|
ادای احترام، به اندازه یک کاغذ A5 یک رو اینکه استنلی کوبریک، کارگردان فقید سینما چقدر حرفه ای و در کارش وارد بوده بر هیچکس پوشیده نیست و از فرط بازگو شدن، آنقدر کلیشه ای شده که این روز ها تعریف کردن از او دیگر طبع روز نیست. این روز ها حتی ذوق کردن و گفت و گو راجع به سکانس های پالپ فیکشن هم دیگر قدیمی و از مُد افتاده بنظر می رسد. زمانه طوری شده که ظاهرا بهتر است از گمنام های سینما آن هم فقط با نام فامیل یاد کنیم، طوری که مخاطب فکر کند با او خیشاوندیم. واقعا اگر بخواهیم شرح و بسط اش دهیم و راجع به استنلی کوبریک ادا احترام کنیم، یک بسته پانصد تایی کاغذ A4 هم کم می آید. اما اگر واقع بین باشیم و بخواهیم بیاموزیم، همین کاغذ A5 یک رو هم کفایت می کند. اینکه در فیم چشمان باز و بسته استنلی کوبریک دوربین در سمت POV تام کروز به چهره زن ب.ر.ه.ن.ه زوم می کند و یکی از حاضرین مجلس، با ماسکی برصورت (ماسک به شکل یک کلاغ است) به زن ب.ر.ه.ن.ه که جان خود را وثیقه آزادی دکتر هارفورد(تام کروز) قرار داده نزدیک می شود؛ به خودی خود واقعا زیباست و به اندازه یک ترم مباحث نشانه شناسی مطلب دارد. اینکه چرا ماسک به شکل منقار کلاغ است؟، اینکه چرا دوربین زوم می کند؟، اینکه چرا مرد نقاب دار بعد از زوم دوربین وارد کادر می شود؟، اینکه کلاغ اصلا نماد چه چیز و چه احساسی است؟، اینکه چرا زوم؟ چرا کات نه؟، همگی باعث اعتبار و قوام یک پلان است. پلانی به ارزش یک فیلم!. دلنوشت: چرا گووله؟ چرا چاقو نه؟ (دیالوگ مرحوم خسرو شکیبایی در فیلم رئیس مسعود کیمیایی)
ذهن،
دروغ، نوار ویدئو رَوَندِ
چند فیلم اخیر میشائیل هانکه را که مرور می کنیم، به موارد و نقاط مشترک
بسیاری برخورد می کنیم. عدم قطعیت، جنسیت، امیال و خواست های سرکوب شده، عدم درک
حقیقت، عذاب وجدان و ... و بسیاری دیگر ار عوامل در فیلم های هانکه حضوری
جدی و تاثیر گذار داشته اند. از لحاظ فرمی و بصری که بخواهیم بیشتر دقت کنیم،
تصاویر متحرک ویدئویی که در شرایطی، «بدل» واقعیت جا زده می شوند و به شکل نوار
کاست و فیلم ارائه می شوند. یکی از عناصر فرمی/فیلمنامه ای است که در چند فیلم
اخیر هانکه به خوبی استفاده شده است. هرچند در فیلم معلم پیانو
کارکرد نوار ویدئو بیشتر به خدمت فیلمنامه در آمده تا فرم و اکثرا در فراز و فرود
های فیلمنامه از آن به جهت یک تیپ سازی استفاده می شود (کلوپ کرایه فیلم های پ.و.ر.ن.و)،
اما در فیلم های دیگر مانند بازی های خنده دار و پنهان، حضور و
کارکرد ویدئو خود رکن و اسکلت داستان و فیلم را پدید می آورند. مخصوصا
اگر بخواهیم، به مقوله «فیلم در فیلم» و «ویدئو» دقیق شویم و روند و تکامل این
مقوله را در این دو فیلم پیگیری کنیم باید گفت: در بازی های خنده دار هرچند
حضور ویدئو در ظاهر پر رنگ تر و جلوه گرایانه و تماشاگر پسند است اما در واقع
آنچنان که باید درونی و اساسی نیست. ویدئو در بازی های خنده دار بیشتر
متظاهرانه و شُک بر انگیز است و کارکردش هرچند عدم قطعیت را تداعی می کند اما
آنچنانکه باید پخته و در حد اعلا نیست. البته این پختگی، خود امری اعتباریست که
اگر پخته به نظر نمی آید به سبب دیدن فیلم دیگر هانکه یعنی پنهان
حاصل شده است. کلا فیلم بازی های خنده دار آنچنان که انتظار می رود مینیمال
نیست (حداقل در حیطه فیلم در فیلم و
ویدئو) و در مواردی از مرز باریک «مینیمال/پست مدرن» گذشته و در وادی پست
مدرن باقی می ماند. آنجا که قاتل روانی قافلگیر می شود و به مدد ریموت کنترل ویدئو
سعی می کند خود فیلم بازی های خنده دار را عقب بزند و می زند، آنچنان
متظاهرانه است که به نوعی اشاره به قدرت مطلق بودن مولف که همانا میشائل هانکه
است را دارد و به قول دوست خوبم حسین گودرزی: هانکه در این فیلم ادعای
خدایی می کند. اما
در پنهان که میتوان گفت یکی از فیلم های با ارزش سینماست، حضور ویدئو
آنچنان خوب پرداخت شده که دیگر حرف و حدبثی باقی نمی ماند. ویدئو در پنهان
هم در خدمت فرم است و هم در پیشرفت داستان نقش اصلی دارد. القا ترس می کند و برای
تماشاگر عدم قطعیت را به همراه دارد و حضورش در سرتاسر فیلم مداوم است. در پنهان،
قدرت ویدئو و پرداختی که برای آن انجام شده در تمام مدت فیلم پر رنگ است و از
سکانس اول تا آخر یک سو ویک جهت است و به
بی راهه نمی رود. در بازی های خنده دار اگر بتوان فقط یک نقطه اوج برای
ویدئو قائل شد (سکانس عقب زدن فیلم با ریموت کنترل)، اما در فیلم پنهان،
ویدئو وظیفه سنگین تری دارد. در آغاز به عنوان یک بسته مجهول الهویه پا به خانه ژُرژ
می گذارد ولی رفته رفته خواب و آرامش را از ژُرژ و اهل خانه می گیرد. ویدئو در پنهان
دیگر آن بسته پستی هراس انگیز با کارکردی ایستا (استاتیک) در فیلم بزرگراه
گمشده دیوید لینچ نیست که در اواسط فیلم به کل فراموش شود بلکه هرچه
فیلم جلوتر می رود، ماهیت کاست فیلم ها نیز رنگ به رنگ شده و وجهه ای چندگانه به
خود می گیرد. در ابتدا شاید حالت کلیشه ای ترس را القا کند ولی در بعد همانطور که میشائبل
هانکه فیلم به فیلم پخته تر و جسور تر شد، معنا و مفهوم کاست ها هم از حالت
سطحی خارج شده و هر کاست مانند پُتکی ژُرژ را در هم می شکند. خارج
از فیلم در فیلم: جلوتر
که می رویم قضیه حاد تر می شود و با تبرئه شدن مضنونین احتمالی در فیلم پنهان،
ماهیت کاست فیلم ها نیز تغیر می کند و جلوه ای فرا زمینی و غیر مادی به خود می
گیرد. در اینجا دو احتمال قوی به ذهن می رسد. اول: کاست ها منشا ذهنی و روانی دارد
و از ضمیر ناخود آگاه ژُرژ به جهت عذاب وجدانی که دارد ارسال می شود. دوم: کاست ها
منشا الهی دارد و از طرف خالق و یا دانای کل به ژُرژ ارسال می شوند. ظاهرا احتمال
دوم نزدیک تر است و این مولف است که یکی از مخلوقاتش (ژُرژ) را هدف بمباران کاست
ها ویدئویی قرار داده است. به غیر از این تمام این بده بستانها و تمام این سویچ
