رهایی پیدا کند.
اما پلیس شواهد را کافی نمیداند و اورا آزاد میکند. پل میمیرد، کریستینا در
میابد که از او باردار است و جک، نزد خانواده اش باز میگردد. منبع خلاصه داستان: ماهنامه فیلم
آشناپنداری / دجاو / دژاوو /
Déjà
vu کارگردان: تونی اسکات.
فیلمنامه: بیل مارسیلایی، تری روسیو. مدیر فیلمبرداری: پل کامرون.
موسیقی: هری گرگسن ویلیامز. تدوین: کریس لیبنزن. بازیگران:
دنزل واشنگتن (داگ کارلین)، پائولا پتن (کلر کوچیور)، وال کیلمر (پریزوارا).
محصول: 2006 آمریکا. زمان: 128
دقیقه. بر اثر انفجاری
(حادثه تروریستی) در یک کشتی تفریحی، بیش از پانصد نفر از مسافران کشتی جان
میدهند. داگ کارلین (دنزل واشنگتن) که یکی از ماموران محلی و بالارتبه حفاظتی است
به عنوان مامور بررسی پرونده گمارده میشود. کارلین با تحقیقات ریزبینانهای که
انجام میدهد متوجه حقایقی میشود. توجه کارلین به جسد نیمه سوخته یک دختر جوان به
نام کلر کوچیور (پائولا پتن) که در صانحه انفجار از آب گرفته شده است معطوف میشود.
کارلین متوجه میشود که جسد دختر قبل از انفجار به درون آب انداخته شده است و با
تحقیقاتی که انجام میدهد متوجه ارتباط دختر جوان با بمب گذار کشتی میشود. کارلین
در حین تحقیقاتاش با پریزوارا (وال کیلمر) که مامور افبیآی است آشنا میشود.
پریزوارا از کارلین میخواهد که در امر تحقیقات با افبیآی همکاری کند چون او یک
مامور محلی است و با محل انفجار بخوبی آشنایی دارد. کارلین بهمراه پریزوارا به مکان
حفاظت شده و سری ای که محل تیم تحقیقاتی افبیآی بر روی پرونده صانحه انفجار است
میرود و با ادوات و امکانات فوق پیشرفتهای روبرو میشود که با استفاده از تصاویر
ضبط شده ماهواره های جاسوسی (تکنولوژی ضبط ماهوارهای) میتواند حادثه انفجار کشتی
را مرور کنند. تکنولوژی ضبط ماهوارهای این امکان را به آنها میدهد که حوادث گذشته
را از زوایای مختلف مرور کنند. کارلین با راهنمایی هایی که به تیم تحقیق میکند و
با استفاده از تکنولوژی ضبط ماهواره ای، افبیآی را متوجه رابطه بین دختر جوان و
بمب گذار میکند. آنها متوجه میشوند که بمبگذار بعنوان خریدار خودرو با دختر جوان
تماس گرفته و پس از کشتن دختر، از ماشین دختر جوان به عنوان راهی برای ورود بمب به
داخل کشتی استفاده کرده است. کارلین با تیزهوشی خود و با سوالاتی که از تیم تحقیق
افبیآی میپرسد، متوجه حقایقی عمیق و بسیار سری میشود که افبیآی از او مخفی
کرده است. سرانجام افبیآی مجبور به فاش کردن حقیقت میشود و به کارلین میگوید که
این امکانات تصویری پیشترفته، در حقیقت پروژهای مخفی است در رابطه با ماشین زمان و
امکان بازگشت به گذشته که در اختیار آنها قرار گرفته است. افبیآی بوسیله این
امکانات و با راهنمایی های کارلین، به بمبگذار کشتی دست پیدا میکنند ولی کارلین
از این امر چندان رضایت ندارد. کارلین قصد دارد که با استفاده از این امکانات
(ماشین زمان) جلوی انفجار را بگیرد چون متوجه میشود ارزش دستگیری شخص بمبگذار
برای افبیآی بیشتر از نجات جان افراد داخل کشتی است. کارلین بطور مخفیانه و با
استفاده از ماشین زمان، خود را به گذشته و به ساعات قبل از انفجار منتقل میکند.
