تبليغاتX
● Ehsan Tahvilian ID & Address ●






















صفحه اول |||| مشخصات من |||| بایگانی |||| ای-میل |||| نظرها/پیامها |||| فعالیت ها


● Ehsan Tahvilian ID & Address ●

● اطلاعات تماس و فعالیت های احسان تحویلیان. نقد ها، تحلیل ها، عکس ها، دلنوشت ها ●

در بروژ

 

فیلم در بروژ را به سفارش دوستی دیدم، طبق معمول ماند تا حس و حال نوشتن اش پیش آید. حالا هم که می نویسم، به معنای کلمه شاید تحلیل درست درمانی صرف سینما نباشد. بیشتر نوعی تحلیل زمانه است که سینما را نیز در بر می گیرد.

 

دقیق به یاد ندارم، در جایی خواندم که تاریخ مانند یک میله شیشه ای نیست که از جایی بشکند. که بتوان قبل و بعدی برای دوران ها در نظر گرفت.

 

 

 

     در بروژ ساخته مارتین مک دونا را دیدم، بعضی از لحظه هایش مرا به یاد پالپ فیکشن انداخت ولی هیچ گاه احساس نکردم با فیلمی تقلیدی روبرو هستم. فیلم، زیبا و کاملا بکر بود. البته اگر بتوان بکر بودن را در روزگار حال به درستی معنا کرد و حتی بدان اعتقاد داشت. در عین حال، موقعیت ها، دیالوگ ها و خصوصا رخداد های تصادفی و غیر منتظره ایکه در در بروژ هست تدایی کننده لحظاتی از پالپ فیکشن هستند. گویی شخصیت های ری و کن، یک روز دیگر از زندگی جولز وینفیلد و وینسنت وگا را به تصویر کشیده اند. البته این نکته  را باید مد نظر داشت که تارانتینو و فیلم هایش به یک رخداد و موج فکری بیشتر شبیه اند تا به چیز دیگر. از این رو طبیعی است که بعد از دو دهه بازهم فیلم هایی شبیه و حتی پیرو سبک و سیاق آثار تارانتینو وجود داشته باشند. اما بی ربط است که ارزش های این فیلم را به خاطر شباهت های احتمالی اش با فیلم های دیگر انکار کرد. ولی مسئله ایکه باعث شد راجع به این فیلم بنویسم، بیشتر به خاطر همین شباهت هاست که اتفاقا خیلی هم خوب است.

 

     سالانه در جهان فیلم های جالب و متفاوتی ساخته می شوند که حرف های زیادی هم برای گفتن دارند. حرف ها و نظر هایی که در حد یک اِفکت و جلوه اَفکنی پست مدرنیستی باقی می مانند و سریعا فراموش می شوند. برگشت ناپذیر  Irreversible گاسپار نو و یادگاری  Mementoکریستوفر نولان از این جمله اند. اما در بروژ جزو این گروه فیلم ها نیست. فیلم، بدون ادعا با ساختار ظاهرا کلاسیک شروع می شود اما با مونولوگی که بعد از تیتراژ، روی تصویر تاریک فیلم شنیده می شود، از همان ابتدا شیطنت خود را عرضه می کند. (من نمیدونم بروژ کدوم قبرستونیه ... ]چند لحظه سکوت[ تو بلژیکه). فیلم، آرام آرام و بی ادعا جلو می رود و در این رَوَند، قطعه های تشکیل دهنده دیگر نیز به آن می پیوندد. فیلم اوج می گیرد، کامل می شود، و با سکانس پایانی ای شبیه سکانس پایانیِ فیلم راه کارلیتو برایان دی پالما به پایان می رسد. اما نکته ایکه در این فیلم محجور مانده این است که: این فیلم از همان موتور و طرز فکری بهره می برد که پالپ فیکشن هم در دهه های گذشته از آن بهره برد. «کارخانه بازیافت». این چیزیست که ادبیات پست مدرن شدیدا به آن وابسته است. ارجاعات و بهره گیری های بینامتنی ایکه در بروژ از آن استفاده می کند و به آن وابسته است، مهم ترین اصل تمایزی است که در بروژ را از فیلم های پر ادعای دیگر جدا می کند. فیلمبرداری در بروژ با تم رنگی (وایت بالانس) گرم و فضاها و ساختمانهایی گوتیک سعی دارد بستری آرام و دلنشین را ایجاد کند تا به دور از ادعا، آرام آرام قصه اش را در لابلای این فضاسازی تعریف کند. فیلم حتی به سبک معمول فلاش بک هم دارد، نامه ها و نوشته ها هم مثل فیلم های کلاسیک با صدای خود شخص روایت می شوند اما عنصری ناپیدا – شاید طنز کلامی – به عمد باعث می شود که به این ظاهر سازی اعتماد نکنیم. که بدانیم در پس این شهر با ساختمان های آجری قدیمی و رودخانه ای که شب ها به یک پرنده قو آراسته می شود، حادثه ای رخ خواهد داد. در بروژ به جای اینکه خصلت های پست مدرنیسمی خودش را جار بزند، فقط به آن ها عمل می کند چون در بروژ فیلمی دوران ساز است نه فیلمی دوران نِگر.

