تبليغاتX
● Ehsan Tahvilian ID & Address ●






















صفحه اول |||| مشخصات من |||| بایگانی |||| ای-میل |||| نظرها/پیامها |||| تابلو اعلانات


● Ehsan Tahvilian ID & Address ●

● اطلاعات تماس و فعالیت های احسان تحویلیان. نقد ها، تحلیل ها، عکس ها، دلنوشت ها ●

ادای احترام، به اندازه یک کاغذ A5 یک رو

 اینکه استنلی کوبریک، کارگردان فقید سینما چقدر حرفه ای و در کارش وارد بوده بر هیچکس پوشیده نیست و از فرط بازگو شدن، آنقدر کلیشه ای شده که این روز ها تعریف کردن از او دیگر طبع روز نیست. این روز ها حتی ذوق کردن و گفت و گو راجع به سکانس های پالپ فیکشن هم دیگر قدیمی و از مُد افتاده بنظر می رسد. زمانه طوری شده که ظاهرا بهتر است از گمنام های سینما آن هم فقط با نام فامیل یاد کنیم، طوری که مخاطب فکر کند با او خیشاوندیم.

 

واقعا اگر بخواهیم شرح و بسط اش دهیم و راجع به استنلی کوبریک ادا احترام کنیم، یک بسته پانصد تایی کاغذ A4 هم کم می آید. اما اگر واقع بین باشیم و بخواهیم بیاموزیم، همین کاغذ A5 یک رو هم کفایت می کند.

 

اینکه در فیم چشمان باز و بسته استنلی کوبریک دوربین در سمت POV تام کروز به چهره زن ب.ر.ه.ن.ه زوم می کند و یکی از حاضرین مجلس، با ماسکی برصورت (ماسک به شکل یک کلاغ است) به زن ب.ر.ه.ن.ه که جان خود را وثیقه آزادی دکتر هارفورد(تام کروز) قرار داده نزدیک می شود؛ به خودی خود واقعا زیباست و به اندازه یک ترم مباحث نشانه شناسی مطلب دارد.

اینکه چرا ماسک به شکل منقار کلاغ است؟، اینکه چرا دوربین زوم می کند؟، اینکه چرا مرد نقاب دار بعد از زوم دوربین وارد کادر می شود؟، اینکه کلاغ اصلا نماد چه چیز و چه احساسی است؟، اینکه چرا زوم؟ چرا کات نه؟، همگی باعث اعتبار و قوام یک پلان است. پلانی به ارزش یک فیلم!.

 

 

دلنوشت: چرا گووله؟ چرا چاقو نه؟ (دیالوگ مرحوم خسرو شکیبایی در فیلم رئیس مسعود کیمیایی)

+ارسال شده در پنجشنبه سی و یکم اردیبهشت 1388ساعت16:6توسط احسان تحویلیان |


Canon 40D, Sigma 18-50, f/2.8, iso 100, exposureTime 1/8s


+ارسال شده در پنجشنبه سی و یکم اردیبهشت 1388ساعت9:36توسط احسان تحویلیان |


ذهن، دروغ، نوار ویدئو

 

رَوَندِ چند فیلم اخیر میشائیل هانکه را که مرور می کنیم، به موارد و نقاط مشترک بسیاری برخورد می کنیم. عدم قطعیت، جنسیت، امیال و خواست های سرکوب شده، عدم درک حقیقت، عذاب وجدان و ... و بسیاری دیگر ار عوامل در فیلم های هانکه حضوری جدی و تاثیر گذار داشته اند. از لحاظ فرمی و بصری که بخواهیم بیشتر دقت کنیم، تصاویر متحرک ویدئویی که در شرایطی، «بدل» واقعیت جا زده می شوند و به شکل نوار کاست و فیلم ارائه می شوند. یکی از عناصر فرمی/فیلمنامه ای است که در چند فیلم اخیر هانکه به خوبی استفاده شده است. هرچند در فیلم معلم پیانو کارکرد نوار ویدئو بیشتر به خدمت فیلمنامه در آمده تا فرم و اکثرا در فراز و فرود های فیلمنامه از آن به جهت یک تیپ سازی استفاده می شود (کلوپ کرایه فیلم های پ.و.ر.ن.و)، اما در فیلم های دیگر مانند بازی های خنده دار و پنهان، حضور و کارکرد ویدئو خود رکن و اسکلت داستان و فیلم را پدید می آورند.

 

مخصوصا اگر بخواهیم، به مقوله «فیلم در فیلم» و «ویدئو» دقیق شویم و روند و تکامل این مقوله را در این دو فیلم پیگیری کنیم باید گفت: در بازی های خنده دار هرچند حضور ویدئو در ظاهر پر رنگ تر و جلوه گرایانه و تماشاگر پسند است اما در واقع آنچنان که باید درونی و اساسی نیست. ویدئو در بازی های خنده دار بیشتر متظاهرانه و شُک بر انگیز است و کارکردش هرچند عدم قطعیت را تداعی می کند اما آنچنانکه باید پخته و در حد اعلا نیست. البته این پختگی، خود امری اعتباریست که اگر پخته به نظر نمی آید به سبب دیدن فیلم دیگر هانکه یعنی پنهان حاصل شده است. کلا فیلم بازی های خنده دار آنچنان که انتظار می رود مینیمال نیست (حداقل در حیطه فیلم در فیلم و  ویدئو) و در مواردی از مرز باریک «مینیمال/پست مدرن» گذشته و در وادی پست مدرن باقی می ماند. آنجا که قاتل روانی قافلگیر می شود و به مدد ریموت کنترل ویدئو سعی می کند خود فیلم بازی های خنده دار را عقب بزند و می زند، آنچنان متظاهرانه است که به نوعی اشاره به قدرت مطلق بودن مولف که همانا میشائل هانکه است را دارد و به قول دوست خوبم حسین گودرزی: هانکه در این فیلم ادعای خدایی می کند.

 

اما در پنهان که میتوان گفت یکی از فیلم های با ارزش سینماست، حضور ویدئو آنچنان خوب پرداخت شده که دیگر حرف و حدبثی باقی نمی ماند. ویدئو در پنهان هم در خدمت فرم است و هم در پیشرفت داستان نقش اصلی دارد. القا ترس می کند و برای تماشاگر عدم قطعیت را به همراه دارد و حضورش در سرتاسر فیلم مداوم است. در پنهان، قدرت ویدئو و پرداختی که برای آن انجام شده در تمام مدت فیلم پر رنگ است و از سکانس اول تا آخر یک سو  ویک جهت است و به بی راهه نمی رود. در بازی های خنده دار اگر بتوان فقط یک نقطه اوج برای ویدئو قائل شد (سکانس عقب زدن فیلم با ریموت کنترل)، اما در فیلم پنهان، ویدئو وظیفه سنگین تری دارد. در آغاز به عنوان یک بسته مجهول الهویه پا به خانه ژُرژ می گذارد ولی رفته رفته خواب و آرامش را از ژُرژ و اهل خانه می گیرد. ویدئو در پنهان دیگر آن بسته پستی هراس انگیز با کارکردی ایستا (استاتیک) در فیلم بزرگراه گمشده دیوید لینچ نیست که در اواسط فیلم به کل فراموش شود بلکه هرچه فیلم جلوتر می رود، ماهیت کاست فیلم ها نیز رنگ به رنگ شده و وجهه ای چندگانه به خود می گیرد. در ابتدا شاید حالت کلیشه ای ترس را القا کند ولی در بعد همانطور که میشائبل هانکه فیلم به فیلم پخته تر و جسور تر شد، معنا و مفهوم کاست ها هم از حالت سطحی خارج شده و هر کاست مانند پُتکی ژُرژ را در هم می شکند.

 

خارج از فیلم در فیلم:

جلوتر که می رویم قضیه حاد تر می شود و با تبرئه شدن مضنونین احتمالی در فیلم پنهان، ماهیت کاست فیلم ها نیز تغیر می کند و جلوه ای فرا زمینی و غیر مادی به خود می گیرد. در اینجا دو احتمال قوی به ذهن می رسد. اول: کاست ها منشا ذهنی و روانی دارد و از ضمیر ناخود آگاه ژُرژ به جهت عذاب وجدانی که دارد ارسال می شود. دوم: کاست ها منشا الهی دارد و از طرف خالق و یا دانای کل به ژُرژ ارسال می شوند. ظاهرا احتمال دوم نزدیک تر است و این مولف است که یکی از مخلوقاتش (ژُرژ) را هدف بمباران کاست ها ویدئویی قرار داده است. به غیر از این تمام این بده بستانها و تمام این سویچ شدن ها از واقعیت به حقیقت، از جریان عادی فیلم به نمایش کاست ویدئو، از بدل به اصل و بالعکس، همگی تولید حسی می کند که در پایان فیلم، به فیلم بودن یا فیلم نبودن پنهان هانکه شک می کنیم. البته این احساس، حالت قوی ترش این نیست که در سالن تاریک سینما رخ دهد و مطمئنا دیدن پنهان در ویدیوی خانگی نیز چنین احساسی را حاصل می کند.