کارلین به سراغ دختر جوان میرود و به همراه او، خودرا به کشتی مذکور میرساند و با
درگیری ایکه میان او و شخص بمبگذار رخ میدهد مانع از وقوع انفجار میشود. در
این درگیری، کارلین ماشین حامل بمب را از درون کشتی به داخل آب پرتاب میکند ولی
خودش هم در ماشین گرفتار میشود. ماشین بمبگذاری شده در فاصله دوری از کشتی منفجر
میشود و آسیبی به کشتی نمیرسد. کارلین بر اثر انفجار ماشین، کشته میشود و دختر
جوان اندوهگین در گوشه ای به سوگ مینشیند. در سکانس پایانی فیلم، در نمای مشابهی
مانند نمای آغازین فیلم، کارلین را مشاهده میکنیم که جهت تحقیقات در مورد حادثه
اخیر به کنار اسکله میآید و با دختر جوان، محل را ترک
میکند.
بابل / BABEL کارگردان:آلخاندرو
گونزالس ایناریتو. فیلمنامه:گیرگو آریاگا. بازیگران:براد پیت(ریچارد)، کیت
بلانشت(سوزان)،رینکو کیکوچی(چیکو، دختر، لال)، گائل گارسیا برنارد(سانتیاگو). محصول
2006 آمریکا/مکزیک/ژاپن. زمان 142 دقیقه مراکش: مردی برای
محافظت از گوسفندانش در برابر حیوانات محاجم، تفنگی تهیه میکند. دو پسربچه که
فرزندان مرد مراکشی هستند برای امتحان برد تفنگ آن را به سوی یک اتوبوس جهانگردی
نشانه میگیرند و شلیک میکنند. سوزان و ریچارد برای
تمدد اعصاب و بنوعی فرار از خاطره مرگ فرزند سومشان، دو کودک خودرا نزد پرستار
مکزیکی در آمریکا میگذارند و با یک گروه توریستی به مراکش میآیند. گلوله تفنگ آن
دو پسر مراکشی، شیشه اتوبوس را میشکند و به سوزان اصابت میکند. ریچارد اتوبوس را
به روستای دور افتاده ای در دل صحرا منتقل میکند. تحقیقات پلیس در مورد اسلحه، پای
ماموران تحقیق را به روستای دور افتاده باز میکند و در درگیری میان آنها یکی از
پسران خاطی کشته میشود. پسر دیگر خودرا به پلیس تسلیم میکند.
آمریکا: املیا که
پرستار دو کودک ریچارد و سوزان است منتظر بازگشت والدین کودکان است تا خودرا به
مراسم عروسی پسر بزرگترش در مکزیک برساند. وقتی از بازگشت والدین کودکان تحت
سرپرستیاش نا امید میشود، دو کودک را با خود به مراسم عروسی میبرد. در بازگشت از
مکزیک، پلیس مرزی به آنها مشکوک میشود و مانع ورودشان به آمریکا
میشود. ژاپن: چیکو، دختر
نوجوان کرولالی پس از خودکشی مادرش ساعات کمی را با پدر بازرگانش میگذراند. چیگو
در تب و تاب دوران بلوغ است و بخاطر محدودیت ارتباطیاش با دیگران در شرایط دشوار
روحی قرار دارد. چیکو به هر طریق ممکن سعی در ارتباط با همنسلانش دارد. پلیس جوانی
که بخاط مسئله شلیک به دو توریست آمریکایی – که اکنون تبدیل به یک مسئله جهانی شده
– به خانه چیکو آمده است با پیشنهاد جنسی از طرف چیکو مواجه میشود. پلیس جوان در
بازگشت از خانه چیکو با پدر چیکو برخورد میکند و پدر چیکو میگوید که تفنگ را به
یک راهنمای مراکشی هدیه داده است.
Spring, Summer,
Winter, Fall and
…Spring A film by Kim Ki-Duk بهار، تابستان، پائیز، زمستان و
بهار اثر کیم
کی-دوک «بهار... ثابت میکند که گاهی محلی ترین داستان، جهانی ترین داستان
است و ساده ترین داستان، پیچیده ترین داستان است.» کری ریکی فیلادلفیا
اینکوایر کیم کی دوک فیلمساز معروف کرهای در اثر نسبتا جدیداش(بهار، تابستان، پاییز،
زمستان و بهار/2003) پا به ورطه جدیدی گذاشته است. دیگر از آن همه تصاویر خشن و
تهوه آور و آن نماهای نزدیک از چهره کاراکترها خبری نیست ولی هرچه هست باز محور
فیلم تازهاش انسان است با همان اعمال و رفتار و باطبع سرنوشتاش. در اثر جدید
کیم کی دوک حرکات و سکنات انسان ها اثری چندین برابر از گذشته بر
پیرامونشان بجای میگذارند و دود اش نیز غلیظ تر به چشمان شخص فرو میرود ولی هرچه
هست نوک پیکان فکری کیم کی دوک اینبار دقیقا اصالت وجود را هدف قرار داده است.
