|
ای لزج مایع ارغوانی با طعم سیب تا به کی می خواهی بگردی این چنین گرم در شریان تاریک رگ هام نکند چشم انتظار زخمی تازه ای تا فواره زنی بر خشکی پوست من!؟ خون من گاه که هول می کنی سرفه های ساعت سرخ طاقت از من می گیرد می شنوی؟!... بیا این نشانی ی تمامی ی شاه رگ هایم من هنوز زنده ام... شعر: مرتضا بصراوی / عکس: احسان تحویلیان Canon 40D, Sigma 18-50, f/5, iso 100, exposureTime 1/200s
اسطوره های عامه پسند قسمت اول: بوچ و ساعت
طلا داستان از آنجا شروع می شود که پدرپدربزرگِ بوچ،
یک ساعت مچی طلا می خرد و به دست می بندد. این رویداد همزمان است با جنگ جهانی
اول. ساعت دست به دست از پدرپدربزرگ به پدربزرگ و از پدربزرگ به پدر بوچ می
رسد و او هم ساعت را به دست می کند. حواسمان باشد، العان دیگر جنگ جهانی اول و دوم
تمام شده است و پدر بوچ دارد در ویتنام با «ویت کنگ» ها می جنگد. پدر بوچ
اثیر می شود ولی نمی خواهد ساعت طلا که میراث خانوادگی اش است به دست دشمن بیفتد. او
ساعت را در تنها محل موجود در بدن خود مخفی می کند. او این توده چرک آلود را پنج
سال به مقعد می کشد و در نهایت بر اثر عفونت، اسهال خونی می گیرد و جان می دهد.
دوستِ پدر بوچ هم طبق وصیت و رفاقتش قبول میکند این ساعت را به بوچ
برساند و در نتیجه او هم دوسالی ساعت را در بدن خود تحمل می کند و سرانجام آزاد می
شود و به خانه باز می گردد. او این داستان را بی کم و کاست برای بوچ تعریف
می کند و او را خوب شیرفهم می کند که مبادا ساعت را از دست بدهد. حالا چندین سال
از آن واقعه گذشته و بوچ که یک بوکسور گردن کلفت است، سر میز مذاکره با مارسلوس
والاس – رئیس یک باند گانگستری - نشسته و قبول می کند در ازاء پول، بازی بعدی
را در راند پنجم به فلوید ببازد و ناک اوت شود. بوچ که آنچنان هم
آدم درست و حسابی ای نیست، پول ها را از مارسلوس گرفته و بر روی بازی خود
شرط می بندد و برخلاف قولی که به مارسلوس دارده بجای آنکه در بازی ببازد، فلوید
بدبخت را آنچنان می زند که مرحوم شود. بعد از آن بوچ نیمه عریان از پنجره
سالن مسابقه فرار می کند. تا اینجا انگار دنیا بر وفق مراد بوچ است ولی بر
اثر یک سهل انگاری، ساعت طلای موروثی را در خانه خود جا می گذارد. اکنون بوچ
بر سر یک دو راهی است، به خانه اش باز گردد و با گانگستری بی رحم که مارسلوس
در خانه او به کمین گذاشته روبرو شود و یا اینکه قید ساعت طلا و زجری که پدرش
کشیده را بزند و برود در سواحل کارائیب شیلنگ تخته به اندازد. این شرح مختصری بود بر چند سکانس از فیلم پالپ
فیکشن اثر کوئنتین تارانتینو. پالپ فیکشن پُر است از آدمهای
جورواجور و موقعیت های جورواجو. تارانتینو آدم ها را در موقعیت عجیبی قرار
می دهد. آنها را می چلاند تا عکس الاعمل های عجیب از آنها سر بزند. این عکس العمل
ها واقعا عجیب و این موقعیت ها واقعا نفس گیر هستند. تمامی و یا اکثر آدم های پالپ
فیکشن دارای شخصیت و سرشت انسانی گُم شده ای هستند. آنها به راحتی آدم می
کشند، کسی را از بالکن خانه اش پایین می اندازند یا حداقل اش این است که مثل نُقل
و نبات فحش به هم تعارف می کنند اما با همه این احوال همگی دارای اصول و مبانی ای
هستند. نوعی مرام، البته نه از نوع عمومی، بلکه شخصی و من در آوردی. جولز،
گوشت خوک نمی خورد چون خوک را دارای شخصیت و مرامی همپای سگ نمی داند، وینسنت
دوست دارد که سعی کند به همسر رئیسش نظری نداشته باشد و بوچ ساعت موروثی
پدرش از تمام دنیا برایش با ارزش تر است. تارانتینو با کالبدشکافی و عیان
کردن شخصیت های مختلف و نوع جهانبینی شان سعی دارد دوباره انسان خردمند را مرکز
عالم قرار دهد اما این بار با راه و روش پست مدرن. تارانتینو اسطوره هاری
قدیمی را نفی نمی کند اما سعی دارد بگوید شاید به غیر از آن مثال های کلیشه ای که
از اسطوره در ذهنمان جا خوش کرده، نوعی دیگری از اسطوره، حالا هرچند دم دستی هم که
باشند وجود دارد. اسطوره هایی که تا یک لحظه قبل اسطوره نبوده اند. اسطوره هایی با
نقش آفرینی افرادی کاملا عادی. وقتی قیصر، نیم قرن پیش، در فیلمی به