 

ا.ت.  اردیبهشت 1388

+ارسال شده در جمعه بیست و پنجم اردیبهشت 1388ساعت17:59توسط احسان تحویلیان |

این کار رو تقدیم می کنم به همسرم،

که خوبی ها و محبت هاش

واقعا قابل وصف نیست.


Canon 40D, Sigma 18-50, f/4.5, iso 100, exposureTime 1/30s


+ارسال شده در پنجشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1388ساعت17:23توسط احسان تحویلیان |


تیغ های صورت تراشی، همیشه یادآور احساس ترحم، برای من هستند. نمیدانم چرا ولی دلم برایشان می سوزد. از ساختارشان خوشم می آید. از آن وسایلی هستند که قرن هاست استفاده می شوند و اکنون چهره مدرن به خود گرفته اند. اما مسئله ای که از گذشته تا اکنون بوده، همانا توقع بیش از حد انسانهاست. انسانها دوست دارد تیغ ها، همیشه مثل اولشان تیز بمانند و هیچ گاه کُند نشوند. در غیر این صورت حاصل اش این است که با یک نشانه گیری کوچک، راهی سطل زباله می شوند. اما واقعا تفاوت یک تیغ تیز و سالم با یک تیغ کهنه در چیست؟. حتی نگاهشان هم نمی کنیم. فقط کافیست خوب نتراشند، آنوقت عمرشان به پایان می رسد.


Canon 40D, Sigma 18-50, f/4.5, iso 100, exposureTime 1/1000s

+ارسال شده در شنبه نوزدهم اردیبهشت 1388ساعت0:25توسط احسان تحویلیان |

چند سکانس از روزمره گی هایم

 

دیروز خواهرم از حال و هوای استاد نقاشی خودش تعریف می کرد که به اصطلاح فیلم بینه و فیلم مسیر سبز فرانک دارابانت رو دوست دارد و عاشق بازی تام هنکس هم هست. می گفت برای روز معلم میخواد یک فیلم خوب اوریژینال به او کادو بدهد و این کار را به من محول کرد. با یک حساب سر انگشتی متقاعدش کردم که فیلم اوریژینال توی ایران معنی نمیدهد و اگر استاد نقاشی اش عاشق بازی تام هنکس است، پس فیلم فارست گامپ را هم دیده و در نتیجه من هم فیلم رهایی از شاوشنگ را به او پیشنهاد دادم و دست آخر قرار شد که از آرشیو خودم یکی رایت کنم. فیلم را که توی جعبه (از این جعبه مستطیلی ها که دوتا حلقه فیلم میشه داخلش گذاشت) گذاشتم با خودم گفتم: بزار یک حال دیگه هم به استاد نقاشی بدهم و یک فیلم دیگه هم برایش رایت کنم. اول فیلم معلم پیانو میشائیل هانکه را انتخاب کردم. حس کردم چون داستان یک استاد پیانو مونث را روایت می کرد و این فیلم ممکن بود خیلی شباهت ها بین استاد خواهرم – که او هم یک زن بود - داشته باشه احتمالا می تواند انتخاب درستی باشد. ولی بعد حس کردم ممکن است به خاطر داشتن صحنه های نامناسب، به عنوان اولین هدیه، انتخاب مناسبی از طرف یک شاگرد نباشد. در نتیجه یک فیلم متفاوت براش انتخاب کردم. بدو لولا، بدو 

 

امروز صبح که رفتم بسته کادو پیچ شده را در خانه خواهرم تحویل بدهم، یک ماکسیما مشکی دنده اتوماتیک خیلی تمیز در خانه پارک شده بود. احتمالا مال یکی از همسایه ها بود. من هم که عاشق – فقط – ماکسیما، یک چرخی دورش زدم  و مثل همیشه که پلاک ماشین های مورد علاقه ام را حفظ می کنم، شماره این ماشین را هم به خاطرم سپردم.

 

امروز توی نانوایی، آقا مصطفی کلوپی - که یک مهندس ساختمان است و به خاطر عشقش به سینما روزگاری یک ویدیو کلوپ داشت و العان تغیر شغل داده و لوازم ساختمانی می فروشد – به من زنگ زد. قبلش این نکته را بگویم که هنوز مشتری های سابقش دست از سرش بر نمی دارند و آقا مصطفی هم آن ها را نا امید نمی کند. بعد از سلام و احوال، خبر پیدا کردن یک ماکسیما مشکی رنگ دنده اتومات را – که چند وقت پیش به او گفته بودم پیدا کند – به من داد. قرار شد ساعت پنج بعد الظهر باهم برویم ماشین را ببینیم. امروز عصر ماشین را رفتیم دیدیم، گلگیر جلو رنگ شده بود و در نتیجه معامله منتفی شد. ولی نکته جالب این بود که ماشین مورد نظر همان ماشینی بود که امروز صبح درب خانه خواهرم پارک شده بود.


 

چند شب پیش خواب دیدم تابلوی مونالیزا سر کوچه مان، کنار زباله ها افتاده و پسر بچه ها برایش با ماژیک ریش و سبیل گذاشته اند. دیشب قبل از خواب طبق معمول مطالعه می کردم و در کتابی که اخیرا دارم میخوانم(هنر مدرنیسم از انتشارات  فرهنگ معاصر) و راجع به هنر مدرن هست، همان تابلوی مذکور را دیدم. اثر مارسل دوشام بود. تعجب کردم و با دقت بیشتر مطالب را خواندم. خیلی جالب بود. در کل اطلاعاتم نسبت به این مقوله و خصوصا زندگی و آثار مارسل دوشام بیشتر شد.

 

امروز عصر مجله عکس را از دکه سر چهار راه تهیه کردم. یکی دو ورق که زدم مقاله بلند بالایی راجع به اثر کذایی مارس دوشام راجع به دستکاری در تابلوی مونالیزا و کلا سبک هنر دادائیسم چاپ شده بود. هرچند از این موارد اتفاقی برایم زیاد رخ می دهد ولی در کل برایم جالب و دلنشین بود. کلا روز جالبی داشتم. از آن روزهایی که همه چیز به هم ربط پیدا می کند. بعضی مواقع که چنین اتفاق هایی رخ می دهد حس می کنم لایه های جهان - که زمان آنها را از همدیگر جدا کرده – به همدیگر نَشت می کنند و باعث وجود آمدن چنین رخدادهایی می شوند. حس می کنم انسان هرچه را بخواهد، شاید به دست نیاورد، اما میتواند آن را به خود نزدیک کند. حس می کنم جهان دارای یک شعور ناشناخته است و این شعور، به محض فراخوانده شدن از طرف یک انسان – به واسطه فکر کردن به آن چیز – خود را موظف می دانند که به صاحب تفکر نزدیک شوند.

 

دیشب شبکه فهیم و محترم چهار، برنامه آسمان شب را پخش می کرد. تصویر جدید یک سفینه را نشان می داد. تصویر خیره کننده ای بود. سفینه ای از پشت سیاره زحل، عکسی گرفته بود که در آن سیاره زمین نیز پیدا بود. واقعا خیره کننده بود. زاویه ای جالب داشت، از پشت زحل، زمین بین حلقه های زحل پیدا بود. به همسرم گفتم: این اولین تصویری است که بشر از فاصله میلیون ها کیلومتر دورتر، از حقارت خود ثبت کرده و هرچه بر دانش بشر افزوده می شود، بر حقارت اش بیشتر پی می برد. به او گفتم: از این به بعد دیگر نگو: گوشت و مرغ و تخم مرغ توی یخچال نداریم، از این به بعد بگو: به نظرم گوشت باید تهیه کنیم. آخر در جهان به این عظمت، دیگر نیست و نداریم و نمی شود معنا نمی دهد. گفتم: اگر آنطور صحبت کنیم شاید به غیرت خداوند بَر بخورد. مگر می شود در این جهان به این بزرگی گوشت و مرغ و تخم مرغ نباشد؟. اگر نیست، مشکل از عدم درک درست ما انسانها از جهان است.