شدن ها از واقعیت به حقیقت، از جریان عادی فیلم به نمایش کاست ویدئو، از بدل به
اصل و بالعکس، همگی تولید حسی می کند که در پایان فیلم، به فیلم بودن یا فیلم نبودن
پنهان هانکه شک می کنیم. البته این احساس، حالت قوی ترش این نیست که
در سالن تاریک سینما رخ دهد و مطمئنا دیدن پنهان در ویدیوی خانگی نیز چنین
احساسی را حاصل می کند. ا.ت. اردیبهشت 1388
این کار رو تقدیم می کنم به همسرم، که خوبی ها و محبت هاش واقعا قابل وصف نیست. Canon 40D, Sigma 18-50, f/4.5, iso 100, exposureTime 1/30s
چند سکانس از روزمره گی هایم
دیروز خواهرم از حال و هوای استاد نقاشی خودش تعریف می کرد که به اصطلاح فیلم بینه و فیلم مسیر سبز فرانک دارابانت رو دوست دارد و عاشق بازی تام هنکس هم هست. می گفت برای روز معلم میخواد یک فیلم خوب اوریژینال به او کادو بدهد و این کار را به من محول کرد. با یک حساب سر انگشتی متقاعدش کردم که فیلم اوریژینال توی ایران معنی نمیدهد و اگر استاد نقاشی اش عاشق بازی تام هنکس است، پس فیلم فارست گامپ را هم دیده و در نتیجه من هم فیلم رهایی از شاوشنگ را به او پیشنهاد دادم و دست آخر قرار شد که از آرشیو خودم یکی رایت کنم. فیلم را که توی جعبه (از این جعبه مستطیلی ها که دوتا حلقه فیلم میشه داخلش گذاشت) گذاشتم با خودم گفتم: بزار یک حال دیگه هم به استاد نقاشی بدهم و یک فیلم دیگه هم برایش رایت کنم. اول فیلم معلم پیانو میشائیل هانکه را انتخاب کردم. حس کردم چون داستان یک استاد پیانو مونث را روایت می کرد و این فیلم ممکن بود خیلی شباهت ها بین استاد خواهرم – که او هم یک زن بود - داشته باشه احتمالا می تواند انتخاب درستی باشد. ولی بعد حس کردم ممکن است به خاطر داشتن صحنه های نامناسب، به عنوان اولین هدیه، انتخاب مناسبی از طرف یک شاگرد نباشد امروز صبح که رفتم بسته کادو پیچ شده را در خانه خواهرم تحویل بدهم، یک ماکسیما مشکی دنده اتوماتیک خیلی تمیز در خانه پارک شده بود. احتمالا مال یکی از همسایه ها بود. من هم که عاشق – فقط – ماکسیما، یک چرخی دورش زدم امروز توی نانوایی، آقا مصطفی کلوپی - که یک مهندس ساختمان است و به خاطر عشقش به سینما روزگاری یک ویدیو کلوپ داشت و العان تغیر شغل داده و لوازم ساختمانی می فروشد – به من زنگ زد. قبلش این نکته را بگویم که هنوز مشتری های سابقش دست از سرش بر نمی دارند و آقا مصطفی هم آن ها را نا امید نمی کند. بعد از سلام و احوال، خبر پیدا کردن یک ماکسیما مشکی رنگ دنده اتومات را – که چند وقت پیش به او گفته بودم پیدا کند – به من داد. قرار شد ساعت پنج بعد الظهر باهم برویم ماشین را ببینیم. امروز عصر ماشین را رفتیم دیدیم، گلگیر جلو رنگ شده بود و در نتیجه معامله منتفی شد چند شب پیش خواب دیدم تابلوی مونالیزا سر کوچه مان، کنار زباله ها افتاده و پسر بچه ها برایش با ماژیک ریش و سبیل گذاشته اند امروز عصر مجله عکس را از دکه سر چهار راه تهیه کردم. یکی دو ورق که زدم مقاله بلند بالایی راجع به اثر کذایی مارس دوشام راجع به دستکاری در تابلوی مونالیزا و کلا سبک هنر دادائیسم چاپ شده بود. هرچند از این موارد اتفاقی برایم زیاد رخ می دهد ولی در کل برایم جالب و دلنشین بود. کلا روز جالبی داشتم. از آن روزهایی که همه چیز به هم ربط پیدا می کند. بعضی مواقع که چنین اتفاق هایی رخ می دهد حس می کنم لایه های جهان - که زمان آنها را از همدیگر جدا کرده – به همدیگر نَشت می کنند و باعث وجود آمدن چنین رخدادهایی می شوند. حس می کنم انسان هرچه را بخواهد، شاید به دست نیاورد، اما میتواند آن را به خود نزدیک کند. حس می کنم جهان دارای یک شعور ناشناخته است و این شعور، به محض فراخوانده شدن از طرف یک انسان – به واسطه فکر کردن به آن چیز – خود را موظف می دانند که به صاحب تفکر نزدیک شوند. دیشب شبکه فهیم و محترم چهار، برنامه آسمان شب را پخش می کرد. تصویر جدید یک سفینه را نشان می داد. تصویر خیره کننده ای بود. سفینه ای از پشت سیاره زحل، عکسی گرفته بود که در آن سیاره زمین نیز پیدا بود. واقعا خیره کننده بود. زاویه ای جالب داشت، از پشت زحل، زمین بین حلقه های زحل پیدا بود. به همسرم گفتم: این اولین تصویری است که بشر از فاصله میلیون ها کیلومتر دورتر، از حقارت خود ثبت کرده و هرچه بر دانش بشر افزوده می شود، بر حقارت اش بیشتر پی می برد. به او گفتم: از این به بعد دیگر نگو: گوشت و مرغ و تخم مرغ توی یخچال نداریم، از این به بعد بگو: به نظرم گوشت باید تهیه کنیم. آخر در جهان به این عظمت، دیگر نیست و نداریم و نمی شود معنا نمی دهد. گفتم: اگر آنطور صحبت کنیم شاید به غیرت خداوند بَر بخورد. مگر می شود در این جهان به این بزرگی گوشت و مرغ و تخم مرغ نباشد؟. اگر نیست، مشکل از عدم درک درست ما انسانها از جهان است.
من در مغازه سبزی فروشی نسبت به زن ها، در مغازه طلا فروشی پر
طمع تر و
ش.ه.و.ت خرید کردنم غیر قابل کنترل تر.
پیش نوشت: پنج شنبه گذشته از خواب بیدار شدم. هوا
ابری بود. دیرم شده بود اما حس پاشدن از تو تخت خواب و رفتن سر کار رو نداشتم.
عاشق هوای ابری هستم به خاطر همین اصن دست و دلم به کار نمی رفت. همونطوری که
خوابیده بودم، یکی دوتا تلفن زدم به این اون تا خبر مریض شدنم رو اعلام کنم. بنده
خدا ها چقدر دست پاچه شدند وقتی صدای گرفته من رو از زیر پتو شنیدند. پنهان و معلم پیانو میشائیل هانکه رو دو سه بار دیدم و چقدر
لذت بردم از زاویه دوربین و تدوین. هانکه در این فیلم ها خصوصا پنهان،
با خونسردی تمام در سِمَت دانای کل، اختیار و امور را از بیننده می ستاند. آنجایکه
مرز نمای نقطه نظر ژرژ و دیدن یک فیلم ویدئویی نابود می شود. آنجا که مرز
بین ارئه یک نما به تماشاگر با نمای نقطه نظر ژرژ و پخش نوار ویدئویی نابود
می شدود. بسیار زیباست. درست به خاطر ندارم، جرقه ای بود که یک
لحظه گذشت. حیف که ننوشتم اش. یک چیزی بود در مایه های انتقاد به وجود دانای کل.