داستانی آرام و بدور از پیچیدگی با نگاه مدرنی که به زندگی دارد، با آن نماهای بلند
که مخصوص سینمای مدرن است و نپرداختن و عدم وسواس زیاد به گرههای فیلمنامه باعث
شده است که اکثر نقدها و یا بهتر است بگوییم تحلیلها با شرح و خلاصهای از فیلم
همراه باشد. من نیز بر همین منوال شرح مختصری بر هر یک از اپیزودهای فیلم
مینویسم. فیلم بهار... از پنج اپیزود
مجزا تشکیل شده است که بر توالی فصلها پیش میرود ولی نه دقیقا بصورت پشت سرهم.
شرح و سرگذشت انسان است از کودکی تا پیری که با هریک از فصلها نقطه گذاری شده است.
هر فصل، قسمتی از زندگی یک راهب را به همراه تنها شاگرد اش به تصویر میکشد. فاصله
هر فصل با فصل بعدی حدودا پانزده سال است که با ترتیب زمانی ولی با تاخیر زمانی در
جلو چشمانمان جلوه نمایی میکند.
همه ما بعنوان تماشاگر، شاهد
صحنههای متعددی از مرگ/تولد یک انسان در سینما بوده ایم. در این سالها، سینما
صحنههای متعدد و بیشماری از مرگ/تولد را به خود دیده است. از قبیل مرگهای آنی و
لحظهای، زجر آور، دلخراش، رضایتمند و شادیبخش و همینطور تولدهای ناخواسته،
زودهنگام، دیرهنگام، مسرور کننده و الی آخر. ولی با دقت بیشتر در این مرگ/تولد ها
در سینما، میتوانیم به حقیقت و لایه های عمیق تر آنها پی برد و دسته بندی های
متعددی را برایش قائل شد. ولی برای این شناخت میبایست به چند مطلب مهم توجه داشته
که حقیر بهروی دو سه نمونه بارز آن انگشت گذاشته ام. اول، نوع و نگاه و فلسفهایکه ما با آن
به جهان خیره شدهایم و نوع و نگاه و فلسفهایکه هنرمند(فیلمساز) با آن جهان را بما
نشان میدهد را می بایست ادراک و از همدیگر تمیز
دهیم. دوم،
روشن شویم آنچه بما بعنوان مرگ/تولد در سینما نشان داده میشود، با جان
دادن/زایش متفاوت است و فقط تناسب ربطی دارند نه تناسب
معنایی. سوم، خود مقوله هنر است و قدرتی که در
بازتاب حقیقت دارد. این است که ناخواسته باعث خلق حقیقتی عمیق تر از آنچه میخواهد
نشان دهد میشود. حقیقتی که ممکن است در تضاد با حقیقت اصلی و ابتدایی
باشد. شاید عنوان و پیگیری این موارد برای
تماشاگر عامی و عادی لزومی بنظر نرسد ولی برای آنهایی که به دنبال لذت بیشتر و
حقیقت روشن تری در سینما هستند دانستن این نکات ضروری بنظر می
رسد.
در مطالب گذشته(زمان و نامیرایی در
آثار تارکوفسکی) عرض شد هدف تماشاگر از پا گذاشتن در سینما شاید فرار از
روزمرگی یا بهتر است بگویم «کشدار» کردن زندگی است. این بسط زمان در نتیجه
ناخودآگاهش به جاودانگی میرسد. اما این القا حس فنا ناپذیری چگونه به بیننده القا
میشود. درست است میخواهم از اسطوره بگویم. اسطوره چیزیست که در وجود همه ما وجود
دارد و فقط نیاز به بیدار شدن دارد. این بیدار شدن به مدد سینما بسیار سهل و آسان
امکان پذیر است. اسطوره سازی یکی از آن مواردی است که در سینما از آغاز تا حال به
اشکال گوناگون وجود داشته است. از چارلی چاپلین عزیزمان گرفته که با آن
شمایل نحیفاش همیشه با گردنکلفتهای محله درمی افتاد و با اینکه مشت و لگدی از
آنها دریافت می کرد – با آنکه درد اش میامد – بازهم از جا بلند میشد و در نهایت
هم پیروزمندانه پرچم صلح و فطرت بشری را در فیلم هایش برافراشته میکرد تا
آرنولد شوارتزنگر که در هیبت یک ربات(ترمیناتور/روز
داوری/terminator) از آینده آمد و در زمان حال
به نجات بشریت شتافت. اینها دو مثال برجسته بود از دنیای اسطوره ها در سینما. اما
زاویه نگاه من بر روی اسطوره هایی دور میزند که تارکوفسکی خلق می کرد. مثال
های فوق دو گروه از اسطوره ها را به تصویر کشید که از دو قانون کلی پیروی می کردند.