 

+ارسال شده در پنجشنبه هفدهم اردیبهشت 1388ساعت18:12توسط احسان تحویلیان |

من

در مغازه سبزی فروشی

نسبت به زن ها، در مغازه طلا فروشی

پر طمع تر

و  ش.ه.و.ت خرید کردنم غیر قابل کنترل تر.




::::: مشخصات عکسها به این گونه است: HDR از فایل RAW بدون کراپ و فقط خروجی دوربین. دوربین روی دست :::: در چند تا از کارهای قبلی هم بدون اینکه ذکر کنم از تکنیک HDR به جهت رسیدن به وضوح و ثبت سایه روشن های قابل کنترل تر استفاده شده بود. اما در این کار به خاطر حال و هوای نسبتا سورئال و غیر واقعی، سعی شد HDR را کمی پر رنگ تر و جلوه گرایانه تر اجرا شود.

Canon 40D, Sigma 18-50, f/2.8, iso 100, exposureTime 1/15s

+ارسال شده در یکشنبه سیزدهم اردیبهشت 1388ساعت14:22توسط احسان تحویلیان |


پیش نوشت:

پنج شنبه گذشته از خواب بیدار شدم. هوا ابری بود. دیرم شده بود اما حس پاشدن از تو تخت خواب و رفتن سر کار رو نداشتم. عاشق هوای ابری هستم به خاطر همین اصن دست و دلم به کار نمی رفت. همونطوری که خوابیده بودم، یکی دوتا تلفن زدم به این اون تا خبر مریض شدنم رو اعلام کنم. بنده خدا ها چقدر دست پاچه شدند وقتی صدای گرفته من رو از زیر پتو شنیدند.


 


پنهان و معلم پیانو میشائیل هانکه رو دو سه بار دیدم و چقدر لذت بردم از زاویه دوربین و تدوین. هانکه در این فیلم ها خصوصا پنهان، با خونسردی تمام در سِمَت دانای کل، اختیار و امور را از بیننده می ستاند. آنجایکه مرز نمای نقطه نظر ژرژ و دیدن یک فیلم ویدئویی نابود می شود. آنجا که مرز بین ارئه یک نما به تماشاگر با نمای نقطه نظر ژرژ و پخش نوار ویدئویی نابود می شدود. بسیار زیباست.

درست به خاطر ندارم، جرقه ای بود که یک لحظه گذشت. حیف که ننوشتم اش. یک چیزی بود در مایه های انتقاد به وجود دانای کل. اینکه شاید باشد ولی قطعا دانای کل نیست چون بیننده در آخر سر متوجه این پیچیدگی ها می شود. اینکه اگر متوجه پیچیدگی ها نمی شد، از فیلم لذت نمی برد و می شد مانند باقی بیننده ها که د پایان فیلم به چهره ات ذل می زنند و می گویند: چی شد؟.

 

پ.ن:

من هم اگر بازیگر می شدم، احتمالا به پای برانود فقید می رسیدم. العان که می نویسم شنبه ی دو روز بعدِ پنج شنبه گذشته است. آب بدنم کم شده و سیستم اجابت مزاجم بهم ریخته. انگار نقش را زیادی درونی کرده ام. اگر استلا آدلر زنده بود، به داشتن چنین شاگردی مباهات می کرد.

+ارسال شده در شنبه دوازدهم اردیبهشت 1388ساعت15:21توسط احسان تحویلیان |

Canon 40D, Sigma 18-50, f/2.8, iso 100, exposureTime 1/1000s


+ارسال شده در پنجشنبه دهم اردیبهشت 1388ساعت19:57توسط احسان تحویلیان |

Canon 40D, Sigma 18-50, f/11, iso 100, exposureTime 1/40s


مردم بی دفاع حلبچه در جریان جنگ ایران و عراق، در تاریخ ۱۶ تا ۱۷ مارس ۱۹۸۸ توسط رژیم بعث عراق طی عملیاتی مرسوم به عملیات انفال بمباران شیمیایی شدند و پیرامون ۵ هزار نفر به‌ویژه کودکان و زنان و سالخوردگان آن کشتار شدند. حلبچه در آن زمان در اشغال نیروهای ایرانی و همچنین در دست گروه‌های کرد بود.حَلَبچه یا حلبجه (به کردی: هه‌له‌بجه Helebce) از شهرهای کردستان عراق در ۱۰-۱۵ کیلومتری مرز ایران و ۲۲۵ کیلومتری شمال شرقی بغداد است. جمعیت حلبچه در حدود ۸۰٫۰۰۰ نفر است که بیشتر ایشان کرد هستند. (ویکیپدیا)


+ارسال شده در پنجشنبه دهم اردیبهشت 1388ساعت19:44توسط احسان تحویلیان |


چهارصد ضربه فرانسوا تروفو، به شخصه برای من نفرت انگیز و هم زیبا و دلنشین بود. نفرت انگیز به این خاطر که خط به خط، یاد آور دوران مدرسه و تحصیل نفرت انگیز من بود و زیبا و دلنشین از این خاطر که شخصیت آنتوان قوی و مستحکم ترسیم شده بود. او درست روبروی جهان پیرامونش آنچنان جبهه گرفته بود و مقاومت می کرد که دیگر یارای تحملش را نداشتند و جهان آدم بزرگ ها، هر بار پس از ناتوانی در مقابل آنتوان، او را به کلی نفی و به نوعی به جهانی تنگ تر و کوچک تر تبعید می کردند. در حقیقت پیروز این میدان همیشه آنتوان بود که با ساختن جهانی درونی و شخصی، سعی در رهایی از فشار و نابرابری های جهان پیرامونش داشت.

 

قبل از شخصیت پردازی و موسیقی این فیلم، اگر بخواهیم از چیزی صحبت کنیم، بی شک فیلمبرداری و فضاهایی که هانری دکا فیلمبردار این فیلم خلق کرده ستودنیست. پاریس سیاه و سرد که در هاله ای از گرد و غبار فرو رفته و تصاویر پر کنتراست که آنتوان را از محیط اش جدا و برجسته ساخته و بهتر از آن، لحظاتی که دوربین انگار خودسرانه به آنتوان نزدیک می شود و در شرایط سخت تنها حامی او می شود واقعا ناب و سینمایی ست. از آن نماها که تا مدت ها شیفته اش می شویم. نمونه اش زمانی که آنتوان از ناپدری اش سیلی می خورد و یا زمانی که دوربین، ماشین پلیس را تعقیب می کند چون آنتوان رنجور، دوست و دلسوزی ندارد و دوربین این عمل – حضورش – را وظیفه خود می داند. در این احوالات دوربین مانند مادری، ماشین حامل آنتوان را تعقیب می کند. دور می شود. نزدیک می شود و با حرکات نرم خود، وجود یک گهواره را تداعی می کند. صحنه هایی اینچنین که حس و حال میزانسن ها احتیاج چندانی به تدوین سریع ندارد در این فیلم بسیار است. فقط کافیست اهل فیلم باشی و لذت ببری.

 

در مورد موسیقی و تدوین، آنچنان که در چهارصد ضربه استفاده شده است باید گفت تروفو سعی داشته فضاها و حس هایی کاملا طبیعی را خلق کند. از این رو موسیقی و تدوین نیز به بهترین شکل و طبیعی ترین حالت مصرف شده است. تدوین در این فیلم همانطور که از نسل نویی ها (اصلاحی از هوشنگ گلمکانی در مورد تروفو، گدار ، ...) انتظار می رود آنچنان سریع و باصطلاح داینامیک نیست. بیشتر میزانسن ها هستند که در بهترین زمان ممکن به همدیگر متصل شده اند. نماهای طولانی و تقطیع های کم و کاملا بجا از خصوصیات این فیلم است. فقط در بعضی سکانس ها نوعی ضرب آهنگ هیچکاکی مشاهده می شود. سکانس دزدیدن ماشین تحریر، سکانس ملاقات مادر آنتوان با معلم، از نمونه های مطرح این نوع تدوین در فیلم هستند و همانطور که تروفو بیان کرده: اگر این سکانس ها خوب از کار در آمده، مدیون هیچکاک هستم.