اینکه شاید باشد ولی قطعا دانای کل نیست چون بیننده در آخر سر متوجه این پیچیدگی
ها می شود. اینکه اگر متوجه پیچیدگی ها نمی شد، از فیلم لذت نمی برد و می شد مانند
باقی بیننده ها که د پایان فیلم به چهره ات ذل می زنند و می گویند: چی شد؟. پ.ن: من هم اگر بازیگر می شدم، احتمالا به
پای برانود فقید می رسیدم. العان که می نویسم شنبه ی دو روز بعدِ پنج شنبه گذشته
است. آب بدنم کم شده و سیستم اجابت مزاجم بهم ریخته. انگار نقش را زیادی درونی
کرده ام. اگر استلا آدلر زنده بود، به داشتن چنین شاگردی مباهات می کرد.
Canon 40D, Sigma 18-50, f/11, iso 100, exposureTime 1/40s مردم بی دفاع حلبچه در جریان جنگ ایران و عراق، در تاریخ ۱۶ تا ۱۷ مارس ۱۹۸۸ توسط رژیم بعث عراق طی عملیاتی مرسوم به عملیات انفال
بمباران شیمیایی شدند و پیرامون ۵ هزار نفر بهویژه کودکان و زنان و
سالخوردگان آن کشتار شدند. حلبچه در آن زمان در اشغال نیروهای ایرانی و
همچنین در دست گروههای کرد بود.حَلَبچه یا حلبجه (به کردی: ههلهبجه Helebce) از شهرهای کردستان عراق در ۱۰-۱۵ کیلومتری مرز ایران و ۲۲۵ کیلومتری شمال شرقی بغداد است. جمعیت حلبچه در حدود ۸۰٫۰۰۰ نفر است که بیشتر ایشان کرد هستند. (ویکیپدیا)
چهارصد ضربه
فرانسوا تروفو،
به شخصه برای من نفرت انگیز و هم زیبا و دلنشین بود. نفرت انگیز به این
خاطر که خط به خط، یاد آور دوران مدرسه و تحصیل نفرت انگیز من بود و زیبا
و دلنشین از این خاطر که شخصیت آنتوان قوی و مستحکم ترسیم شده بود. او
درست روبروی جهان پیرامونش آنچنان جبهه گرفته بود و مقاومت می کرد که دیگر
یارای تحملش را نداشتند و جهان آدم بزرگ ها، هر بار پس از ناتوانی در
مقابل آنتوان، او را به کلی نفی و به نوعی به جهانی تنگ تر و کوچک تر
تبعید می کردند. در حقیقت پیروز این میدان همیشه آنتوان بود که با ساختن
جهانی درونی و شخصی، سعی در رهایی از فشار و نابرابری های جهان پیرامونش
داشت.
قبل از شخصیت پردازی و موسیقی این فیلم، اگر بخواهیم از چیزی صحبت کنیم، بی شک فیلمبرداری و فضاهایی که هانری دکا
فیلمبردار این فیلم خلق کرده ستودنیست. پاریس سیاه و سرد که در هاله ای از
گرد و غبار فرو رفته و تصاویر پر کنتراست که آنتوان را از محیط اش جدا و
برجسته ساخته و بهتر از آن، لحظاتی که دوربین انگار خودسرانه به آنتوان
نزدیک می شود و در شرایط سخت تنها حامی او می شود واقعا ناب و سینمایی ست.
از آن نماها که تا مدت ها شیفته اش می شویم. نمونه اش زمانی که آنتوان از
ناپدری اش سیلی می خورد و یا زمانی که دوربین، ماشین پلیس را تعقیب می کند
چون آنتوان رنجور، دوست و دلسوزی ندارد و دوربین این عمل – حضورش – را
وظیفه خود می داند. در این احوالات دوربین مانند مادری، ماشین حامل آنتوان
را تعقیب می کند. دور می شود. نزدیک می شود و با حرکات نرم خود، وجود یک
گهواره را تداعی می کند. صحنه هایی اینچنین که حس و حال میزانسن ها احتیاج
چندانی به تدوین سریع ندارد در این فیلم بسیار است. فقط کافیست اهل فیلم
باشی و لذت ببری.
در مورد موسیقی و تدوین، آنچنان که در چهارصد ضربه استفاده شده است باید گفت تروفو
سعی داشته فضاها و حس هایی کاملا طبیعی را خلق کند. از این رو موسیقی و
تدوین نیز به بهترین شکل و طبیعی ترین حالت مصرف شده است. تدوین در این
فیلم همانطور که از نسل نویی ها (اصلاحی از هوشنگ گلمکانی در مورد تروفو،
گدار ، ...) انتظار می رود آنچنان سریع و باصطلاح داینامیک نیست. بیشتر
میزانسن ها هستند که در بهترین زمان ممکن به همدیگر متصل شده اند. نماهای
طولانی و تقطیع های کم و کاملا بجا از خصوصیات این فیلم است. فقط در بعضی
سکانس ها نوعی ضرب آهنگ هیچکاکی مشاهده می شود. سکانس دزدیدن ماشین تحریر،
سکانس ملاقات مادر آنتوان با معلم، از نمونه های مطرح این نوع تدوین در
فیلم هستند و همانطور که تروفو بیان کرده: اگر این سکانس ها خوب از کار در آمده، مدیون هیچکاک هستم.
از همان شروع فیلم و مشاهده اولین نماها که تراولینگ برج ایفل را از خیابان های اطراف مشاهده می کنیم، بر وجه دیگری از تاکیدی که تروفو
بر آن نماد دارد مضنون می شویم. تنهایی برج ایفل و آشکار و نهان شدن آن از
پشت ساختمانهای مجاور و تاکید بر عظمت آن، نمادی از بزرگی روح و تنهایی
شخصیت آنتوان است. البته این احساس و درک این تاکید به سادگی برای مخاطب
حاصل نمی شود بلکه این نما ها احتیاج به سکانسی دیگر و مکمل دارد تا کل
این فرایند حسی کامل شود. تنهایی آنتوان در سکانس پایانی و گریز او از
جامعه به سمت دریا، قطعه تکمیل کننده این پازل حسی است. در پایان آنتوان
از سمت دریا به سوی دوربین می آید و به آن خیره می شود و تصویر روی صورتش
فیکس می شود. تیتراژ بالا می آید و این درست لحظه تکمیل آن فرایندی است که
گفته شد. درست مانند سکانس افتاحیه که نوشته ها بر روی برج ایفل به نمایش
در آمده بودند.
تروفو
در این فیلم نوعی اتوبیوگرافی از دوران نوجوانی و بلوغ خود ارائه می دهد.
به غیر از این، نوعی انزجار از احساسات و رخدادهای گذشته فیلمساز نیز به
خوبی مشهود است. تروفو در خلق یا بازسازی این رویدادها
از شخصیت های خاص و کنترل شده ای استفاده می کند. جامعه معلم ها و محیط
مدرسه و والدین را بخوبی شخصیت پردازی و در مقابل جامعه کوچکتر ها (بچه
ها) قرار داده. تمامی این افراد چه آنهایی که وظیفه تعلیم را بر عهده
دارند، و چه آنهایی که لقب سرپرستی و کفالت بچه ها را یدک می کشند، خود
دچار خلا اخلاقی و فرهنگی هستند. از معلم ها و مدیر مدرسه که سرشار از
عیوب ظاهری و باطنی هستند تا والدین بچه ها که هرکدام در انجام وظیفه
تربیت واقعا ناامید کننده هستند. مادر آنتوان که قطعا نمی تواند الگوی
مناسبی برای فرزندش باشد و معلم آنتوان که با رفتارهای خشن خود سعی در
تربیت شاگردان دارد. تروفو در این مرحله پارا فراتر
گذاشته و به سیستم آموزشی نیز انتقاد می کند. حضور معلمی که لکنت زبان
دارد و سیستم آموزشی تشخیص داده در سمت آموزش زبان خارجی در مدرسه تدریس
کند نیز گواهی بر این ادعاست. تروفو در این فیلم یکی از
بهترین اتوبیوگرافی ها و یکی از نقادانه ترین نگاه هایی که یک هنرمند می
تواند به کشورش داشته باشد را ترسیم می کند. ا.ت.