 


     شاید ذکر این مطلب لازم باشد که: پست مدرنیسم چیزی جدا از مدرنیسم نیست. دورانی، لازم و ملزوم مدرنیسم. پس از ناکامی مدرنیسم در آرمانها و اهداف و مغایرت اهداف بزرگ آن با نتایج متوسط به دست آمده، این امر باعث فروپاشی پرشتاب ارزش ها و معیار های مختلف اجتماعی شد که هنر نیز از آن مصون نماند. این تحولات نه جدا از مدرنیسم است و نه شروعی مجدد و نو برای آینده. زیرا نه ارزش های نوینی را بنیان می گذارد و نه راه تازه ای را پیش پایمان. باطبع هنرمندان در عصر حاضر، در حرکت رو به جلو، گذشته را نیز شُخم می زند.

 

     در بروژ در ساختار نیز اینچنین عمل می کند و حتی به پالپ فیکشن نیز رحم نمی کند و پالپ... را با وجود ارجاعات سینمایی بی شمارش به مثابه یک متن می نگرد و از آن استفاده می کند. تارانتینو پس از موفقیت پالپ فیکشن می گوید: «میتوانم داستان های متعددی با همین مضمون جنایی بنویسم و لحظات و دیالوگ های بهتری را خلق کنم اما بهتر دیدم به سراغ موضوع دیگری بروم». اما در بروژ به این یگانگی پالپ فیکشن نیز پایان می دهد و همان رویکردی را دارد که پالپ... در زمان خودش به فیلم های گذشته داشت. بازیافت. شاید این آینده پست مدرنیسم باشد که خود، خود را می اندیشد، تحلیل و بازیافت می کند تا به آرمان از دست رفته مدرنیسم جامه عمل بپوشاند. از این رو نگارنده، فیلم در بروژ را دوران ساز تر و تر و تازه تر از دیگر فیلم های پست مدرن و پر ادعای دهه اخیر می داند.

 

 

حالا که صحبت از بینامتن به میان آمد، بهتر دیدم مرجع پیش نوشت این تحلیل را پیدا و ضمیمه کنم:

تاریخ مانند یک میله شیشه ای نیست که درست از یک نقطه مشخص بشکند، بلکه مانند طنابی است که می پوسد، کش می آید، ریش ریش می شود، اما بعضی رشته هایش هرگز قطع نمی شوند. (رابرت هیوز)

+ارسال شده در جمعه بیست و نهم آبان 1388ساعت12:11توسط احسان تحویلیان |


Canon 40D, Sigma 18-50, f/2.8, iso 100, exposureTime 1/400s

 

برای به جریان افتادن مجدد آب در رودخانه زاینده رود، صبح زود به پل خواجو رفتم. وقتی این صحنه را کادر بندی می کردم، مطمئن بودم عکس خوبی می شود. سعی می کردم هرچه زودتر دکمه شاتر را بچکانم تا پیر مرد به سبب حضور من ، حالت اش را به هم نزند. اما متاسفانه پیر مرد متوجه شد به همین خاطر بی خیال عکاسی این صحنه شده بودم اما چون دیدم پیر مرد به خاطر من ژست گرف، به او نزدیک شدم و کادر عمودی را انتخاب کردم (قبل اش می خواستم با کادر افقی عکاسی کنم) و آن لحظه را ثبت کردم.

 

این ژست، این ژست لعنتی اگر یک میلیونیوم ثانیه هم طول بکشد، دیگر آن سوژه برای عکاس سوژه نمی شود. به قول رولان بارت: سوژه در فرایند ژست، برای خودش جسم دیگری می سازد و پیشاپیش خودش را به تصویر بدل می کند. این امر بر روی عکاس هم تاثیری عجیب دارد. آنقدر که به خاطر انرژی چشمان پیر مرد مجبور شدم کادر منفعل افقی را به کادر پویا تر عمودی ترجیح دهم. که اگر این کار را نمی کردم، این عکس برایم نچسب تر از این هم می شد.

 

وقتی از کودکان عکاسی می کنیم موضوع جالب تر و حساس تر است. چیزی در مایه های عکاسی حیات وحش. مردم عادی و در کل آدم بزرگ ها وقتی متوجه حضور عکاس می شوند، معمولا حالت عوض می کنند و به آدم های منفعل تری تبدیل می شوند. به قول ون کار وای کارگردان مشهور سینما: شخصیت های دوگانه یا چند گانه، پوششی است برای روح های رنج دیده انسان ها. اما این موضوع در کودکان و حیوانات اندکی متفاوت است. آنها در جلو دوربین اصلا به موجود دیگری بدل می شوند که ثبت این حالت شان نیز برای یک عکاس ارزشمند است.