 

از همان شروع فیلم و مشاهده اولین نماها که تراولینگ برج ایفل را از خیابان های اطراف مشاهده می کنیم، بر وجه دیگری از تاکیدی که تروفو بر آن نماد دارد مضنون می شویم. تنهایی برج ایفل و آشکار و نهان شدن آن از پشت ساختمانهای مجاور و تاکید بر عظمت آن، نمادی از بزرگی روح و تنهایی شخصیت آنتوان است. البته این احساس و درک این تاکید به سادگی برای مخاطب حاصل نمی شود بلکه این نما ها احتیاج به سکانسی دیگر و مکمل دارد تا کل این فرایند حسی کامل شود. تنهایی آنتوان در سکانس پایانی و گریز او از جامعه به سمت دریا، قطعه تکمیل کننده این پازل حسی است. در پایان آنتوان از سمت دریا به سوی دوربین می آید و به آن خیره می شود و تصویر روی صورتش فیکس می شود. تیتراژ بالا می آید و این درست لحظه تکمیل آن فرایندی است که گفته شد. درست مانند سکانس افتاحیه که نوشته ها بر روی برج ایفل به نمایش در آمده بودند.

 

تروفو در این فیلم نوعی اتوبیوگرافی از دوران نوجوانی و بلوغ خود ارائه می دهد. به غیر از این، نوعی انزجار از احساسات و رخدادهای گذشته فیلمساز نیز به خوبی مشهود است. تروفو در خلق یا بازسازی این رویدادها از شخصیت های خاص و کنترل شده ای استفاده می کند. جامعه معلم ها و محیط مدرسه و والدین را بخوبی شخصیت پردازی و در مقابل جامعه کوچکتر ها (بچه ها) قرار داده. تمامی این افراد چه آنهایی که وظیفه تعلیم را بر عهده دارند، و چه آنهایی که لقب سرپرستی و کفالت بچه ها را یدک می کشند، خود دچار خلا اخلاقی و فرهنگی هستند. از معلم ها و مدیر مدرسه که سرشار از عیوب ظاهری و باطنی هستند تا والدین بچه ها که هرکدام در انجام وظیفه تربیت واقعا ناامید کننده هستند. مادر آنتوان که قطعا نمی تواند الگوی مناسبی برای فرزندش باشد و معلم آنتوان که با رفتارهای خشن خود سعی در تربیت شاگردان دارد. تروفو در این مرحله پارا فراتر گذاشته و به سیستم آموزشی نیز انتقاد می کند. حضور معلمی که لکنت زبان دارد و سیستم آموزشی تشخیص داده در سمت آموزش زبان خارجی در مدرسه تدریس کند نیز گواهی بر این ادعاست. تروفو در این فیلم یکی از بهترین اتوبیوگرافی ها و یکی از نقادانه ترین نگاه هایی که یک هنرمند می تواند به کشورش داشته باشد را ترسیم می کند.

ا.ت.


+ارسال شده در پنجشنبه دهم اردیبهشت 1388ساعت18:29توسط احسان تحویلیان |

Canon 40D, Sigma 18-50, f/5.6, iso 100, exposureTime 1/800s


این روزا خیلی تو حال و هوای بَچگی هام هستم. میدونم همش از دیدن فیلم "چهارصد ضربه" فرانسوا تروفو شروع شد. این چند روز همش تو خودم سیر می کنم. در دوران نفرت انگیز تحصیلم و از فرار ها و شیطنت های نوجوانی. شاید این شات ارزشی برای کسی نداشته باشه ولی برای خودم حس می کنم انگار مرور سریعی بر زندگی و روح خودمه. یک مرور تقریبا سی ساله ولی در یک شات. شاید براتون مهم نباشه اما اگر بهش نیگاه می کنید باید بدونید، فردای این روز بارونی، عکاس این عکس توبیخ میشه. چون نرفته سر کار. چون خودش رو به مریضی زده و آخرش هم ضایع بازی پیش اومده. اما ارزشش رو داشت. قدم زدن زیر بارون، تو خیابون، قاطی مردم.

+ارسال شده در چهارشنبه نهم اردیبهشت 1388ساعت19:49توسط احسان تحویلیان |


سینما، سوهانی برای یک زندانی

 

     امروز با صدای ملخ یک هواپیمای آموزشی از خواب بیدار شدم. و چه خوب هم شد. چون آلارم مبایلم را ناخواسته خاموش کرده بودم. یک لنگه پا لباسهایم را پوشیدم و یک دسته کاغذ A5 پرینت شده (حدودا بیست سی برگ یک رو)، ماحصل گشت و گذارهای اینترنتی و دست نوشته های دیشبم را از روی اوپن آشبزخانه برداشتم...


ادامه مطلب

+ارسال شده در جمعه چهارم اردیبهشت 1388ساعت11:35توسط احسان تحویلیان |

Canon 40D, Sigma 18-50, f/5.6, iso 320, exposureTime 1/80s

+ارسال شده در جمعه چهارم اردیبهشت 1388ساعت4:58توسط احسان تحویلیان |


ادامه مطلب

+ارسال شده در پنجشنبه سوم اردیبهشت 1388ساعت23:11توسط احسان تحویلیان |



 


ادامه مطلب

+ارسال شده در پنجشنبه سوم اردیبهشت 1388ساعت23:8توسط احسان تحویلیان |


 

نوشتن درباره فیلم هایی که مدت زمان زیادی از ساخته شدنشان می گذرد، برای من کاری جالب و دارای احساسی خوشایند است. شاید هم به خاطر از بورس افتادن چنین فیلم هایی، دیگر کسی بر من و نوشته هایم خرده نگیرد. ولی برای من، در سینما جدید و قدیم خیلی تفاوت ندارد بلکه فیلم هارا نسبت به قدرت و ارزش آنها در روزگار خودشان دوست دارم.

 

فینچر فیلمسار مورد علاقه من است. از آن جهت که ایده ها و دست مایه های فیلم هایش را حرام نمی کند و یا حداقل به بهترین حالت بصری ارائه می دهد. فیلم اتاق وحشت نیز بر همین منوال است. به نظرم فیلم خوبی است ولی در عین حال من هم با نظرات منفی راجع به این فیلم موافقم. اما این ضعف و این همه نقد منفی منشا اش از کجاست؟

 

به نظر حقیر سه عامل اصلی باعث شد فیلم اتاق وحشت با شکست روبرو شود ویا حداقل اگر مخواهیم از کلمه شکست استفاده کنیم، سه عاملی که باعث شد این فیلم به خوبی فیلم های قبلی فینچر از آب در نیاید از این قرارند:

1.      داستان کهنه و دقدقه های از مد افتاده

2.      هسته فیلمنامه و نبودن مصادیق واقعی

3.      سمت و سو نداشتن عناصر بصری فیلم

 

کهنه و از مد افتاده نه به معنای فساد و بی ارزشی بلکه به نظر حقیر کلا این فیلم در زمان مناسبی ساخته نشد. یعنی با شر و شوری که فینچر با یکی دو فیلم اولش راه انداخته بود، انتظار چنین اثری آن هم پس از ساخته شدن فیلم های خوبی مانند بازی و باشگاه مشت زنی از او نمی رفت. به نظر حقیر این فیلم یک دهه دیر ساخته شد.

 

این فیلم از نظر کلی اسکلت فیلمنامه کاری خوب و قابل قبول است اما از نظر هسته فیلمنامه و مصادیق واقعی و عینی که باید در ذهن بیننده باشد، فیلمنامه ای ناکامل است. نا آشنا بودن تماشاگر با مکانی که تا بحال در هیچ فیلمی (تقریبا) ندیده است، ساختمانی با امکانات منحصر بفرد با آن حالت ناباورانه اش همه و همه باعث نچسب شدن و خیالی پنداشتن داستان از جانب تماشاگر می شود.

 

فینچر در این فیلم تجربیات گذشته اش را در کار با فرم به نوعی به رخ می کشد. جلوه های کامپیوتری که در باشکاه مشت زنی به خوبی و بجا استفاده شده بود، اینبار با اینکه کارگردان سعی در گرفتن کاربردی دیگر از آن را دارد، تصنعی و متظاهرانه از کار در آمد. تیتراژ افتتاحیه فیلم خبر از فیلمی متفاوت می داد اما با ادامه فیلم به سرعت ابطال این نظریه ثابت شد. گردش نود درجه ای دوربین بر روی صورت جودی فاستر (همان نمایی که به عنوان پوستر فیلم انتخاب شد) و سکانس اختتامیه فیلم که از نظر بصری بسیار چشم نواز بود (حرکت رو به عقب دوربین و در عین حال زوم به جلو)، هیچ کدام نتوانستند مقصود و معنایی که فینچر در نظر داشت را جلوه بخشند.