Canon 40D, Sigma 18-50, f/5.6, iso 100, exposureTime 1/800s این روزا خیلی تو حال و هوای بَچگی هام هستم. میدونم همش از دیدن فیلم
"چهارصد ضربه" فرانسوا تروفو شروع شد. این چند روز همش تو خودم سیر می
کنم. در دوران نفرت انگیز تحصیلم و از فرار ها و شیطنت های نوجوانی. شاید
این شات ارزشی برای کسی نداشته باشه ولی برای خودم حس می کنم انگار مرور
سریعی بر زندگی و روح خودمه. یک مرور تقریبا سی ساله ولی در یک شات. شاید
براتون مهم نباشه اما اگر بهش نیگاه می کنید باید بدونید، فردای این روز
بارونی، عکاس این عکس توبیخ میشه. چون نرفته سر کار. چون خودش رو به مریضی
زده و آخرش هم ضایع بازی پیش اومده. اما ارزشش رو داشت. قدم زدن زیر
بارون، تو خیابون، قاطی مردم.
سینما، سوهانی برای یک زندانی
امروز
با صدای ملخ یک هواپیمای آموزشی از خواب بیدار شدم. و چه خوب هم شد. چون آلارم
مبایلم را ناخواسته خاموش کرده بودم. یک لنگه پا لباسهایم را پوشیدم و یک دسته
کاغذ A5 پرینت شده (حدودا بیست سی برگ یک رو)، ماحصل گشت و گذارهای
اینترنتی و دست نوشته های دیشبم را از روی اوپن آشبزخانه برداشتم...
Canon 40D, Sigma 18-50, f/5.6, iso 320, exposureTime 1/80s
نوشتن درباره فیلم هایی که مدت زمان زیادی از ساخته شدنشان می
گذرد، برای من کاری جالب و دارای احساسی خوشایند است. شاید هم به خاطر از بورس
افتادن چنین فیلم هایی، دیگر کسی بر من و نوشته هایم خرده نگیرد. ولی برای من، در
سینما جدید و قدیم خیلی تفاوت ندارد بلکه فیلم هارا نسبت به قدرت و ارزش آنها در
روزگار خودشان دوست دارم. فینچر فیلمسار مورد علاقه من است. از آن جهت که ایده ها و دست
مایه های فیلم هایش را حرام نمی کند و یا حداقل به بهترین حالت بصری ارائه می دهد.
فیلم اتاق وحشت نیز بر همین منوال است. به نظرم فیلم خوبی است ولی در عین حال من هم
با نظرات منفی راجع به این فیلم موافقم. اما این ضعف و این همه نقد منفی منشا اش از
کجاست؟ به نظر حقیر سه عامل اصلی باعث شد فیلم اتاق وحشت با شکست
روبرو شود ویا حداقل اگر مخواهیم از کلمه شکست استفاده کنیم، سه عاملی که باعث شد
این فیلم به خوبی فیلم های قبلی فینچر از آب در نیاید از این
قرارند: 1.
داستان کهنه و دقدقه های از مد
افتاده 2.
هسته فیلمنامه و نبودن مصادیق
واقعی 3.
سمت و سو نداشتن عناصر بصری
فیلم کهنه و از مد افتاده نه به معنای فساد و بی ارزشی بلکه به نظر
حقیر کلا این فیلم در زمان مناسبی ساخته نشد. یعنی با شر و شوری که فینچر با یکی دو
فیلم اولش راه انداخته بود، انتظار چنین اثری آن هم پس از ساخته شدن فیلم های خوبی
مانند بازی و باشگاه مشت زنی از او نمی رفت. به نظر حقیر این فیلم یک دهه دیر ساخته
شد. این فیلم از نظر کلی اسکلت فیلمنامه کاری خوب و قابل قبول است
اما از نظر هسته فیلمنامه و مصادیق واقعی و عینی که باید در ذهن بیننده باشد،
فیلمنامه ای ناکامل است. نا آشنا بودن تماشاگر با مکانی که تا بحال در هیچ فیلمی
(تقریبا) ندیده است، ساختمانی با امکانات منحصر بفرد با آن حالت ناباورانه اش همه و
همه باعث نچسب شدن و خیالی پنداشتن داستان از جانب تماشاگر می
شود. فینچر در این فیلم تجربیات گذشته اش را در کار با فرم به نوعی
به رخ می کشد. جلوه های کامپیوتری که در باشکاه مشت زنی به خوبی و بجا استفاده شده
بود، اینبار با اینکه کارگردان سعی در گرفتن کاربردی دیگر از آن را دارد، تصنعی و
متظاهرانه از کار در آمد. تیتراژ افتتاحیه فیلم خبر از فیلمی متفاوت می داد اما با
ادامه فیلم به سرعت ابطال این نظریه ثابت شد. گردش نود درجه ای دوربین بر روی صورت
جودی فاستر (همان نمایی که به عنوان پوستر فیلم انتخاب شد) و سکانس اختتامیه فیلم
که از نظر بصری بسیار چشم نواز بود (حرکت رو به عقب دوربین و در عین حال زوم به
جلو)، هیچ کدام نتوانستند مقصود و معنایی که فینچر در نظر داشت را جلوه
بخشند.