 

Canon 40D, Sigma 18-50, f/7.1, iso 100, exposureTime 1/80s

 

با گروهی برای دیدن یک مناره تاریخی به اطراف شهر وَرزَنه رفته بودیم. نزدیک مناره، خانه های کاه گِلی ای وجود داشت و مردمانش با چشمانی لرزان. بزرگتر ها سر زمین مشغول کار بودند و بچه ها هم... وقتی این صحنه را ثبت می کردم، این کودک هیچ تغیری در نگاه و بدنش رخ نداد. چون قبلا به خاطر دیدن گروه ما و آدم های جدید با سر و شکلی جدید، تغیر اساسی را کرده بود و از حالت نرمال و بدوی اش خارج شده بود. به هر حال این عکس را از عکس قبلی (پیر مرد) بیشتر دوست دارم چون حداقل آن لرزش و خجالت کودکانه را توانسته بودم به تصویر کشم.

 

اما این یکی را بیشتر از همه دوست دارم.

 

Canon 40D, Sigma 18-50, f/7.1, iso 100, exposureTime 1/60s

 

+ارسال شده در جمعه بیست و نهم آبان 1388ساعت0:9توسط احسان تحویلیان |


دیشب که به خانه پدربزرگم فکر می کردم، گریه ام گرفت.

 

بچه بودیم و سروصدا می کردیم و حیاطِ بزرگش برای همه ما جا داشت.

توپ بازی می کردیم و بعضی وقت ها هم که از دستمان در می رفت، شیشه گلخانه را می شکستیم. همان لحظه بود که بازی-مان تمام می شد و هرکدام مان در یک سوراخ قایم می شدیم و همانجا می ماندیم تا ظهر شود و آقاجون از سر کار برگردد و با صدای مهیب اش نعره ای بزند. گرد و خاک آقاجون که تمام می شد می خزیدیم لای درخت های باغچه و خاک بازی می کردیم.

 

من آنجا نمی رفتم. می رفتم توی گلخانه. کسی از بچه ها نمی آمد. چون گرم بود و مرطوب و هیچکدام مثل من طاقت ماندن نداشتند. حالا که فکر می کنم می بینم: از همان بچگی خود آزار بودم. گلخانه را دوست داشتم. یک سکوی سنگی داشت که گلدان ها را رویش می چیدند و آنطرفش هم خرمالو های نرسیده را قطار می کردند تا آرام آرام برسد. هر روز سر می زدم تا ببینم رسیده اند یا نه. و اگر رسیده بود و بچه های دیگر زود تر از من نیامده بودند، می خوردمشان.

 

بیخیال، ده صفحه هم بنویسم بازهم خاطره دارم. آخر دوران بچگی تا بزرگسالی ام در آن خانه طی شد. حالا که ده سالی بیشتر است فروخته شده، یک فلان فلان شده بساز بفروش آنجا را کوبیده و جایش برج ساخته. خودم هم باور نمی کنم ده سال بیشتر است به آن محل نرفته ام. یعنی نمی توانم که بروم. بروم که چه شود؟. که اخلاقم سگ شود و پاچه این و آن را بگیرم. دیشب که اتفاقی به انجا فکر می کردم، گریه ام گرفت.

 

معمولا به اشیا، خیلی دل نمی بندم. معنی درست جمله ام این است که معمولا به اشیا دل می بندم. اما خانه آقاجون با تمام اشیا دیگر فرق می کند. خانه آقاجون از آن اشیایی بود که بدجور به احساس من گره خورده. ثانیه ثانیه، لحظه لحظه اش خاطره است. از آن خاطره ها که بو و مزه هم دارند. آخر یکی به من بگوید شئ بزرگتر از این پیدا نکردی که بهش دل ببندی؟. خودکاری؟، خودنویسی؟، پیپ یا فندک زیپویی؟ که بشود گُم کرد یا ازت بدزدنش!.

 

خانه؟، آن هم دو هزار متر؟



Canon 40D, Sigma 18-50, f/2.8, iso 100, exposureTime 1/10s

Canon 40D, Sigma 18-50, f/2.8, iso 100, exposureTime 1/1000s

model: NIKA

+ارسال شده در جمعه بیست و دوم آبان 1388ساعت0:50توسط احسان تحویلیان |

امروز، دوازدهم آبان ماه هشتاد هشت، روزی هست که نشاط و سرزندگی در شهر اصفهان دوباره به جریان در اومد. از دیشب که این خبر بطور اس ام اسی بین اهالی شهر پیچید، انتظار می رفت که امروز صبح مردم اینچنین به کنار زاینده رود بیاند. حالتی بین شادی و غم. برای نگارنده که حالت غم اش بیشتر بود.











دارم کیف می کنم از این لذت بی حد

از دیدن این در به دری کلاغ ها

کلاغ هایی که روزی کف زاینده رود واسه خودشون فرمانروایی می کردند

و امروز صبح چشماشون از تعجب داره بیرون می افته.


برای دیدن عکسها در اندازه بزرگتر، لطفا به روی آنها کلیک کنید.


+ارسال شده در سه شنبه دوازدهم آبان 1388ساعت18:13توسط احسان تحویلیان |