+ارسال شده در پنجشنبه سوم اردیبهشت 1388ساعت23:7توسط احسان تحویلیان |


ادامه مطلب

+ارسال شده در پنجشنبه سوم اردیبهشت 1388ساعت23:6توسط احسان تحویلیان |

 

 


ادامه مطلب

+ارسال شده در پنجشنبه سوم اردیبهشت 1388ساعت23:5توسط احسان تحویلیان |

 

در احوالات برادر تارانتینو و ضدمرگش

 


ادامه مطلب

+ارسال شده در پنجشنبه سوم اردیبهشت 1388ساعت23:4توسط احسان تحویلیان |

 

 

 

دان جانستون (بیل موری) معامله گر بازنشسته كامپيوتر است که زندگی آرام خود را کنار یک همسايه فضول و وراج ، اما  خوش قلب به نام وينستون (جفرى رايت) میگذراند. درست در همان روزى كه آخرين عشق دان، شری (جولی دلپی)  تركش مى كند، نامه اى بدون امضا به دست او مى رسد، كه با جوهرى قرمز رنگ بر روى كاغذى صورتى تايپ شده است. نويسنده اين نامه كه ظاهرا يكى از محبوبه هاى قديمى او است، به او اطلاع مى دهد كه بيست سال است پدر شده و فرزند نوزده ساله پسرى دارد كه احتمالاً در پى يافتن او است. دان نسبت به اين نامه بى اعتنايى نشان مى دهد و تمايلى به پيگيرى آن ندارد، اما وينستون – همسایه دان - كه رگ پليس مخفى بازى آماتورى اش گل كرده، دان را راهى مى كند تا به دنبال چهار زنى بگردد كه بيست سال پيش با آنها معاشرت مى كرده است. وینستون برخلاف دان كه تنبل و خوش گذران است، مردى است خوانواده دار و سخت كوش كه براى گذران زندگى مجبور است همزمان در سه جاى مختلف كار كند. از آنجا كه نامه روى كاغذ صورتى رنگ نوشته شده، وينستون دان را مجاب مى كند كه براى آن زنان گل هاى صورتى رنگ بخرد و در خانه هايشان به دنبال رنگ صورتى بگردد. دان كه از يك سو كنجكاو شده تا بار ديگر آن زنها را ببيند و از سوى ديگر معذب است كه چطور بايد از آنها بپرسد. به راه مى افتد تا بار ديگر با چهار زن ملاقات كند. لورا (شارون استون) بیوه یک راننده رالی، با دختری که مقابل دان در خانه بر/هنه میگردد. دورا (فرانسيس كانروى) یک مشاور املاک که هنوز رابطه گذشته اش را فراموش نکرده است. کارمن(جسيكا لانگ) کسی که قبلا وکالت خوانده اما در حال حاضر شغل ارتباط با حیوانات خانگی را اتنخاب کرده است. پنی (تيلدا سوينتون) که در یک روستا کنار چند موتور سوار خطرناک زندگی میکند. در انتها آنچه دان جانستون كشف مى­كند تعدادى وسائل صورتى رنگ در خانه هریک از آنان است كه البته معماهاى بيشترى را بر سر راهش قرار مى دهد. در بازگشت دان از سفر نا­خواسته اش به نامه صورتی رنگ دیگری – اینبار با امضا شری، آخرین عشقش -  برخورد می­کند و فورا در کافه­ای پیش وینستون می­رود. وینستون به دان می­گوید که این نامه با نامه قبلی حداقل از نظر ابعاد فیزیکی متفاوت است و نامه را برای تحقیق بیشتر به خانه خود می­برد. در خروج دان از کافه با پسر جوانی که قبلا اتفاقا در فرودگاه دیده بود برخورد می­کند و با او همکلام می­شود. دان متوجه می­شود که پسر بر اثر سفری که انجام داده گرسنه است پس برایش غذا می­خرد و هردو به گپی دوستانه می­نشینند. دان علت اینکه روبان پارچه­ای صورتی رنگی به کوله­پشتی پسر گره خورده را از او می­پرسد و پسر جواب می­دهد که مادرش برای شانس او در این سفر این تکه پارچه را به او داده. دان هرچه بیشتر مجاب می­شود که این پسر همان فرزند ناخواسته­اش است. اما وقتی که بی مقدمه به پسر می­گوید که ممکن است من پدر تو باشم، پسر از ترس اینکه دان آدم ناجوری است پا به فرار می­گذارد و دان را در برهوت آگاهی تنها می­گذارد.

 


ادامه مطلب

+ارسال شده در پنجشنبه سوم اردیبهشت 1388ساعت23:1توسط احسان تحویلیان |

 

چانگ کینگ اکسپرس

chungking express

عشق­های فست­فودی، خاطرات کنسروی

     برای من زمان زیادی از دیدن اولیه چانگ کینگ اکسپرس می­گذرد ولی بر طبق حال و هوای روحی­ام، نوشتن در مورد فیلم­هایی که دوستشان دارم کاری سخت و عذاب دهنده است. حال پس از چندین سال از دیدنش شروع به نوشتن می­کنم. البته سخت است، نوشتن در مورد احساساتی که قابل وصف نیست، برای من در حکم یک سلاخی هنری است.

 

     دیدن چانگ کینگ اکسپرس از آن تجربه های ناب، خلاقانه و سرگرم کننده است که بر طبق روال از سینمای ونگ کار وای انتظار می­رود. دو داستان مجزا در دل زندگی­های متقاطع شهری و روابط شکل گرفته انسانها از این ارتباطات، تولید حسی زیبا و معصومانه می­کند که بیاد ماندنیست.

داستان مامور پلیس شماره 223

در ابتدا داستان مامور پلیس 223 را شاهد هستیم که در شب تولد بیست و پنج سالگی­اش، دوست/دخترش ترکش می­کند. شدت درماندگی، پلیس دوست­داشتنی مارا به کارهای عجیب و غریبی سوق می­دهد. از خوردن کنسروهای فاسد و تاریخ گذشته آناناس گرفته تا پیغام گذاشتن و تماس گرفتن با هر دختری (دوست/دختر های سابقش) که تابحال میشناخته. از وقت گذراندن در یک دکه غذاهای فوری شبانه گرفته تا ورزش کردن (دویدن) و عرق ریختن تا حد انتها، آنچنان که دیگر آبی در بدن برای گریه کردن نداشته باشد. سرانجام در یکی از شب­گردیهایش با زنی موبور آشنا می­شود که در واقع یک قاتل و قاچاقچی حرفه­ای مواد مخدر است و او هم داستانهای مخصوص بخودش را دارد. مامور 223 با زن موبور در آپارتمانش یک شب غیر جنسی را سر می­کنند. فردا صبح  زن موبور آنجا را ترک می­کند و برای پیجر مامور 223 یک پیغام تولد می­گذارد. در پایان مامور 223 که طبق معمول مشغول دویدن است، از دیدن پیغام زن موبور بسیار خوشحال می­شود و به دویدنش زیر باران ادامه می­دهد ولی اینبار نه به قصد خودآزاری.

داستان مامور پلیس شماره 663

در داستان دوم با مامور پلیس 663 آشنا می­شویم که بعد از کار روزانه اش همیشه به یک دکه غذاهای فوری می­رود، همان دکه­ایکه قبلا مامور پلیس 223 در انجا وقت گذرانی می­کرد. دوست/دختر مامور پلیس 663 که یک میهماندار هواپیما است اورا ترک می­کند. دختر میهماندار که عاظم یک سفر کاری است، به دنبال مامور 663 می­گردد تا نامه خداحافظی بهمراه کلید آپارتمان مامور 663 را به او  پس دهد و چون موفق نمی­شود به دکه غذای فوری که پاتوق مامور 663 است می­رود و نامه اش را آنجا می­سپارد. در همین اوضا که مامور 663 حال و حوصله ارتباط برقرار کردن با کسی را ندارد، «فی»، پیشخدمت دکه غذای فوری، به او دل می­بندد. «فی» چون روی ابراز عشقش را به مامور 663 ندارد افسرده است ولی نا امید نمی­شود. او دست بکار می­شود و هر روز و هر موقعیتی که پیدا کند از کارش جیم می­شود و در غیاب مامور 663 خود را به آپارتمان او می­رساند. «فی» در سرکشی های روزانه اش، زندگی درب و داغان مامور 663 را مرتب می­کند. ماهی های قرمز برای آکواریوم، حوله و صابون نو و تمیز برای دستشویی و ملحفه های جدید برای تخت خواب، گوشه کوچکی از کارهای «فی» برای مامور 663 است. سر انجام پس از مطلع شدن مامور 663 از کارهای مخفیانه «فی» به او دل می­بندد و از او در خواست یک قرار ملاقات می­کند. «فی» مامور 663 را قال می­گذارد و در پی آینده اش، میرود که یک میهماندار هواپیما شود. «فی» پس از یک سال در شکل و شمایلی جدید (درست مانند آن دختر میهماندار) به دکه غذای فوری باز می­گردد. مامور پلیس 663 که آنجا را خریده، یک سال است که منتظر است تا با «فی» زندگی جدیدی را اغاز کند.