در احوالات برادر تارانتینو و
ضدمرگش
دان جانستون (بیل موری) معامله گر بازنشسته كامپيوتر است که زندگی آرام
خود را کنار یک همسايه فضول و وراج ، اما خوش قلب به نام وينستون
(جفرى رايت) میگذراند. درست در همان روزى كه آخرين عشق دان، شری (جولی دلپی)
تركش مى كند، نامه اى بدون امضا به دست او مى رسد، كه با جوهرى قرمز رنگ بر
روى كاغذى صورتى تايپ شده است. نويسنده اين نامه كه ظاهرا يكى از محبوبه هاى قديمى
او است، به او اطلاع مى دهد كه بيست سال است پدر شده و فرزند نوزده ساله پسرى دارد
كه احتمالاً در پى يافتن او است. دان نسبت به اين نامه بى اعتنايى نشان مى دهد و
تمايلى به پيگيرى آن ندارد، اما وينستون – همسایه دان - كه رگ پليس مخفى بازى
آماتورى اش گل كرده، دان را راهى مى كند تا به دنبال چهار زنى بگردد كه بيست سال
پيش با آنها معاشرت مى كرده است. وینستون برخلاف دان كه تنبل و خوش گذران است، مردى
است خوانواده دار و سخت كوش كه براى گذران زندگى مجبور است همزمان در سه جاى مختلف
كار كند. از آنجا كه نامه روى كاغذ صورتى رنگ نوشته شده، وينستون دان را مجاب مى
كند كه براى آن زنان گل هاى صورتى رنگ بخرد و در خانه هايشان به دنبال رنگ صورتى
بگردد. دان كه از يك سو كنجكاو شده تا بار ديگر آن زنها را ببيند و از سوى ديگر
معذب است كه چطور بايد از آنها بپرسد. به راه مى افتد تا بار ديگر با چهار زن
ملاقات كند. لورا (شارون استون) بیوه یک راننده رالی، با دختری که مقابل دان در
خانه بر/هنه میگردد. دورا (فرانسيس كانروى) یک مشاور املاک که هنوز رابطه گذشته اش
را فراموش نکرده است. کارمن(جسيكا لانگ) کسی که قبلا وکالت خوانده اما در حال حاضر
شغل ارتباط با حیوانات خانگی را اتنخاب کرده است. پنی (تيلدا سوينتون) که در یک
روستا کنار چند موتور سوار خطرناک زندگی میکند. در انتها آنچه دان جانستون كشف
مىكند تعدادى وسائل صورتى رنگ در خانه هریک از آنان است كه البته معماهاى بيشترى
را بر سر راهش قرار مى دهد. در بازگشت دان از سفر ناخواسته اش به نامه صورتی رنگ دیگری – اینبار با امضا شری، آخرین عشقش -
برخورد میکند و فورا در کافهای پیش وینستون میرود. وینستون به دان
میگوید که این نامه با نامه قبلی حداقل از نظر ابعاد فیزیکی متفاوت است و نامه را
برای تحقیق بیشتر به خانه خود میبرد. در خروج دان از کافه با پسر جوانی که قبلا
اتفاقا در فرودگاه دیده بود برخورد میکند و با او همکلام میشود. دان متوجه میشود
که پسر بر اثر سفری که انجام داده گرسنه است پس برایش غذا میخرد و هردو به گپی
دوستانه مینشینند. دان علت اینکه روبان پارچهای صورتی رنگی به کولهپشتی پسر گره
خورده را از او میپرسد و پسر جواب میدهد که مادرش برای شانس او در این سفر این
تکه پارچه را به او داده. دان هرچه بیشتر مجاب میشود که این پسر همان فرزند
ناخواستهاش است. اما وقتی که بی مقدمه به پسر میگوید که ممکن است من پدر تو باشم،
پسر از ترس اینکه دان آدم ناجوری است پا به فرار میگذارد و دان را در برهوت آگاهی
تنها میگذارد.
چانگ کینگ اکسپرس عشقهای فستفودی،
خاطرات کنسروی برای
من زمان زیادی از دیدن اولیه چانگ کینگ اکسپرس میگذرد
ولی بر طبق حال و هوای روحیام، نوشتن در مورد فیلمهایی که دوستشان دارم کاری سخت
و عذاب دهنده است. حال پس از چندین سال از دیدنش شروع به نوشتن میکنم. البته سخت
است، نوشتن در مورد احساساتی که قابل وصف نیست، برای من در حکم یک سلاخی هنری
است. دیدن
چانگ کینگ اکسپرس از آن تجربه های ناب، خلاقانه و سرگرم کننده است که بر طبق روال
از سینمای ونگ کار
وای انتظار میرود. دو داستان مجزا در دل زندگیهای متقاطع شهری و روابط
شکل گرفته انسانها از این ارتباطات، تولید حسی زیبا و معصومانه میکند که بیاد
ماندنیست. داستان مامور
پلیس شماره 223 در ابتدا
داستان مامور پلیس 223 را شاهد هستیم که در شب تولد بیست و پنج سالگیاش،
دوست/دخترش ترکش میکند. شدت درماندگی، پلیس دوستداشتنی مارا به کارهای عجیب و
غریبی سوق میدهد. از خوردن کنسروهای فاسد و تاریخ گذشته آناناس گرفته تا پیغام
گذاشتن و تماس گرفتن با هر دختری (دوست/دختر های سابقش) که تابحال میشناخته. از وقت
گذراندن در یک دکه غذاهای فوری شبانه گرفته تا ورزش کردن (دویدن) و عرق ریختن تا حد
انتها، آنچنان که دیگر آبی در بدن برای گریه کردن نداشته باشد. سرانجام در یکی از
شبگردیهایش با زنی موبور آشنا میشود که در واقع یک قاتل و قاچاقچی حرفهای مواد
مخدر است و او هم داستانهای مخصوص بخودش را دارد. مامور 223 با زن موبور در
آپارتمانش یک شب غیر جنسی را سر میکنند. فردا صبح زن موبور آنجا را ترک میکند و
برای پیجر مامور 223 یک پیغام تولد میگذارد. در پایان مامور 223 که طبق معمول
مشغول دویدن است، از دیدن پیغام زن موبور بسیار خوشحال میشود و به دویدنش زیر
باران ادامه میدهد ولی اینبار نه به قصد خودآزاری. داستان مامور
پلیس شماره 663 در داستان
دوم با مامور پلیس 663 آشنا میشویم که بعد از کار روزانه اش همیشه به یک دکه
غذاهای فوری میرود، همان دکهایکه قبلا مامور پلیس 223 در انجا وقت گذرانی میکرد.
دوست/دختر مامور پلیس 663 که یک میهماندار هواپیما است اورا ترک میکند. دختر
میهماندار که عاظم یک سفر کاری است، به دنبال مامور 663 میگردد تا نامه خداحافظی
بهمراه کلید آپارتمان مامور 663 را به او پس دهد و چون موفق نمیشود به دکه غذای
فوری که پاتوق مامور 663 است میرود و نامه اش را آنجا میسپارد. در همین اوضا که
مامور 663 حال و حوصله ارتباط برقرار کردن با کسی را ندارد، «فی»، پیشخدمت دکه غذای
فوری، به او دل میبندد. «فی» چون روی ابراز عشقش را به مامور 663 ندارد افسرده است
ولی نا امید نمیشود. او دست بکار میشود و هر روز و هر موقعیتی که پیدا کند از
کارش جیم میشود و در غیاب مامور 663 خود را به آپارتمان او میرساند. «فی» در
سرکشی های روزانه اش، زندگی درب و داغان مامور 663 را مرتب میکند. ماهی های قرمز
برای آکواریوم، حوله و صابون نو و تمیز برای دستشویی و ملحفه های جدید برای تخت
خواب، گوشه کوچکی از کارهای «فی» برای مامور 663 است. سر انجام پس از مطلع شدن
مامور 663 از کارهای مخفیانه «فی» به او دل میبندد و از او در خواست یک قرار
ملاقات میکند. «فی» مامور 663 را قال میگذارد و در پی آینده اش، میرود که یک
میهماندار هواپیما شود. «فی» پس از یک سال در شکل و شمایلی جدید (درست مانند آن
دختر میهماندار) به دکه غذای فوری باز میگردد. مامور پلیس 663 که آنجا را خریده،
یک سال است که منتظر است تا با «فی» زندگی جدیدی را اغاز کند.
روزی روزگاری، انسانمیمونی مبحث نشانه شناسی در سکانس آغارین فیلم اودیسه فضایی استنلی
کوبریک THE DAWN OF MAN(1)
بدو لولا، بدو (۱۹۹۸) Run Lola,
Run مانی بر اثر یک
بدشانسی، پولی به مبلغ یکصد هزار مارک را که متعلق به رئیس گردنکلفتش است گم
میکند. از بخت بد مانی، بیست دقیقه دیگر با رئیس قرار دارد و اگر پولها را بی کم و
کاست به او نرساند، در یک چشم بهم زدن و به راحتی جانش به خطر میافتد.