اولی گروهی که بر اثر ناملایمات اجتماعی یا رخداد های اطرافشان به مدد و کمک
اطرافیانشان می شتافتند و یا عکسالاعملی انجام می دادند و گروه دوم گروهی بودند که
با باورها و منش های اسطوره های قدیمی ولی با ظاهری جدید و بهروز شده و همگام با
تکنولوژی پا به میان ما می گذارند و باطبع تاثیراتش را بر جامعه – و یا حداقل خود
اش – می گذارد. «اکنون تنها یک نابغه میتواند
انسانیت را نجات بخشد نه یک پیامبر، ... ولی او کجاست؟ این مسیح کجاست؟».
(تارکوفسکی)
«من، بالاتر از همه به شخصیتی علاقه دارم که ظرفیت قربانی کردن خویش و شیوه
زندگیاش را داشته باشد». (تارکوفسکی) اما آن اسطورهایکه از
تارکوفسکی سراغ داریم تقریبا خلاف این دو گروه است. تارکوفسکی بجای
آنکه اسطوره را به میان جامعه ما بیاورد، ما را به طرف اسطوره سوق میدهد. به زمانی
که در چنگال اسطوره است. در فرهنگ و منش تارکوفسکی، اسطوره فقط یک نماد یا
یک استعاره نیست بلکه واقعیت زندگی است. تارکوفسکی اسطوره هایش را با هیبت و
غروری خاص و با احساسی از زمان از دست رفته نشان میدهد. اسطوره های
تارکوفسکی ناگهان در میان مردم ظاهر نمیشودند و ناگهان دست به حرکات
محیرالعقول – مانند شخصیت فیلم مرد عنکبوتی – نمی زنند بلکه این دوربین
تارکوفسکی است که به زندگی و محیط اسطورهها وارد میشود و ما را با حقیقتی
آشنا میکند که انگار خیلی زودتر شخصیت اصلی فیلم تارکوفسکی با آن دست به
گریبان بوده است که اگر دوربین تارکوفسکی مارا با دنیای این اسطوره آشنا نمی
کرد، انگار آن اسطوره اصلا وجود نداشت. آن اسطوره به حقیقتی توجه دارد عمیق، حقیقتی
که شاید در نظر دیگران سطحی بنظر بیاید ولی برای شخصیت فیلم های تارکوفسکی
آنقدر اهمیت دارد که حاظر است خود و حتی زندگیاش را برای آن در طبق اخلاص قرار
دهد. در نظر سینماگران دیگر شاید این حس شهادت طلبی فقط در کشورهای آمریکای لاتین و
یا آسیایی وجود داشته باشد(مانند شخصیت های فیلم دلتافورس که از میان آسیایی
ها انتخاب شده بودند و احتمالا حاظر بودند با دانش اتمی خود خطری جدی برای جهان
باشند که به مدد آرنولد گردن کلفت خودمان به سزای اعمالشان رسیدند. که جیمز
کامرون چه زیبا قهرمان را به ضدقهرمان و ضدقهرمان را به قهرمان تبدیل کرد. که
آنها چقدر در دانش فیلمنامه نویسی حرفهای هستند) ولی برای تارکوفسکی اسطوره
بودن زمان و مکان ندارد و یک اسطوره در هرجایی ممکن است پدید بیاید. در نظر
تارکوفسکی اسطوره بودن به منزله یک شغل و یک واکنش نیست بلکه یک منش و اخلاق
شخصی است. مانند حرکتی که در فیلم ایثار از الکساندر سر زد. الکساندر با به
آتش کشیدن خانه خود سعی در نجات بشر داشت. نجات بشر از خطر حمله اتمی که خبرش را یک
روز صبح از رادیوی خانهاش شنید. این به آتش کشبدن حرکتی بود برای جلوگیری از
آپوکالیپس. «آدمیان همواره چشم انتظار پایان
بوده اند. شاید به این دلیل که زندگی رضایت بخشی نداشتند. اما جدا از این، زندگی
ادامه یافته است. راست است که هنوز بمب اتم کار را تمام نکرده است، تنها معنایی
استوار بر آپوکالیپس آفریده است». (تارکوفسکی) ادامه دارد ... (شاید) ا.ت.