 


ادامه مطلب

+ارسال شده در پنجشنبه سوم اردیبهشت 1388ساعت23:0توسط احسان تحویلیان |


ادامه مطلب

+ارسال شده در پنجشنبه سوم اردیبهشت 1388ساعت22:59توسط احسان تحویلیان |

  

روزی روزگاری، انسان­میمونی

مبحث نشانه شناسی در سکانس آغارین فیلم اودیسه فضایی استنلی کوبریک

THE DAWN OF MAN(1)

 


ادامه مطلب

+ارسال شده در پنجشنبه سوم اردیبهشت 1388ساعت22:56توسط احسان تحویلیان |

 


ادامه مطلب

+ارسال شده در پنجشنبه سوم اردیبهشت 1388ساعت22:55توسط احسان تحویلیان |

 

 

بدو لولا، بدو (۱۹۹۸)     Run Lola, Run

مانی بر اثر یک بدشانسی، پولی به مبلغ یکصد هزار مارک را که متعلق به رئیس گردن­کلفتش است گم می­کند. از بخت بد مانی، بیست دقیقه دیگر با رئیس قرار دارد و اگر پولها را بی کم و کاست به او نرساند، در یک چشم بهم زدن و به راحتی جانش به خطر می­افتد.

به همین خاطر مانی که دستش از همه جا کوتاه است، به دوست/دخترش لولا تلفن می­زند و از او تقاضای کمک می­کند. درضمن مانی به لولا تاکید می­کند که تا بیست دقیقه دیگر به یک فروشگاه دستبرد می­زند تا شاید بتواند مبلغ مورد نظرش را بدست آورد. لولا به مانی قول می­دهد که تا بیست دقیقه دیگر به همراه پولها خودش را به او برساند.

لولا گوشی تلفن را به هوا پرتاب می­کند و دوان­دوان و با عجله از آپارتمانش خارج می­شود تا از هر راهی که شده پول کذایی را تهیه و خودش را به مانی - که در چند خیابان آنطرف تر است – برساند.

این فیلم - بغیر از بخش افتتاحیه و معرفی اولیه – از سه اپیزد شبیه به هم تشکیل شده و در کل فیلم، سه مرتبه صحنه پرتاب گوشی تلفن (توسط لولا) و خروجش از آپارتمان جهت تهه پول به نمایش گذاشته می­شود. در این فیلم رخدادها و حوادثی که در هر اپیزد در جلوی راه لولا است متفاوت است و باعث خلق اپیزد­هایی با داستان و سرنوشت متفاوت می­شود. لولا در طی هریک از این سه اپیزد با حوادث جالب و غیر منتظره ای مواجه می­شود که در نتیجه و حاصل تلاشش که همان نجات جان مانی باشد تاثیر می­گذارد.

در اپیزد اول لولا نمی­تواند پولی که مدنظرش بوده را از پدرش قرض بگیرد و هرچه هم که تلاش می­کند باز دیر به مانی می­رسد و در نهایت بر اثر حادثه­ای بصورت اتفاقی جانش را از دست می­دهد.

در اپیزد دوم لولا به هر ضرب­وزوری که شده 100هزار مارک از پدرش قرض می­گیرد و به موقع  به قرارش می­رسد ولی اینبار مانی جانش را بر اثر تصادف رانندگی از دست می­دهد.

در اپیزد سوم لولا نمی­تواند پولی از پدرش بگیرد، به کازینویی می­رود و با شانس و عقیده خود در قمار برنده می­شود. لولا به همراه پولهایش زود تر از موقع به مانی می­رسد. حتی مانی نیز اتفاقی پولهایش را که گم کرده بود از چنگال یک ولگرد بازپس می­گیرد و به موقع و با آسودگی خیال به سراغ رئیسش می­رود و شیرین می­کارد. در پایان مانی و لولا به همراه پولهای باد آورده به خوبی و خوشی آنجا را ترک می­کنند. اما مانی نمی­ داند که لولا با چه مشقتی این پولها را بدست آورده.

 

 


ادامه مطلب

+ارسال شده در پنجشنبه سوم اردیبهشت 1388ساعت22:54توسط احسان تحویلیان |

 

 

مچ پوینت/match point، درست مانند یک شکلات:

روکش کلاسیکی با طعم پسا مدرنی و مغز وودی آلنی

 

 

 

 

 

امتیار نهایی     Match Point

نویسنده و کارگردان: وودی آلن. مدیر فیلم­برداری: رمی آدفارآرسیان. تدوین: آلیسا لپس لتز. موسیقی: تک آثاری از ژرژ بیزه، گتانو دونیزتی، کارلوس گونز، گیواچینو روسینی و پنج اثر از جوزپه وردی. بازیگران: جاناتان رایس مه­یرز (کریس ویلتون)، اسکارلت جوهانسون (نولا رایس)، امیلی مورتیمر (کلوئه، همسر کریس)، ماتیو گود (تام، برادر کلوئه)، پنه­لوپه ویلتون (آلنور هیویت، مادر کلوئه و تام)، برایان کاکس (آلک هیویت، پدر کلوئه و تام)، مارگارت تیزاک (خانم ایستبی، پیرزن همسایه نولا)، میراندا ریسن (هدر، همسر تام)، استیون پمبرتون (کارآگاه پری)، جیمز نسبیت (کارگاه بنر). محصول: 2005، انگلستان، آمریکا. زمان: 124 دقیقه.

کریس ویلتون ایرلندی، تنیسور جوانی است که به اهمیت شانس در زندگی اعتقاد جدی دارد و موقعیت «امتیاز نهایی/match point» در بازی تنیس را بسیار مشابه لحظه های متکی به شانس در زندگی می­داند: این زمانی است که توپ در آخر بازی به لبه تور می­خورد و بالا می­رود و در کثری از ثانیه، ممکن است به زمین تو بیوفتد و با بد بیاری امتیاز از دست بدهی و ببازی یا توی زمین حریف بیوفتد و شانس بیاوری و برنده شوی. کریس در لندن در یک مدرسه معتبر تنیس مربی می­شود. با تام هیویت، جوان اشراف زاده انگلیسی که شاگردش شده دوست و صمیمی می­شود و علاقه مشترک کریس و خانواده ثروتمند هیویت، اوپرا، آشنایی بیشتر او با اعضا خانواده و از جمله دختر جوانشان کلوئه را در پی می­آورد. در حالی­که کلوئه سعی می­کند علاقه و توجهش به کریس را ابراز کند، کریس در یک مهمانی خانوادگی هیویت، دختر آمریکایی زیبایی به نام نولا رایس را می­بیند و مجذوب او می­شود، ولی خیلی زود می­فهمد که او نامزد تام هیویت است. کلوئه به کریس پیشنهاد می­کند که در شرکت پدرش مشغول به کار شود، در حالیکه فکر نولا و جاذبه­اش از ذهن کریس بیرون نمی­رود. امکانات پیشرفت اجتماعی و اقتصادی از طریق صمیمیت بیشتر با کلوئه و خانواده او، شانسی است که کریس از دست نمی­دهد، اما یک روز که مادر تام با متلک هایش در باره انتظار طولانی و بی­نتیجه نولا برای هنرپیشه شدن، اورا به شدت آزرده می­کند، نولا و کریس همدیگر را درگوشه ای از مزرعه اطراف عمارت هیویت ها می­یابند و درست در آستانه ازدواج کریس با کلوئه؛ الفتی میان کریس و نولا پدید می­آید.

مدتی پس از ازدواج کریس و کلوئه، تام به کریس می­گوید که نامزدی­اش با نولا بهم خورده و حالا به دختری به نام هدر علاقه­مند شده که انگلیسی و اشراف زاده و مقبول خانواده هیویت است.