به همین خاطر مانی
که دستش از همه جا کوتاه است، به دوست/دخترش لولا تلفن میزند و از او تقاضای کمک
میکند. درضمن مانی به لولا تاکید میکند که تا بیست دقیقه دیگر به یک فروشگاه
دستبرد میزند تا شاید بتواند مبلغ مورد نظرش را بدست آورد. لولا به مانی قول
میدهد که تا بیست دقیقه دیگر به همراه پولها خودش را به او
برساند. لولا گوشی تلفن را
به هوا پرتاب میکند و دواندوان و با عجله از آپارتمانش خارج میشود تا از هر راهی
که شده پول کذایی را تهیه و خودش را به مانی - که در چند خیابان آنطرف تر است –
برساند. این فیلم - بغیر از
بخش افتتاحیه و معرفی اولیه – از سه اپیزد شبیه به هم تشکیل شده و در کل فیلم، سه
مرتبه صحنه پرتاب گوشی تلفن (توسط لولا) و خروجش از آپارتمان جهت تهه پول به نمایش
گذاشته میشود. در این فیلم رخدادها و حوادثی که در هر اپیزد در جلوی راه لولا است
متفاوت است و باعث خلق اپیزدهایی با داستان و سرنوشت متفاوت میشود. لولا در طی
هریک از این سه اپیزد با حوادث جالب و غیر منتظره ای مواجه میشود که در نتیجه و
حاصل تلاشش که همان نجات جان مانی باشد تاثیر
میگذارد. در اپیزد اول لولا
نمیتواند پولی که مدنظرش بوده را از پدرش قرض بگیرد و هرچه هم که تلاش میکند باز
دیر به مانی میرسد و در نهایت بر اثر حادثهای بصورت اتفاقی جانش را از دست
میدهد. در اپیزد دوم لولا
به هر ضربوزوری که شده 100هزار مارک از پدرش قرض میگیرد و به موقع به قرارش میرسد ولی اینبار مانی جانش را بر
اثر تصادف رانندگی از دست میدهد. در اپیزد سوم لولا
نمیتواند پولی از پدرش بگیرد، به کازینویی میرود و با شانس و عقیده خود در قمار
برنده میشود. لولا به همراه پولهایش زود تر از موقع به مانی میرسد. حتی مانی نیز
اتفاقی پولهایش را که گم کرده بود از چنگال یک ولگرد بازپس میگیرد و به موقع و با
آسودگی خیال به سراغ رئیسش میرود و شیرین میکارد. در پایان مانی و لولا به همراه
پولهای باد آورده به خوبی و خوشی آنجا را ترک میکنند. اما مانی نمی داند که لولا
با چه مشقتی این پولها را بدست آورده.
مچ
پوینت/match point، درست مانند یک
شکلات: روکش کلاسیکی با
طعم پسا مدرنی و مغز وودی آلنی امتیار
نهایی Match Point نویسنده و
کارگردان: وودی آلن. مدیر فیلمبرداری: رمی آدفارآرسیان. تدوین: آلیسا لپس لتز.
موسیقی: تک آثاری از ژرژ بیزه، گتانو دونیزتی، کارلوس گونز، گیواچینو روسینی و پنج
اثر از جوزپه وردی. بازیگران: جاناتان رایس مهیرز (کریس ویلتون)، اسکارلت جوهانسون
(نولا رایس)، امیلی مورتیمر (کلوئه، همسر کریس)، ماتیو گود (تام، برادر کلوئه)،
پنهلوپه ویلتون (آلنور هیویت، مادر کلوئه و تام)، برایان کاکس (آلک هیویت، پدر
کلوئه و تام)، مارگارت تیزاک (خانم ایستبی، پیرزن همسایه نولا)، میراندا ریسن (هدر،
همسر تام)، استیون پمبرتون (کارآگاه پری)، جیمز نسبیت (کارگاه بنر). محصول: 2005،
انگلستان، آمریکا. زمان: 124 دقیقه. کریس ویلتون
ایرلندی، تنیسور جوانی است که به اهمیت شانس در زندگی اعتقاد جدی دارد و موقعیت
«امتیاز نهایی/match point» در بازی تنیس را بسیار مشابه لحظه های متکی به شانس
در زندگی میداند: این زمانی است که توپ در آخر بازی به لبه تور میخورد و بالا
میرود و در کثری از ثانیه، ممکن است به زمین تو بیوفتد و با بد بیاری امتیاز از
دست بدهی و ببازی یا توی زمین حریف بیوفتد و شانس بیاوری و برنده شوی. کریس در لندن
در یک مدرسه معتبر تنیس مربی میشود. با تام هیویت، جوان اشراف زاده انگلیسی که
شاگردش شده دوست و صمیمی میشود و علاقه مشترک کریس و خانواده ثروتمند هیویت،
اوپرا، آشنایی بیشتر او با اعضا خانواده و از جمله دختر جوانشان کلوئه را در پی
میآورد. در حالیکه کلوئه سعی میکند علاقه و توجهش به کریس را ابراز کند، کریس در
یک مهمانی خانوادگی هیویت، دختر آمریکایی زیبایی به نام نولا رایس را میبیند و
مجذوب او میشود، ولی خیلی زود میفهمد که او نامزد تام هیویت است. کلوئه به کریس
پیشنهاد میکند که در شرکت پدرش مشغول به کار شود، در حالیکه فکر نولا و جاذبهاش
از ذهن کریس بیرون نمیرود. امکانات پیشرفت اجتماعی و اقتصادی از طریق صمیمیت بیشتر
با کلوئه و خانواده او، شانسی است که کریس از دست نمیدهد، اما یک روز که مادر تام
با متلک هایش در باره انتظار طولانی و بینتیجه نولا برای هنرپیشه شدن، اورا به شدت
آزرده میکند، نولا و کریس همدیگر را درگوشه ای از مزرعه اطراف عمارت هیویت ها
مییابند و درست در آستانه ازدواج کریس با کلوئه؛ الفتی میان کریس و نولا پدید
میآید. مدتی پس از ازدواج
کریس و کلوئه، تام به کریس میگوید که نامزدیاش با نولا بهم خورده و حالا به دختری
به نام هدر علاقهمند شده که انگلیسی و اشراف زاده و مقبول خانواده هیویت است.
تام با او ازدواج
میکند و کریس با ارتقا در شرکت پدر کلوئه روز به روز وضع مالی بهتری بهم میزند.
کلوئه به شدت اثرار و علاقه دارد که بچهدار شوند ولی این اتفاق نمیافتد.
معاینهها نشان میدهد که کلوئه و کریس سالماند و فقط باید با زمانبندی مناسب
بچهدار شودند. حساب و کتابهای کثالت بار کلوئه برای این زمانبندی، رابطه آنها را
از طراوت میاندازد و کریس که بلاخره نولا را تصادفی پیدا کرده، گرمای گم شده در
زندگی زناشویاش را نزد او جستوجو میکند. یکبار کریس در راه پله آپارتمان نولا،
پیرزن تنهای همسایه او خانم ایستبی را میبیند. در میانه سفر تفریحی خانوادگی کریس،
باتفاقه خانواده زنش، نولا بارها به کریس تلفن میکند و او را به خطر لو رفتن
میاندازد. دلیل تماسها و عجله نولا این است که باردار شده. کریس که نمیخواهد
زندگی مرفهاش را از دست دهد، به نولا اثرار میکند بچه را نگه ندارد، اما نولا از
کریس میخواهد که از کلوئه جدا شود و به سوی نولا بیاید. کریس ظاهرا قول میدهد اما
عملا قادر به رها کردن شانس هایش در زندگی با خانواده هیویت نیست. یکی از تفنگ های
شکاری خانواده کلوئه را برمیدارد و با برنامه ریزی مشخص به آپارتمان نولا میرود
اول خانم استبی را میکشد و جواهرات او را به اضافه قرص های آرام بخشش برمیدارد و
بعد نولا را به ضرب گلوله از پای درمیآورد. با زمینهچینی های کریس، پلیس هم در
گذارش های اولش به این نتیجه میرسد که هر دو قتل کار یک معتاد بوده است. کلوئه خبر
باردار شدنش را با ذوقزدگی تمام به پدر و مادرش میگوید. پلیس برای تحقیفاتش کریس
را احضار میکند و او در راه اداره پلیس جواهرات خانم ایستبی را به رودخانه
میاندازد اما بیآن که ببیند حلقه ازدواج خانم استبی به لبه نرده کنار رودخانه
میخورد و بر میگردد و توی پیاده رو میافتد. کریس در اداره پلیس
در مییابد که نولا خاطراتش را مینوشته و طی چند ماه پیش از مرگاش اسم کریس و
ماجرای بارداری، در دفتر خاطرات نولا هست. مجبور میشود به رابطه پنهانی با نولا
اقرار کند، اما تاکید میکند که قاتل نیست؛ و از پلیس میخواهد آبروی اورا به عنوان
مردی متاهل و در آستانه پدر شدن، در نظر بگیرد. شبی یکی از دو کارآگاه پیگیر
پرونده، خوابنما میشود و صبح میگوید مطمئن است که کریس قاتل بوده، ولی همکارش به
او خبر میدهد که قاتل معتاد در همان حوالی، دست به قتل دیگری زده و دستگیر شده.