هوالعلیموالحکیم ردپای
زمان در عرایض گذشتهام که الهام گرفته از
فیلمهای آندری تارکوفسکی بود، راجع به «نامیرایی» بحث شد. اینک به زاویه
دیگری از زوایای فکری تارکوفسکی میپردازم. «ردپای زمان» چیزیست کهمن این
نام را بهرویش گذاشته ام. تارکوفسکی در یادداشتهایش به «زمان قابل بازگشت»
یا «زمان چرخهای» یا «نامیرایی» اشاره میکند. اینها چیزهاییست که برای فهمیدنش،
فلسفه و بینش عمیقی لازم است(که در من نیست). اما بضاعت من فقط ادراک است و همین
چیزهایی که مینویسم.
حس میکنم، حس میکنم که زمان در حرکت خطی خود(رو به جلو)، همینطور که ادامه
میدهد، گذشته را نیز بدنبال خویش حمل میکند. در ظاهر، ما فقط زوال و پیری را
مشاهده میکنیم که مثلا بر چهره افراد تغیر ایجاد میکند. یا رشد و جوشش را
میبینیم که مثلا نطفه از یک «لختهماده» به یک جوان گردنکلفت تغیر ماهیت میدهد.
اما این همه ماجرا نیست. یعنی این همه آن چیزی که احساس میکنم نیست. میدانم که در
فلسفه جملهای وجود دارد بر این مضمون که: «یک شخص دو بار نمیتواند پایش را در یک
رودخانه فرو کند». معنی این جمله این است که زمان دایما در حال خلق است. یعنی اگر
بتوان واحدی را در زمان انتخاب کرد(مثلا ثانیه یا مثلا یک بینهایتم ثانیه که در
اصطلاح به آن لحظه گویند) و با آن واحد زمان را سنجید، اینگونه میتوان بیان کرد که
جهان در هر لحظه، خلق جدیدی را از سر میگذراند. یعنی این جهان کنونی، جهان یک
لحظهپیش نیست چون تغیر کرده است. در این صورت نه آن رودخانه، رودخانه قبلیست ونه
آن شخص، شخص قبلی. اینها را میدانم و در نوجوانیام در دروس عرفانی که فراگرفتم
به این موارد برخورد کردم چون فلسفه، جزو لاینفک(درست نوشتم؟) و غیرقابل حذف عرفان
است. اینها را میدانم ولی چیزیکه اکنون احساس میکنم، - با تایید مطالب گذشته -
چیزیست درمایههای آنچه احساس میکنم J. احساس میکنم زمان با آن تغیری که
در اشیا(هرچیز از انسان گرفته تا یک تکه چوب) اعمال میکند، ولی بازهم شکل درست و
دستنخورده آن شیء را در خود شیء حفظ میکند و این فقط سطح اندیشه انسان است که آن
را ادراک نمیکند و درنتیجه نمیبینداش. بطور مثال اگر بر چهره پیرمردی نگاه
کنیم، در لحظه اول پیری و سفیدی موی اوست که خودنمایی میکند ولی در نگاه دوم، کودک
خردسالی را میبینیم که اکنون به این سنوسال رسیده است. یا مثال دیگر، اگر به میز
ناهارخوری خانهمان نگاه کنیم، به واسطه این نگاه، میز، پساز آن «میز» بودنش در
خیالمان «تنه درخت»ی یا درخت پرباری مجسم میشود. این تصور و این خیال و این تصویر
ذهنی که پس از دیدن یک میز ناهارخوری بر مغز ما نازل میشود، منبااش کجاست؟. ازکجا
به این سرعت به مغز ما وارد میشود؟. مگر نهاینکه تا تصویری یا فکری جنبه حقیقی
نداشته باشد نمیتواند قابل تخیل و تصور باشد؟. پس در نتیجه من احساس میکنم که این
تصویر خیالی(پس از دیدن اشیا)، در خود همان شی زخیره شده و این زخیره شدن به مدد
فشرده شدن زمان است که حاصل میشود. مانند قطره ای از نفت که متشکل است از گذشتهای
چند هزار ساله. بغیر از هزاران خواص نفت که از آن میشناسیم، این قطره نفت حداقل
باعث روشنایی و حرکت میشود. اگر این قطره نفت را از گذشتهاش منفک کنیم، دیگر نفت
نیست. یک قطره نفت، نتیجه چندین هزار سال زمان است که فشرده شده و بهصورت مادی
درآمده. یک قطره نفت، متشکل است از اجزای
میلیونها شیء که این اشیاء، قبل از پیدایش انسان بر روی زمین میزیسته
اند. میخواهم نظر شمارا به مثالی جلب
کنم. این مثال، همان جرقهای بود که باعث شد بواسطه یک فلاشبک، ذهنم با فیلمهای
تارکوفسکی قرابتش را کشف کند و نتیجه این فلاشبک، خلق این
دستنوشتههاست. به این دو عکس توجه کنید:
یک باجه تلفن خالی و یک زنجیر
زنگزده(یاد دیالوگی از فیلم سوتهدلان ساخته مرحوم علی حاتمی افتادم
که بهروز وثوقی میگفت: «ساعت زنگزده، زنگاشو زده چون دیگه زنگ نمیزنه»).