تام با او ازدواج می­کند و کریس با ارتقا در شرکت پدر کلوئه روز به روز وضع مالی بهتری بهم می­زند. کلوئه به شدت اثرار و علاقه دارد که بچه­دار شوند ولی این اتفاق نمی­افتد. معاینه­ها نشان می­دهد که کلوئه و کریس سالم­اند و فقط باید با زمان­بندی مناسب بچه­دار شودند. حساب و کتاب­های کثالت بار کلوئه برای این زمان­بندی، رابطه آنها را از طراوت می­اندازد و کریس که بلاخره نولا را تصادفی پیدا کرده، گرمای گم شده در زندگی زناشوی­اش را نزد او جست­وجو می­کند. یکبار کریس در راه پله آپارتمان نولا، پیرزن تنهای همسایه او خانم ایستبی را می­بیند. در میانه سفر تفریحی خانوادگی کریس، باتفاقه خانواده زنش، نولا بارها به کریس تلفن می­کند و او را به خطر لو رفتن می­اندازد. دلیل تماس­ها و عجله نولا این است که باردار شده. کریس که نمی­خواهد زندگی مرفه­اش را از دست دهد، به نولا اثرار می­کند بچه را نگه ندارد، اما نولا از کریس می­خواهد که از کلوئه جدا شود و به سوی نولا بیاید. کریس ظاهرا قول می­دهد اما عملا قادر به رها کردن شانس هایش در زندگی با خانواده هیویت نیست. یکی از تفنگ های شکاری خانواده کلوئه را برمی­دارد و با برنامه ریزی مشخص به آپارتمان نولا می­رود اول خانم استبی را می­کشد و جواهرات او را به اضافه قرص های آرام بخشش برمی­دارد و بعد نولا را به ضرب گلوله از پای در­می­آورد. با زمینه­چینی های کریس، پلیس هم در گذارش های اولش به این نتیجه می­رسد که هر دو قتل کار یک معتاد بوده است. کلوئه خبر باردار شدنش را با ذوق­زدگی تمام به پدر و مادرش می­گوید. پلیس برای تحقیفاتش کریس را احضار می­کند و او در راه اداره پلیس جواهرات خانم ایستبی را به رودخانه می­اندازد اما بی­آن که ببیند حلقه ازدواج خانم استبی به لبه نرده کنار رودخانه می­خورد و بر می­گردد و توی پیاده رو می­افتد.

کریس در اداره پلیس در می­یابد که نولا خاطراتش را می­نوشته و طی چند ماه پیش از مرگ­اش اسم کریس و ماجرای بارداری، در دفتر خاطرات نولا هست. مجبور می­شود به رابطه پنهانی با نولا اقرار کند، اما تاکید می­کند که قاتل نیست؛ و از پلیس می­خواهد آبروی اورا به عنوان مردی متاهل و در آستانه پدر شدن، در نظر بگیرد. شبی یکی از دو کارآگاه پیگیر پرونده، خواب­نما می­شود و صبح می­گوید مطمئن است که کریس قاتل بوده، ولی همکارش به او خبر می­دهد که قاتل معتاد در همان حوالی، دست به قتل دیگری زده و دستگیر شده. حلقه ازدواج پیرزن بی­نوا را توی جیب اش پیدا کرده اند!. پس از تولد پسرشان، کلوئه به کریس می­گوید که می­داند بچه بعدی شان دختر خواهد بود؛ و تام آرزو می­کند که پسر کریس و کلوئه در آینده آدمی «خوش شانس» بشود!.

 


ادامه مطلب

+ارسال شده در پنجشنبه سوم اردیبهشت 1388ساعت22:52توسط احسان تحویلیان |

 

 

کی-پکس          K-PAX

کارگردان: ایان سافتلی. انتخاب بازیگران: دبرا زانی. مدیر فیلم­برداری: جان مایسون. موسیقی: ادوارد شرمور. تدوین گریک مک­کی. براساس کتابی از: جنی برور. تهیه کننده: لاورنس گوردون. فیلم­نمامه: چارلز ایویت. بازیگران: کوین اسپیسی (پروت، رابرت پورتر)، جف بریجز (دکتر مارک پاول). محصول: 2001 آمریکا. زمان: 110 دقیقه.

با پیدا شدن مردی به نام پروت (کوین اسپیسی) در ایستگاه قطار و سخنان نا متعارف­اش در پاسخ های او به پلیس، او را به بیمارستان روانی منهتن واقع در نیویورک منتقل می­کنند. رفتارها و واکنش­های عجیب پروت باعث می­شود که مارک پاول (جف بریجز) – رئیس بیمارستان – شخصا به نظارت پزشکی او بپردازد. پروت ادعا می­کند از سیاره ای - با فاصله هزار سال نوری – بنام کی-پکس به جهت تهیه گذارشی به زمین آمده. رفتارها و جواب های پروت آنقدر قانع کننده است که دکتر پاول از همسایه خانه­اش که یک ستاره شناس است در خواست کمک می­کند. همسایه دکتر پاول سوالاتی تخصصی از وادی فیزیک و نجوم را بصورت مکتوب برای پروت می­نویسد و از پروت می­خواهد که به این سوالات جواب دهد. در عین ناباوری پروت جواب تمامی سوال ها را می­دهد و همه را متعجب می­کند بطوریکه همسایه دکتر پاول از پروت برای حضور در مرکز نجوم، و آشنای با نخبگان فیزیک دعوت می­کند. در مرکز نجومی هم پروت غوغایی به پا می­کند و با معلومات خود همه دانشمندان را متعجب می ­کند. پروت منظومه شمسی خود را بر روی تصاویر دوربین فضایی هابل به دانشمندان نشان می­دهد و چگونگی حرکت منظومه شمسی خود را برای دانشمندان رسم می­کند، چیزی که دانشمندان تا آن لحظه از درک این سیستم منظومه ای عاجز بودند. زندگی دکتر پاول بر اثر مشغله ذهنی ایکه به پروت پیدا کرده به آشفتگی می­رسد، بطوریکه فکر دکتر پاول را در خواب بیداری بخود معطوف می­کند. این آشفتگی زمانی بیشتر می­شود که دکتر پاول مشاهده می­کند پروت با سخنان خود توانسته است حال چند بیمار روانی را بهبود ببخشد. برای همین دکتر پاول با استفاده از روش هیپنوتیزم و خواب کردن پروت، سعی می­کند به گذشته پروت نقب بزند. پروت ادعا می کند که تا چند روز دیگر یعنی 27 جولای، تحقیقاتش به پایان می­رسد و قصد ترک سیاره زمین را دارد و در بازگشت نیز یک نفر داوطلب را به کی-پکس خواهد برد. قلقله ای در آسایشگاه روانی ایجاد می­شود و هر کس بنوعی خواستار همراهی با پروت می­شود. دکتر پاول از این نکته و از اینکه زمان برای او به سرعت در حال گذر است و هنوز هیچ سرنخی از گذشته پروت پیدا نکرده نگران است، برای همین با جلسات مکرر هیپنوتیزم ی که از پروت بعمل می­آورد، در می­یابد که پروت گذشته بسیار ناآرامی داشته. تحقیقات دکتر پاول و کالبدشکافی سخنان پروت و ارتباطات میان تاریخ 27 جولای، او را به سمت ایالت سانتا روزا می­کشاند و در ادامه تحقیقاتش متوجه می­شود که مردی بنام رابرت پورتر بخاطر فاجعه جانخراشی که برای همسر و دخترش پیش آمده خود را در رودخانه غرق کرده است. مشخصات رابرت پورتر با پروت همخوانی دارد برای همین دکتر پاول سریعا خود را به نیویورک می­رساند چون زمان زیادی به روز بازگشت پروت نمانده است و درعین حال احساس می­کند که در آن تاریخ، پروت یا به خود یا به دیگران آسیب برساند. در روز بازگشت، پروت از هر نظر تحت نظارت شدید است و او را در اتاقش با دوربین های ویدیویی کنترل می­کنند ولی درست در ساعت مقرر، او و یکی از بیماران روانی آسایشگاه به طرز عجیبی ناپدید می­شود. بعد از این حادثه و در بررسی دقیق اتاق پروت، متوجه بدن نیمه­جان مردی شبیه به او می­شوند. از دید بیماران آسایشگاه، آشکارا مشخص است که این شخص پروت نیست و همه­گی بیماران به این حرفشان یقین دارند. ولی شواهد امر حاکی بر این است که این شخص، رابرت پورتر است که قادر به سخن گفتن نیست و در حالت فلج گونه­ای بسر می­برد. نکته جالب تر اینجاست که یکی از بیمارانی که پروت به آنها در بهبودیشان کمک کرده بود، سلامت خود را بدست می­آورد و به اجتماع باز می­گردد. دکتر پاول نیز که مدتها با پسرش(از ازدواج اول) رابطه ای نداشت، به لطف این رخداد و به یاد سخنان ارزشمند پروت، با پسرش آشتی می­کند. در سکانس پایانی، دکتر پاول را می­بینیم که رابرت پورتر را - که بر صندلی چرخ­دار اش ساکت نشسته – برای هوا خوری به بیرون از آسایشگاه آورده. در حال قدم زدن، دکتر پاول با او صحبت می­کند و اصرار دارد که او پروت است؛ در پایان، رابرت پورتر که ظاهرا فلج است و نمی­تواند صحبت کند، لبخند کمرنگی رو به دوربین به لب دارد.