حلقه ازدواج پیرزن بینوا را توی جیب اش پیدا کرده اند!. پس از تولد پسرشان، کلوئه
به کریس میگوید که میداند بچه بعدی شان دختر خواهد بود؛ و تام آرزو میکند که پسر
کریس و کلوئه در آینده آدمی «خوش شانس» بشود!.
کی-پکس K-PAX کارگردان: ایان
سافتلی. انتخاب بازیگران: دبرا زانی. مدیر فیلمبرداری: جان مایسون. موسیقی: ادوارد
شرمور. تدوین گریک مککی. براساس کتابی از: جنی برور. تهیه کننده: لاورنس گوردون.
فیلمنمامه: چارلز ایویت. بازیگران: کوین اسپیسی (پروت، رابرت پورتر)، جف بریجز
(دکتر مارک پاول). محصول: 2001 آمریکا. زمان: 110
دقیقه. با پیدا شدن مردی به
نام پروت (کوین اسپیسی) در ایستگاه قطار و سخنان نا متعارفاش در پاسخ های او به
پلیس، او را به بیمارستان روانی منهتن واقع در نیویورک منتقل میکنند. رفتارها و
واکنشهای عجیب پروت باعث میشود که مارک پاول (جف بریجز) – رئیس بیمارستان – شخصا
به نظارت پزشکی او بپردازد. پروت ادعا میکند از سیاره ای - با فاصله هزار سال نوری
– بنام کی-پکس به جهت تهیه گذارشی به زمین آمده. رفتارها و جواب های پروت آنقدر
قانع کننده است که دکتر پاول از همسایه خانهاش که یک ستاره شناس است در خواست کمک
میکند. همسایه دکتر پاول سوالاتی تخصصی از وادی فیزیک و نجوم را بصورت مکتوب برای
پروت مینویسد و از پروت میخواهد که به این سوالات جواب دهد. در عین ناباوری پروت
جواب تمامی سوال ها را میدهد و همه را متعجب میکند بطوریکه همسایه دکتر پاول از
پروت برای حضور در مرکز نجوم، و آشنای با نخبگان فیزیک دعوت میکند. در مرکز نجومی
هم پروت غوغایی به پا میکند و با معلومات خود همه دانشمندان را متعجب می کند.
پروت منظومه شمسی خود را بر روی تصاویر دوربین فضایی هابل به دانشمندان نشان میدهد
و چگونگی حرکت منظومه شمسی خود را برای دانشمندان رسم میکند، چیزی که دانشمندان تا
آن لحظه از درک این سیستم منظومه ای عاجز بودند. زندگی دکتر پاول بر اثر مشغله ذهنی
ایکه به پروت پیدا کرده به آشفتگی میرسد، بطوریکه فکر دکتر پاول را در خواب بیداری
بخود معطوف میکند. این آشفتگی زمانی بیشتر میشود که دکتر پاول مشاهده میکند پروت
با سخنان خود توانسته است حال چند بیمار روانی را بهبود ببخشد. برای همین دکتر پاول
با استفاده از روش هیپنوتیزم و خواب کردن پروت، سعی میکند به گذشته پروت نقب بزند.
پروت ادعا می کند که تا چند روز دیگر یعنی 27 جولای، تحقیقاتش به پایان میرسد و
قصد ترک سیاره زمین را دارد و در بازگشت نیز یک نفر داوطلب را به کی-پکس خواهد برد.
قلقله ای در آسایشگاه روانی ایجاد میشود و هر کس بنوعی خواستار همراهی با پروت
میشود. دکتر پاول از این نکته و از اینکه زمان برای او به سرعت در حال گذر است و
هنوز هیچ سرنخی از گذشته پروت پیدا نکرده نگران است، برای همین با جلسات مکرر
هیپنوتیزم ی که از پروت بعمل میآورد، در مییابد که پروت گذشته بسیار ناآرامی
داشته. تحقیقات دکتر پاول و کالبدشکافی سخنان پروت و ارتباطات میان تاریخ 27 جولای،
او را به سمت ایالت سانتا روزا میکشاند و در ادامه تحقیقاتش متوجه میشود که مردی
بنام رابرت پورتر بخاطر فاجعه جانخراشی که برای همسر و دخترش پیش آمده خود را در
رودخانه غرق کرده است. مشخصات رابرت پورتر با پروت همخوانی دارد برای همین دکتر
پاول سریعا خود را به نیویورک میرساند چون زمان زیادی به روز بازگشت پروت نمانده
است و درعین حال احساس میکند که در آن تاریخ، پروت یا به خود یا به دیگران آسیب
برساند. در روز بازگشت، پروت از هر نظر تحت نظارت شدید است و او را در اتاقش با
دوربین های ویدیویی کنترل میکنند ولی درست در ساعت مقرر، او و یکی از بیماران
روانی آسایشگاه به طرز عجیبی ناپدید میشود. بعد از این حادثه و در بررسی دقیق اتاق
پروت، متوجه بدن نیمهجان مردی شبیه به او میشوند. از دید بیماران آسایشگاه،
آشکارا مشخص است که این شخص پروت نیست و همهگی بیماران به این حرفشان یقین دارند.
ولی شواهد امر حاکی بر این است که این شخص، رابرت پورتر است که قادر به سخن گفتن
نیست و در حالت فلج گونهای بسر میبرد. نکته جالب تر اینجاست که یکی از بیمارانی
که پروت به آنها در بهبودیشان کمک کرده بود، سلامت خود را بدست میآورد و به اجتماع
باز میگردد. دکتر پاول نیز که مدتها با پسرش(از ازدواج اول) رابطه ای نداشت، به
لطف این رخداد و به یاد سخنان ارزشمند پروت، با پسرش آشتی میکند. در سکانس پایانی،
دکتر پاول را میبینیم که رابرت پورتر را - که بر صندلی چرخدار اش ساکت نشسته –
برای هوا خوری به بیرون از آسایشگاه آورده. در حال قدم زدن، دکتر پاول با او صحبت
میکند و اصرار دارد که او پروت است؛ در پایان، رابرت پورتر که ظاهرا فلج است و
نمیتواند صحبت کند، لبخند کمرنگی رو به دوربین به لب
دارد.
21گرم / 21 Grams کارگردان: آلخاندرو گونزالس ایناریتو.
فیلمنامه: گیرمو آریاگا. مدیر فیلمبرداری: رودریگو پریتو. موسیقی: گوستاوو
سانتائولایا. تدوین: استیون میریون. بازیگران: شان پن (پل ریورز)، نیامی واتی
(کریستینا پک)، بنیسیو دلتورو (جک جردن)، شارلوت گنیزبورگ (مری همسر پل). محصول:
2003 آمریکا. زمان: 124 دقیقه. بودجه: 20 میلیون دلار. افتخار های مهم:
بهترین بازیگر مرد (شان پن) از دید داوران و بهترین بازیگر مرد (دل تورو) و زن
(واتس) از دید تماشاگران جشنواره ونیز، نامزد شیر طلایی بهترین فیلم همین جشنواره.