این دو تصویر چه مفهومی را القا میکنند؟. برای هر شخص البته مفهوم خاصی دارد ولی
برای من(البته هدف من) کشف زمان گذشته است که در این دو تصویر مخفی شده
است. در تصویر اول، یک زنجیر معمولی را
مشاهده میکنیم. ولی با دقت بیشتر در بافت و رنگش به نکات تازهای دست پیدا
میکنیم. البته درصورتی که این زنجیر را در کنار یک زنجیر نو و سالم قرار دهیم،
بیشتر به اهمیت قضیه پی میبریم. زنگزدگی، فرسودگی و تغیر رنگ آن حکایت از گذر
ایام دارد که بر این زنجیر تغیر حاصل کرده است. این فرسودگی، همان حمل تاریخ است که
بردوش زمان سنگینی میکند. در این عکس گذر ایام بقدری مشهود است که رد و اثر
زنگآهن(اکسید آهن) را بر روی زمین نیز مشاهده
میکنیم. در تصویر دوم، یک باجه تلفن را
مشاهده میکنیم که کسی در مقابلاش نهایستاده. در این صبح سرد برفی آیا کسی از این
باجه تلفن استفاده کرده است؟. یا تا شب چند نفر از این باجه تلفن استفاده میکنند؟.
اینها سوالاتی است که از دیدن این تصویر به ذهن من خطور میکند(حداقل همین سوالات
بود که باعث گرفتن این عکس شد). یک ذره دقت بیشتر به اطرافمان میتواند پاسخ
بسیاری از سوالاتمان را بدهد. برف این نعمت خدادادی کلید حل معماست. جای پاها،
این چیزیست که به علت بارش برف بر روی زمین باقی مانده است. آیا اگر برف نیامده بود
باز هم میتوانستیم به این سوال پاسخ دهیم که یک روز صبح زود کسی از این باجه تلفن
استفاده کرده است یا نه؟. زمان در حرکت خود یا بهتر است بگوییم اشیا
در حرکت خود از تونل زمان، با تغیر(فرسایش یا رشد) مواجه میشوند. که البته استفاده
از کلمه «تغیر» بهتر است از دو کلمه «فرسایش» و «رشد». چون این دو کلمه کاملا
اعتباری هستند. فرسایش از چی به چی یا رشد از کجا به کجا. تغیر حاصل از گذر در تونل
زمان بصورت فرسایشی و ریزشی نیست که مثلا این ریزش کم شود یا گم شود. بلکه این حرکت
- در زمان – بصورت تغیر در ماهیت است. این تغیر در ماهیت، در فلسفه به «حرکت جوهری»
فعروف است. حرکتی از خود، در خود. این حرکت به نظر من علت دانش است که در شخص بوجود
میآید. ادامه دارد... ا.ت.
|
درباره![]()
فرق زندگی با هنر این است که هنر قابل تحمل تر است. (چارلز بوکوفسکی)
دی 1388 آذر 1388 آبان 1388 مهر 1388 شهریور 1388 مرداد 1388 تیر 1388 خرداد 1388 اردیبهشت 1388 آذر 1387 پیوند ها
"مکس پین" تحلیل سینمایی
سینمایی (43) |