همین نام به خان دایی اش گفت که: «دیگر کسی حال و حوصله شاهنامه خواندن ندارد»، باید می
فهمیدیم که دنیا دارد عوض می شود. باید می فهمیدیم که دیگر نه خبری از آن اسطورها
ایست که با رَخش خود سفرها می کنند و با دیو سیاه و سفید می جنگند و نه آن
خالق هنرمندی وجود دارد که به قول خودش با سی سال رنج خود قومی را زنده کند. زمانه
زمانه فَست فود و اِم پی تری است و مَرکب ها هم به لطافت دیروز نیستند و باید به
جای دست کشیدن به یال سفیدشان، با صدای نخراشیده شان حال کنیم. پست مدرنیسم چیزی
یا جایی است که با آن یا در آن زندگی می کنیم. زمان فشرده شده و هر روز که آفتاب
می زند، شب نشده باید منتظر خبر، رخداد و حتی دگرگونی جدیدی بود. زمانه با سرعتی
چندین برابر قبل به پیش می رود. دیگر نیازی نیست تا سهراب بزرگ شود، گردن
کلفت شود تا با پدر پنجه در پنجه بیندازد. حالا هر روزی که می گذرد هریک از ما
فرصت داشته ایم تا اسطوره شویم. سرعت زمانه ما بالا رفته، جهان کوچک شده و
فاصله ها حتی کمتر از دهکده ای شده. اما انسانها هنوز همان های قبل هستند فقط با
کارکرد و سرعتی متفاوت. باطبع اگر اسطوره ای هم وجود داشته باشد، کارکرد اش همانند
سابق نیست. انسان امروزی همین که بتواند موقعیت خود را در این جهان تشخیص دهد کاری
بس عظیم انجام داده. حالا نجات جهان و بشریت پیش کش. تارانتینو با آگاهی
کامل از این امر گذشته را نفی نمی کند. بوچ را به خانه بازمی گرداند، ساعت
موروثی را برمیدارد، گانگستری را از پای در می آورد ولی وقتی که با مارسلوس
والاس در دادم دو روانی گیر می افتند، وقتی خود را نجات می دهد، مرام انسانی اش
را نشان می دهد. باز می گردد و مارسلوس را تنها نمی گذارد، آن دو سادیسمی
روانی را با یک شمشیر سامورایی از پای در می آورد و مارسلوس را نجات می
دهد. تارانتینو در این واقعه، حتی کارکرد اشیا را هم تغیر می دهد. ساعت طلا
را نماد تمام گذشته و رنج پدر برای دفاع از وطن قرار می دهد و آن را در منفور ترین
حفره بدن یک انسان مخفی می کند. در واقع کارکرد این حفره بدن انسان عوض می شود تا
آنجا که می تواند گذشته و افتخار یک کشور را نجات و در خود جای دهد. تارانتینو
شمشیر سامورایی را که روزی برای خودکشی و دریدن پهلوی صاحب اش بود، برای نجات شخصی
که مورد آزار جنسی قرار گرفته مناسب تر می دادند. بوچ اول یک چَکُش و بعد
یک چوب بیس بال و بعد یک اره برقی را برای انتقام مناسب می داند ولی دست آخر شمشیر
سامورایی را برای انتقام و عمل اخلاقی خود مقدس تر می دادند. عرض شد که تارانتینو و کلا پست
مدرنیسم، گذشته را نفی نمی کنند اما سعی دارند با نوعی دیگر از جهانبینی به ما
حالی کنند که جهان هستی و تمامی ارزش هایش، انواع و اقسام گوناگونی دارد که شاید
هنوز تجربه شان نکرده ایم. شاید هم روزانه تجربه می کنیم و برایشان اهمیتی قائل
نیستیم. سخن آخر: «به نظر من امروزه انسان بر سر دوراهی قرار
گرفته است. با این مسئله رویاروست که آیا وجود مصرف کننده کوری را بر گزیند و
ناگزیر با مارش سرسرختانه فناوری نوین و افزایش بی پایان کالای مادی رویارو شود.
یا در جستجوی راهی باشد که به مسئولیت معنوی برسد. راهی که در نهایت نه تنها ممکن
است به معنی رستگاری شخصی، بلکه نجات جامعه باشد. به عبارت دیگر او بیشتر آماده
است تا زندگی خود را با هستی یک ربات عوض کند» (آندری تارکفسکی)
از
خواب پریده ام با
صدای نعره سگی که این اواخر دیده بودمش سگی
گرسنه که اطعام من را رد کرد و من
... و این
جسمم که
طاقت کشیدن خود را ندارد ... درد
دارم و صدای نگهبان شب که با
دوچرخه سوت کشان نزدیک می آید و من
... و این
جسمم که
طاقت تحمل خود را ندارد ... ضعف
دارم از
خواب پریده ام اینگونه
ام، مواقعی که روحم تَرَک بر می دارد و من
... که
طاقت نوشتن ندارم ... صدای
سگی نمی آید. |
درباره![]()
فرق زندگی با هنر این است که هنر قابل تحمل تر است. (چارلز بوکوفسکی)
دی 1388 آذر 1388 آبان 1388 مهر 1388 شهریور 1388 مرداد 1388 تیر 1388 خرداد 1388 اردیبهشت 1388 آذر 1387 پیوند ها
"مکس پین" تحلیل سینمایی
سینمایی (43) |