 


ادامه مطلب

+ارسال شده در پنجشنبه سوم اردیبهشت 1388ساعت22:51توسط احسان تحویلیان |

 

21گرم / 21 Grams

کارگردان: آلخاندرو گونزالس ایناریتو. فیلم­نامه: گیرمو آریاگا. مدیر فیلم­برداری: رودریگو پریتو. موسیقی: گوستاوو سانتائولایا. تدوین: استیون میریون. بازیگران: شان پن (پل ریورز)، نیامی واتی (کریستینا پک)، بنیسیو دل­تورو (جک جردن)، شارلوت گنیزبورگ (مری همسر پل). محصول: 2003 آمریکا. زمان: 124 دقیقه.

بودجه: 20 میلیون دلار. افتخار های مهم: بهترین بازیگر مرد (شان پن) از دید داوران و بهترین بازیگر مرد (دل تورو) و زن (واتس) از دید تماشاگران جشنواره ونیز، نامزد شیر طلایی بهترین فیلم همین جشنواره. نامزد جایزه گلوپ بهترین فیلم­نامه اورژینال، بازیگر مرد (پن ، دل تور) و زن (واتس)، نامزد اسکار بهترین بازیگر زن نقش اصلی (واتس) و مرد نقش مکمل (دل تورو).

قطعات پراکنده داستان، بدون هیچ نوع ترتیبی، بخش های مختلف فیلم را تشکیل می­دهند: جک جردن، مردی که در گذشته خلاف­کار بوده وحالا پس از بازپروری، یک مسیحی معتقد و مومن است، در تصدف ناگهانی ماشین، باعث مرگ یک پدر و دو دختر کوچک می­شود و از صحنه تصادف می­گریزد. مرد دچار مرگ مغزی می­شود و همسرش کریستینا می­پذیرد که قلب اورا به بیماری که نیاز به پیوند دارد، اهدا کنند. قلب در سینه پل جای می­گیرد که با همسرش مری، روابط آشفته­ای دارد. جک با احساس گناه ناشی از تصادف، خود را به پلیس معرفی می­کند و مدتی زندانی می­شود. پل سعی می­کند خانواده کسی که قلب اش را به او داده، بیابد و پس از یافتن کریستینا، به او علاقه مند می­شود. مری، پل را ترک می­کند. جک پس از آزادی از زندان بواسطه تلاش و وکیل گرفتن همسرش، باز دچار عذاب وجدان است. کریستینا هم نمی تواند مسبب مرگ شوهر و دخترانش را ببخشد. پل در میانه رابطه با کریستینا، می­پذیرد که با او همراه شود تا جک جردن را به قصد انتقام بکشد. آنها جک را در حالی پیدا می­کنند که در کارخانه ای دور افتاده کار و در متلی پرت زندگی می­کند تا به این طریق، خودش را مجازات کند. درگیری با جک، به گلوله خوردن خود پل منجر می­شود و جک به پلیس می­گوید به او شلیک کرده تا شاید بتواند مجازات شود و از رنج گناه، رهایی پیدا کند. اما پلیس شواهد را کافی نمی­داند و اورا آزاد می­کند. پل می­میرد، کریستینا در میابد که از او باردار است و جک، نزد خانواده اش باز می­گردد. منبع خلاصه داستان: ماهنامه فیلم

 


ادامه مطلب

+ارسال شده در پنجشنبه سوم اردیبهشت 1388ساعت22:50توسط احسان تحویلیان |

 

 

آشناپنداری / دجاو / دژاوو / Déjà vu

کارگردان: تونی اسکات. فیلم­نامه: بیل مارسیلایی، تری روسیو. مدیر فیلمبرداری: پل کامرون. موسیقی: هری گرگسن ویلیامز. تدوین: کریس لیبنزن. بازیگران: دنزل واشنگتن (داگ کارلین)، پائولا پتن (کلر کوچیور)، وال کیلمر (پریزوارا). محصول: 2006 آمریکا. زمان: 128 دقیقه.

بر اثر انفجاری (حادثه تروریستی) در یک کشتی تفریحی، بیش از پانصد نفر از مسافران کشتی جان می­دهند. داگ کارلین (دنزل واشنگتن) که یکی از ماموران محلی و بالارتبه حفاظتی است به عنوان مامور بررسی پرونده گمارده می­شود. کارلین با تحقیقات ریزبینانه­ای که انجام می­دهد متوجه حقایقی می­شود. توجه کارلین به جسد نیمه سوخته یک دختر جوان به نام کلر کوچیور (پائولا پتن) که در صانحه انفجار از آب گرفته شده است معطوف می­شود. کارلین متوجه می­شود که جسد دختر قبل از انفجار به درون آب انداخته شده است و با تحقیقاتی که انجام می­دهد متوجه ارتباط دختر جوان با بمب گذار کشتی می­شود. کارلین در حین تحقیقات­اش با پریزوارا (وال کیلمر) که مامور اف­بی­آی است آشنا می­شود. پریزوارا از کارلین می­خواهد که در امر تحقیقات با اف­بی­آی همکاری کند چون او یک مامور محلی است و با محل انفجار بخوبی آشنایی دارد. کارلین بهمراه پریزوارا به مکان حفاظت شده و سری ای که محل تیم تحقیقاتی اف­بی­آی بر روی پرونده صانحه انفجار است می­رود و با ادوات و امکانات فوق پیشرفته­ای روبرو می­شود که با استفاده از تصاویر ضبط شده ماهواره های جاسوسی (تکنولوژی ضبط ماهواره­ای) می­تواند حادثه انفجار کشتی را مرور کنند. تکنولوژی ضبط ماهواره­ای این امکان را به آنها می­دهد که حوادث گذشته را از زوایای مختلف مرور کنند. کارلین با راهنمایی هایی که به تیم تحقیق می­کند و با استفاده از تکنولوژی ضبط ماهواره ای، اف­بی­آی را متوجه رابطه بین دختر جوان و بمب گذار می­کند. آنها متوجه می­شوند که بمب­گذار بعنوان خریدار خودرو با دختر جوان تماس گرفته و پس از کشتن دختر، از ماشین دختر جوان به عنوان راهی برای ورود بمب به داخل کشتی استفاده کرده است. کارلین با تیزهوشی خود و با سوالاتی که از تیم تحقیق اف­بی­آی می­پرسد، متوجه حقایقی عمیق و بسیار سری می­شود که اف­بی­آی از او مخفی کرده است. سرانجام اف­بی­آی مجبور به فاش کردن حقیقت می­شود و به کارلین می­گوید که این امکانات تصویری پیشترفته، در حقیقت پروژه­ای مخفی است در رابطه با ماشین زمان و امکان بازگشت به گذشته که در اختیار آنها قرار گرفته است. اف­بی­آی بوسیله این امکانات و با راهنمایی های کارلین، به بمب­گذار کشتی دست پیدا می­کنند ولی کارلین از این امر چندان رضایت ندارد. کارلین قصد دارد که با استفاده از این امکانات (ماشین زمان) جلوی انفجار را بگیرد چون متوجه می­شود ارزش دستگیری شخص بمب­گذار برای اف­بی­آی بیشتر از نجات جان افراد داخل کشتی است. کارلین بطور مخفیانه و با استفاده از ماشین زمان، خود را به گذشته و به ساعات قبل از انفجار منتقل می­کند. کارلین به سراغ دختر جوان می­رود و به همراه او، خودرا به کشتی مذکور می­رساند و با درگیری­ ایکه میان او و شخص بمب­گذار رخ می­دهد­ مانع از وقوع انفجار می­شود. در این درگیری، کارلین ماشین حامل بمب را از درون کشتی به داخل آب پرتاب می­کند ولی خودش هم در ماشین گرفتار می­شود. ماشین بمب­گذاری شده در فاصله دوری از کشتی منفجر می­شود و آسیبی به کشتی نمی­رسد. کارلین بر اثر انفجار ماشین، کشته می­شود و دختر جوان اندوهگین در گوشه ای به سوگ می­نشیند. در سکانس پایانی فیلم، در نمای مشابهی مانند نمای آغازین فیلم، کارلین را مشاهده می­کنیم که جهت تحقیقات در مورد حادثه اخیر به کنار اسکله می­آید و با دختر جوان، محل را ترک می­کند.

 


ادامه مطلب

+ارسال شده در پنجشنبه سوم اردیبهشت 1388ساعت22:49توسط احسان تحویلیان |