نامزد جایزه گلوپ بهترین فیلمنامه اورژینال، بازیگر مرد (پن ، دل تور) و زن
(واتس)، نامزد اسکار بهترین بازیگر زن نقش اصلی (واتس) و مرد نقش مکمل (دل
تورو). قطعات پراکنده داستان، بدون هیچ نوع
ترتیبی، بخش های مختلف فیلم را تشکیل میدهند: جک جردن، مردی که در گذشته خلافکار
بوده وحالا پس از بازپروری، یک مسیحی معتقد و مومن است، در تصدف ناگهانی ماشین،
باعث مرگ یک پدر و دو دختر کوچک میشود و از صحنه تصادف میگریزد. مرد دچار مرگ
مغزی میشود و همسرش کریستینا میپذیرد که قلب اورا به بیماری که نیاز به پیوند
دارد، اهدا کنند. قلب در سینه پل جای میگیرد که با همسرش مری، روابط آشفتهای
دارد. جک با احساس گناه ناشی از تصادف، خود را به پلیس معرفی میکند و مدتی زندانی
میشود. پل سعی میکند خانواده کسی که قلب اش را به او داده، بیابد و پس از یافتن
کریستینا، به او علاقه مند میشود. مری، پل را ترک میکند. جک پس از آزادی از زندان
بواسطه تلاش و وکیل گرفتن همسرش، باز دچار عذاب وجدان است. کریستینا هم نمی تواند
مسبب مرگ شوهر و دخترانش را ببخشد. پل در میانه رابطه با کریستینا، میپذیرد که با
او همراه شود تا جک جردن را به قصد انتقام بکشد. آنها جک را در حالی پیدا میکنند
که در کارخانه ای دور افتاده کار و در متلی پرت زندگی میکند تا به این طریق، خودش
را مجازات کند. درگیری با جک، به گلوله خوردن خود پل منجر میشود و جک به پلیس
میگوید به او شلیک کرده تا شاید بتواند مجازات شود و از رنج گناه، رهایی پیدا کند.
اما پلیس شواهد را کافی نمیداند و اورا آزاد میکند. پل میمیرد، کریستینا در
میابد که از او باردار است و جک، نزد خانواده اش باز میگردد. منبع خلاصه داستان: ماهنامه فیلم
آشناپنداری / دجاو / دژاوو /
Déjà
vu کارگردان: تونی اسکات.
فیلمنامه: بیل مارسیلایی، تری روسیو. مدیر فیلمبرداری: پل کامرون.
موسیقی: هری گرگسن ویلیامز. تدوین: کریس لیبنزن. بازیگران:
دنزل واشنگتن (داگ کارلین)، پائولا پتن (کلر کوچیور)، وال کیلمر (پریزوارا).
محصول: 2006 آمریکا. زمان: 128
دقیقه. بر اثر انفجاری
(حادثه تروریستی) در یک کشتی تفریحی، بیش از پانصد نفر از مسافران کشتی جان
میدهند. داگ کارلین (دنزل واشنگتن) که یکی از ماموران محلی و بالارتبه حفاظتی است
به عنوان مامور بررسی پرونده گمارده میشود. کارلین با تحقیقات ریزبینانهای که
انجام میدهد متوجه حقایقی میشود. توجه کارلین به جسد نیمه سوخته یک دختر جوان به
نام کلر کوچیور (پائولا پتن) که در صانحه انفجار از آب گرفته شده است معطوف میشود.
کارلین متوجه میشود که جسد دختر قبل از انفجار به درون آب انداخته شده است و با
تحقیقاتی که انجام میدهد متوجه ارتباط دختر جوان با بمب گذار کشتی میشود. کارلین
در حین تحقیقاتاش با پریزوارا (وال کیلمر) که مامور افبیآی است آشنا میشود.
پریزوارا از کارلین میخواهد که در امر تحقیقات با افبیآی همکاری کند چون او یک
مامور محلی است و با محل انفجار بخوبی آشنایی دارد. کارلین بهمراه پریزوارا به مکان
حفاظت شده و سری ای که محل تیم تحقیقاتی افبیآی بر روی پرونده صانحه انفجار است
میرود و با ادوات و امکانات فوق پیشرفتهای روبرو میشود که با استفاده از تصاویر
ضبط شده ماهواره های جاسوسی (تکنولوژی ضبط ماهوارهای) میتواند حادثه انفجار کشتی
را مرور کنند. تکنولوژی ضبط ماهوارهای این امکان را به آنها میدهد که حوادث گذشته
را از زوایای مختلف مرور کنند. کارلین با راهنمایی هایی که به تیم تحقیق میکند و
با استفاده از تکنولوژی ضبط ماهواره ای، افبیآی را متوجه رابطه بین دختر جوان و
بمب گذار میکند. آنها متوجه میشوند که بمبگذار بعنوان خریدار خودرو با دختر جوان
تماس گرفته و پس از کشتن دختر، از ماشین دختر جوان به عنوان راهی برای ورود بمب به
داخل کشتی استفاده کرده است. کارلین با تیزهوشی خود و با سوالاتی که از تیم تحقیق
افبیآی میپرسد، متوجه حقایقی عمیق و بسیار سری میشود که افبیآی از او مخفی
کرده است. سرانجام افبیآی مجبور به فاش کردن حقیقت میشود و به کارلین میگوید که
این امکانات تصویری پیشترفته، در حقیقت پروژهای مخفی است در رابطه با ماشین زمان و
امکان بازگشت به گذشته که در اختیار آنها قرار گرفته است. افبیآی بوسیله این
امکانات و با راهنمایی های کارلین، به بمبگذار کشتی دست پیدا میکنند ولی کارلین
از این امر چندان رضایت ندارد. کارلین قصد دارد که با استفاده از این امکانات
(ماشین زمان) جلوی انفجار را بگیرد چون متوجه میشود ارزش دستگیری شخص بمبگذار
برای افبیآی بیشتر از نجات جان افراد داخل کشتی است. کارلین بطور مخفیانه و با
استفاده از ماشین زمان، خود را به گذشته و به ساعات قبل از انفجار منتقل میکند.
کارلین به سراغ دختر جوان میرود و به همراه او، خودرا به کشتی مذکور میرساند و با
درگیری ایکه میان او و شخص بمبگذار رخ میدهد مانع از وقوع انفجار میشود. در
این درگیری، کارلین ماشین حامل بمب را از درون کشتی به داخل آب پرتاب میکند ولی
خودش هم در ماشین گرفتار میشود. ماشین بمبگذاری شده در فاصله دوری از کشتی منفجر
میشود و آسیبی به کشتی نمیرسد. کارلین بر اثر انفجار ماشین، کشته میشود و دختر
جوان اندوهگین در گوشه ای به سوگ مینشیند. در سکانس پایانی فیلم، در نمای مشابهی
مانند نمای آغازین فیلم، کارلین را مشاهده میکنیم که جهت تحقیقات در مورد حادثه
اخیر به کنار اسکله میآید و با دختر جوان، محل را ترک
میکند.
|
درباره![]()
فرق زندگی با هنر این است که هنر قابل تحمل تر است. (چارلز بوکوفسکی)
دی 1388 آذر 1388 آبان 1388 مهر 1388 شهریور 1388 مرداد 1388 تیر 1388 خرداد 1388 اردیبهشت 1388 آذر 1387 پیوند ها
"مکس پین" تحلیل سینمایی
سینمایی (43) |